<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Yahya</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Yahya"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Yahya"/>
	<updated>2026-08-22T16:11:14Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40482</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40482"/>
		<updated>2013-05-01T18:50:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه رضا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همۀ ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همۀ اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعۀ فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسرۀ حرومزادۀ جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همۀ ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیدۀ این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که نزائیده... همۀ خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجرۀ کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسۀ خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همۀ اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشۀ آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکۀ هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همۀ اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همۀ اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گردۀ همۀ ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاورۀ طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زندۀ فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همۀ دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همۀ ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همۀ ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپۀ مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزدۀ بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گلۀ گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آمادۀ جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطۀ گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکۀ دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همۀ آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همۀ اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40481</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40481"/>
		<updated>2013-05-01T18:40:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه رضا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همۀ ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همۀ اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعۀ فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسرۀ حرومزادۀ جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همۀ ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیدۀ این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که نزائیده... همۀ خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجرۀ کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسۀ خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همۀ اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشۀ آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکۀ هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همۀ اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همۀ اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گردۀ همۀ ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاورۀ طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40480</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40480"/>
		<updated>2013-05-01T18:28:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه رضا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همۀ ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40479</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40479"/>
		<updated>2013-05-01T03:38:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه رضا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40478</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40478"/>
		<updated>2013-05-01T02:20:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه رضا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40477</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40477"/>
		<updated>2013-05-01T02:19:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عزیز نسین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه رضا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40476</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40476"/>
		<updated>2013-05-01T01:14:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40475</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40475"/>
		<updated>2013-05-01T01:13:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه ده رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40474</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40474"/>
		<updated>2013-05-01T00:52:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت را غنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابداً! انگار به جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40473</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40473"/>
		<updated>2013-05-01T00:44:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40472</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40472"/>
		<updated>2013-05-01T00:38:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از دست این بلا به این ترتیب خلاص شدیم، و ده نفس راحتی کشید. کم کم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; از سرزبان‌ها افتاد. ماه‌رمضان آمد. برای مسجد ده ملائی آوردیم. پیرمردی نورانی و مقدس بود. دستش را ول کن، پایش را ببوس؛ پایش را ول کن دستش را ببوس... ملا چه ملائی؟ – جهاندیده و خداشناس؛ هر حرفش یک معجزه و هر کلامش یک دنیا حکمت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه رمضان که تمام شد ازش خواهش کردیم که ما را ترک نکند و گفتیم که هرچه بخواهد به‌اش خواهیم داد. او هم ما را ترک نکرد و توی ده ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم روزگاری گذشت. یک روز، از ده همسایه– که قریب پنج ساعت با ما فاصله داشت– کسی به مهمانی پیش یکی از همولایتی‌های ما آمده بود، یک‌وقت دیدیم که از توی مسجد صدای داد و فریادی بلند شده. به طرف مسجد دویدیم؛ چشمت روز بد نبیند: دیدیم مهمانمان ملای فلکزده بینوا را به زمین انداخته با چماق افتاده به جانش، حالا نزن و کی بزن. ریختیم به زحمتی پیرمرد را از زیردست و پای یارو درآوردیم و خودش را به باد کتک گرفتیم که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آخه مرد حسابی! مگه به روی مردی به این مقدسی هم دست بلند می‌کنن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– کدوم مقدس؟ این حقه‌باز رذل، این بلای آبادی ما یک‌وجب ریش گذاشته و شما را گول زده، و خودشو ملا و آخوند قالب کرده... همین چند وقت پیش زن منو گمراه کرد و کشیدش پشت تپه‌ها؛ ولم کنین تا حقشو کف دستش بذارم... بذارین این بی‌ناموسو بکشم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردک را با چماق و توسری روانه کردیم و بعد هم به دست و پای ملا افتادیم و ازش معذرت خواستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره مدتی گذشت، یکی دیگر از اهالی همان ده که از آبادی ما می‌گذشت توی قهوه‌خانه چشمش به ملای ما افتاد و تا آمدیم بهم بجنبیم، زنجیری را که با آن الاغ خود را می‌زد کشید و به طرف ملا خیز برداشت... به زور جلوش را گرفتیم. می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– ولم کنین تا این پست‌فطرتو نفله کنم... گله گوسفندای منو یکجا دزدید و برد تو قصبه آب کرد... حالا ببین بی‌آبرو چه ریشی گذاشته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «– بابا، حتماً این دو نفر شکل همند و شما عوضی گرفته‌ین. کار خدا رو چی دیدی؟ مگه ممکن نیست که دو نفرو شکل هم خلق کنه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه... هر کس که از آن ده می‌آمد، ملای ما را دیده و ندیده به طرفش هجوم می‌برد. ما هم دیگر کار کشته شده بودیم: تا کسی از آن ده می‌آمد، فوراً ملای خودمان را قایم می‌کردیم و برایش محافظ می‌گذاشتیم. می‌خواستند بکشندش. درست ببین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شباهت یک مرد مقدس به یک آدم بیکاره و مهمل چه دردسری درست کرده بود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمت روز بد نبیند برادر: – آخرش یک روز صبح، از صدای سم اسب‌ها بیدار شدیم دیدیم که اهالی ده مجاور، همه سوار و مسلح آبادی ما را محاصره کرده‌اند... برای ما پیغام فرستادند که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را تحویل ما بدین، یا آماده جنگ باشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– همون پست‌فطرتی که ملای ده شماس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– صبر کنین؛ بهتره که مسئله را با مذاکره حل کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع خیلی خطرناک شده بود. اگر سست بجنبیم، این مرد مقدس را از چنگ ما بیرون می‌کشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره چند نفر را انتخاب کردند و برای مذاکره فرستادند. ما هم چند نفر ریش سفید استخواندار و جهاندیده انتخاب کردیم و کنفراس طرفین در قهوه‌خانه تشکیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما با قاطعیت گفتند که اگر ده ما را بچاپید و ویران کنید، اگر هست و نیست ما را هم به غارت ببرید، تا وقتی که یکی از ما زنده است این مرد مقدس را تسلیم شما نخواهیم کرد. شما این مرد خدا را اشتباهی به جای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خودتان گرفته‌اید. خوب آدم به آدم ممکن است شبیه باشد. ما اگر او را به شما تسلیم کنیم، فردای قیامت جواب خدا را چه بدهیم؟ توی این روزگار واویلا، ازاین قبیل مردان خدا خیلی کم پیدا می‌شوند. اصلاً راستش اگر دنیا کن‌فیکون نمی‌شود، به واسطه گل روی همین چند نفر مرد خداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نمایندگان آنها گفت: «– شما آدم مقدس‌ندیده‌این... مقدس، به ملای ده ما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن، که هر حرفی از دو لب مبارکش درمیاد یک عالم حکمته. ریشش تا دم نافشه. از صورتش نور می‌باره. بی‌دست‌نماز قدم از قدم ورنمی‌داره. بی‌بسم‌اله گفتن نفس نمی‌کشه. اگر ملائی تو همه دنیا وجود داره، اگه فقط یه مرد خدا تو دنیا باقی مونده همون شیخ مراد هست و بس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– چی گفتین؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؟ صبر کنین ببینم، نکنه همون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما باشه... چشماش آبیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– انگشت کوچیکه دست چپشم بریده‌س؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آها، آها، خودشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندگان ما فریاد کشیدند: «– جوونا! سوا و مسلح بشین و بریم حق این رذل پست‌فطرتو کف دستش بذاریم و جون این سگو بگیریم. پس این بیشرف به اون ده رفته و خودشو ملا قالب کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه، دیگر نوبت آنها بود که به دست و پای ما بیفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
– آخه آدمها خیلی ممکنه شبیه هم باشن... نکنه اشتباهی شده باشه. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیخ‌مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مقدس بی‌نظری‌یه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فریاد از اهالی ده ما بلند شد: «– هورا به طرف مرادخوک!» کم مانده بود که جنگ مغلوبه بشود و اهالی هر دو ده به جان هم بیفتند و کشت و کشتاری به راه بیندازند، که آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میانه را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– دست‌نگهدارین، همه‌چیز معلومه: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما ریش گذاشته و ملای اون ده شده. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اونام ریش گذاشته و خودشو به ما ملا قالب کرده. شلوغ و هیاهو نکنین که اوضاع کاملاً روشنه: اونا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضین ما از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... حالا اگه این دو نفر را بیرون کنیم، میرن وبال گردن یه ده دیگه میشن و روزگار دیگرونو سیا می‌کنن. بعدش هم تازه معلوم نیست که وضع خود ما چی بشه و چه ملائی گیرمون بیفته... اصلش بهتره که صلح کنیم و این مسئله رو از بیخ به روی خودمون نیاریم. اون مقدس توی اون ده بمونه و این مقدس هم توی این ده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پایان نطق آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، صلح بر قرار شد و طرفین در قهوه‌خانه چای صرف کردند. به جنگجویان جوان هم دوغ دادیم و راهشان انداختیم. در حالیکه می‌رفتند به همدیگر می‌گفتند «تف! دیدی چطور قدر و قیمت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممدجونور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو ندونستیم؟» ما هم از آنها عقب نیفتادیم؛ ما هم گفتیم: «– آخه مگه مردمقدسی مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو از ده فراری می‌کنن؟ تف به روی ما که دیر شناختیمش و قدرشو ندونستیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنروز تا به امروز، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما در آن ده و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ممد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آنها در ده ما ملا هستند. همه آنها او را روی دست می‌گردانند و ما هم این یکی را روی سرمان حلوا حلوا می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اینطور است، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... اگر پسرت آدم نمی‌شود، ناامید نباش: بالاخره به اندازه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که دست‌وپاچلفتی نیست: همین فردا بگیر ببندش به چوب؛ اگه نشد، بفرستش سربازی؛ اگه نشد، براش زن بگیر؛ اما اگر همه اینها هم نتیجه نداد، بزن و از ده بیرونش کن. وقتی که به ده دیگری رفت، می‌گیرند ملاش می‌کنند، و روی چشمشان نگهش می‌دارند و روی سرشان حلوا حلواش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40471</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40471"/>
		<updated>2013-04-30T23:58:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داداش! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! از ناجنسی‌های این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه بگویم کم گفته‌ام. همه اهل این ده از دست این خوک لعنتی عذاب می‌کشیدند. آخر، ریش سفیدها و بزرگترها مغز خر که نخورده‌اند: نشستند گفت‌وگو کردند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که هست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بفرستند سربازی؛ اول مجبورش کنند که خودش داوطلب بشود، و اگر نشد هم داوطلب قلمدادش بکنند و شرش را بکنند... چون سنش کم بود استشهادی درست کردیم که سنش بیشتر است و، بعدش باسلام و صلوات فرستادیمش سربازی. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گورش را گم کرد و ده نفس راحتی کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش ماهی از رفتن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نگذشته بود که خبردار شدیم توی سربازخانه سرجوخه شده! الله‌واکبر!... حالا دیگر توی سربازخانه هم کسی پیدا نمی‌شود که به او بگوید بالای چشمت ابروست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای‌وای! ای وای! هنوز یک‌سال نشده بود که خبر پیدا کردیم آقا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گروهبان شده! نفس همه اهل ده پس‌رفت! خدا را شکر که مدت سربازی پنجسال و دهسال نیست، وگرنه، لابد &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سرلشکر و سپهبد هم می‌شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوسال تمام شد و مراد از سربازی برگشت به قدری فیس و افاده پیدا کرده بود که دیگر بی‌تعظیم و تکریم از پهلویش هم نمی‌شد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! وقتی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود از عهده‌اش برنمی‌آمدیم؛ حالا که دیگر سر گروهبان هم شده خدا می‌داند چه‌آتشی به پا خواهد کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور هم شد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آمراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تسمه از گرده همه ما کشید. وقتی کارد به استخوانمان رسید، اهل آبادی جمع شدیم و پس از یک مشاوره طولانی به این نتیجه رسیدیم که این خدانشناس را فقط زن می‌تواند آرام کند: متأهل که شد، گوش هایش آویزان خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! می‌دانی در جواب ما چه گفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– خیال نکنین! به من سرگروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میگن. می‌دونین؟ من فقط دختری رو که دلم بخواد می‌گیرم، صنار هم مهریه و شیربها و ازاین چیزها نمیدم. خیال کردین من چغندر زردکم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سر گروهبان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، دختر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را می‌خواست. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این مرد محترم، فقط یک دختر داشت. آنهم چه دختری که نگو و نپرس! یک دسته گل!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را محاصره کردیم. همه به التماس افتادیم که: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آقاشکور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! هرچه میشه بشه؛ بیا و با ما همراهی کن، بلکه این گمراه به راه بیاد. بیا و جون ما رو بخر. راضی نشو که خونه و زندگیمونو ول کنیم سر به بیابون بذاریم. این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی ده به این بزرگی رو واسه ما تنگ کرد، جونمونو به لبمون رسونده. هرچقدر شیربها و مهریه بخواهی تو خودمون سر شکن می‌کنیم و خرج عروسی‌ام به همین ترتیب راه میندازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره به هر دوز و کلکی که بود، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را صاحب زن و زندگی کردیم. اما حریف، پاک خودش را گم کرد. روزها، وقتی که همه به سر کار و زراعتشان می‌رفتند، یک بطر عرق را خالی می‌کرد. وسط میدان ده دست‌هایش را به کمر می‌زد و عربده می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– از صغیر و کبیر باید به من باج‌سبیل بدین. شما گردن کلفتا به کومک همدیگه یک زنده فلکزده رو مرده قلمداد می‌کنین و هست و نیستشو بالا می‌کشین؛ بیوه‌زنی رو که مرده، زنده نشون میدین و واسه‌بالاکشیدن ارث و میراثش به عقد خودتون درش میارین. خیال می‌کنین من این چیزارو نمی‌فهمم؟ همه دوز و کلکای شمارو می‌دونم و از جیک و پیکتون خبر دارم، پست‌های بی‌شرف! همه‌تونو میشناسم. باید حق وحساب منو بدین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ازاین قبیل مزخرفات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچی می‌گفتیم: «– مزخرف نگو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما که از تو چیزی مضایقه نداریم حق و حسابت را هم که می‌دیم.» مگر ساکت می‌شد؟... مست می‌کرد و تو روی همه ما می‌ایستاد. آخرش یک روز عصر، تو قهوه‌خانه دورش را گرفتیم و گفتیم: «– &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادآقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! جناب سر گروهبان! اصل مطلبتو بگو: از جون ما چی میخوای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «– اگه میخواین راحت‌بشین، باید منو کدخدا کنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این سگ رو سیاه را ببین پرروئیش به کجا رسیده که می‌خواهد اسم ده ما را به کلی لجن‌مال کند... نه خیر؛ با کدخداشدنش موافقت نکردیم و او هم طمعش را بیشتر کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– حالا که کدخدام نکردین، باید ملای ده بشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! آخر مگر می‌شود یک چنین آدم بی‌خدائی را ملای ده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه دردسرتان بدهم؟ مراد رفته رفته گمراه‌تر و ننرتر شد. زن‌ها را به پشت تپه‌ها می‌برد؛ به خانه‌ها دستبرد می‌زد. چهارپاهای مردم را می‌دزدید؛ خرمن‌ها را به آتش می‌کشید... به طوری که دیگر از دستش به ستوه آمده بودیم. خلاصه حرفش هم این بود که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– اگه منو ملای ده نکنین بیچاره‌تون می‌کنم، جون همه‌تونو می‌گیرم. از دار زندگی خلاصتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست هم می‌گفت. جان همه‌مان را می‌گرفت و خلاصمان می‌کرد. فکر کردیم تا او همه ما را از نفس نینداخته، بهتر است که ما دست به کار بشویم و خلاصش کنیم. دستجمعی خوک‌لعنتی را موقعی که خواب بود گرفتیم بردیم سر تپه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– آهای جوانمردها! هر کسی به خدا و رسول ایمان‌داره، برای رضای خدا این بی‌دین خدانشناسو بزنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چماق به جان مراد افتادیم و مثل پنبه حلاجیش کردیم: «– بگیر، این کدخدائی! بگیر این ریش سفیدی! بگیر این هم پیشنمازی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سگ هفت‌جان، خودش را تکانی داد به نوک تپه مقابل فرار کرد و از آنجا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– نشونتون میدم که ملای ده میشم یا نه! حالا می‌بینین مادرسگا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«– برو... تو ازاین جا برو، ملای ده‌شدنت به جهنم!... دیگه به ده ما برنگرد، هرچی شدی شدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سلانه سلانه دور شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40470</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40470"/>
		<updated>2013-04-30T23:48:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او: رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40469</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40469"/>
		<updated>2013-04-30T23:12:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40468</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40468"/>
		<updated>2013-04-30T23:11:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40467</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40467"/>
		<updated>2013-04-30T23:08:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، از خوک‌بازی‌های این بچه، هر چه بگویم کم گفته‌ام. چهارده‌سالش که شد، دسته‌گل چاق و چله‌تری به‌آب داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::بیوه‌زن هفتاد ساله‌ئی توی ده ما زندگی می‌کرد که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، این &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برده بود پشت‌تپه‌ها و سه روز آنجا نگهش داشته بود. البته اول هیچ کس از موضوع خبری نداشت، و سه روز تمام به‌هزار سوراخ سر کشیدیم تا بالاخره پس از جست و جوی زیاد، آن‌ها را توی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غارگرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پشت‌تپه‌ها، گیر آوردیم... منظره غریبی بود: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نشسته بود دست می‌زد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم قر می‌داد، بشکن می‌زد و می‌رقصید. چندتا بطری‌خالی عرق هم پهلوی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رو زمین افتاده بود. بیچاره پیرزن، سرپیری بهشت را با جهنم عوض کرده بود: قر می‌داد که بیا و تماشا کن. آن‌هم چه‌جوری؟ –  لخت مادرزاد!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  پسره رذل! بی‌شرف! بی‌ناموس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که با هرچه‌که به دستش آمد شروع کرد به زدن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تف به روی نانجیبت! دیگه همینش مونده بود که همه‌ده‌رو بدنوم کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که رسید، محض رضای خدا تفی به صورتش انداخت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  بر پدرت لعنت که توی تموم تاریخ این ده، همچو چیزی اتفاق نیفتاده بود!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! خیال می‌کنی پسره یک ذره حیا کرد؟ –  با پرروئی می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  مگه بد کردم که دل یه بدبخت بی‌کس و کارو به دست آوردم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه می‌خورد از رو نمی‌رفت، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هم نانجیب‌تر از او:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رو دست و پای این‌وآن می‌افتاد و می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  شما را به‌خدا طفلکو نزنینش... خدا اجرش بده. آخه اون جای نوه منه. من که ازش شکایتی ندارم. الاهی هزارتا مثل من فدای یک‌تار موی گندیده این جوونمرد بشه. سرجدتون ولش کنین....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را از لای دست و پای ما خلاص کرد، مثل تازی دمش را گذاشت لای پاش و دوید بالای تپه، و از آن‌جا فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  من راضی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ننه‌فاطی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; راضی... به شما قرمساق‌ها چه‌که خودتونو قاطی می‌کنین؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین‌آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، داداش، مادر دهر، دیگر جانوری مثل &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نزائیده که نزائیده که‌نزائیده... همه خوکبازی‌های این بی‌بته را اگر بخواهم برایت بگویم، توی یک روز و یک شب که هیچ، توی یک‌ماه و یک سال هم تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، دیدیم دود غلیظی توی آبادی پیچیده که چشم چشم را نمی‌بیند. معلوم شد کاهدان اسماعیل که به سربازی رفته، دارد می‌سوزد... همه‌مان ناراحت شدیم: بیچاره اسماعیل! خودش که دارد توی سربازخانه درجا می‌زند و زن جوان و خوشگلش هم که دست‌تنهاست و ازش کاری ساخته نیست! آتش هم چه آتشی! از چهارطرف کاهدانی را محاصره کرده بود... همان اول، همه فهمیدند که کار، کار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرادخوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است، و یخه‌اش را چسبیدیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  چه مرض داشتی؟ چه کوفتت بود که همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  جوش نزنین، شیرتون خشک میشه! یه خورده صبر کنین تا علتشو بفهمین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هنوز حرفش تمام نشده بود، که فریاد زن و مردی از توی کاهدانی بلند شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای امان، به دادمون برسین... الو گرفتیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرصتی باقی نماند که بپرسیم «اینها کی هستند؟». از پنجره کاهدان زن اسمعیل و کدخدا – که ضمناً ریش‌سفید ده هم بود، توی روشنائی آتش دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  راستشو بگو، کدخدا، توی کاهدونی یک زن تنها چیکار داشتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتیم زن بیچاره را نجات بدهیم. اما چه‌جور؟ پنجره کاهدان از قد یک الاغ هم بلندتر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  کدخدا! بپر پائین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  نمی‌تونم. لخت‌لختم. از منزل یه‌چیزی برام بیارین بپوشم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه؟ یعنی کدخدا لخت به آتش‌سوزی آمده؟. معلوم می‌شود همین که حریق را دیده [کدخدا و ریش‌سفید آبادی است دیگر] لخت و عریان از توی رختخواب بیرون پریده و برای خاموش‌کردن آتش آمده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنک هم مرتب فریاد می‌کشید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  ای همسایه‌ها سوختم، امان، بدادم برسین! یه دامنی یه چادری یه چیزی به من بدین بپوشم – که بتونم بیام بیرون!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«–  عجب! زن اسمعیل هم که بدون دامن واسه خاموش کردن حریق آمده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراد خوک فریاد زد: «–  آهای مردم! اگه به اینا چیزی بدین، خلاصشو بگم: خونه و کاهدونی‌تونو آتیش می‌زنم؛ پدرتونو درمیارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرد هم کرد! از دست این بلای آسمانی هرچه بگوئید ساخته است. نصف‌شبی زاغ‌سیاه کدخدا و زن اسمعیل را چوب زده و آنها را توی کاهدانی غافلگیر کرده. لباس‌هایشان را دزدیده و کاهدان را هم از چهارطرف آتش زده و فرار کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدخدا از ترس آبرو، زنک هم از ترس جان، سخت به دست و پا افتاده بودند. همه اهل ده از زن و مرد آنجا جمع بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکهو توی کاهدان جاروجنجال تازه‌ئی بلند شد: زن اسمعیل و کدخدا، یک جل خر گیر آورده بودند. هر کدام یک‌گوشه آن را چسبیده با داد و فریاد و فحش و فضیحت می‌خواست آن را از چنگ دیگری خارج کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن اسماعیل می‌گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  هرچی نباشد، باز خدای نکرده توی مردی!... آخه یه‌خورده شجاعت داشته باش... بپر بیرون و بدو برو گم‌شو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کدخدا فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  زنیکه هرجائی! من ریش سفیدم؛ من کدخدام؛ اگه لخت و برهنه بیرون برم آبروم می‌ریزه. مگه میشه ریش سفید ده جلو دهاتی‌ها این‌جور... استغفرل‌ل‌ه... آخه اونوخت دیگه هیچ کدوم تره هم به حرف من خورد نمیکنن... یال‌لاه، بده من!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد، موهای سر زن را گرفت و آن‌قدر کشید تا جل را از دستش بیرون آورد. زن که دیگر طاقتش تمام‌شده بود، فریاد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
–  آی مسلمونا! آی مردا! روتونو برگردونین؛ نیگاکردن به ناموس نامحرم گناه کبیره‌س... روتونو برگردونین...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از پنجره پائین پرید. و درحالی که با یک‌دست از جلو و با دست دیگر از عقب ستر عورت کرده بود، چپید به داخل منزل. بعد از او، کدخدا که جل خر را مثل لنگ حمام به خودش پیچیده بود، از پنجره بیرون پرید و چهارنعل به طرف منزلش دوید. دهاتیها پاک حریق را فراموش کرده بودند و خنده مجالشان نمی‌داد که به خاموش کردن آتش بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40465</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=40465"/>
		<updated>2013-04-30T21:42:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! انگار به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=38035</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=38035"/>
		<updated>2013-01-07T22:41:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=38034</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=38034"/>
		<updated>2013-01-07T22:39:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آحسین آقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ عاقبت این چیزها را نمی‌توان پیشبینی کرد. اگر با کتک آدم نشد، با فحش هم آدم نشد، بفرستش سربازی. اگر بازهم آدم نشد، برایش زن بگیر؛ اگر دیدی آن‌هم چاره‌اش نکرد، چماق را بردار بیفت به‌جانش و از ده بیرونش کن. بگذار برود یک جهنم دیگر... آخرین راهش همین است. وقتی که به یک ده دیگر رفت، خواهی دید که برای‌خودش یک‌پا «آدم» می‌شود.&lt;br /&gt;
بی‌خود نبود که قدیمی‌ها می‌گفتند «هیچ‌کس توی ده خودش پیغمبر نمی‌شود.» واقعاً حرف درستی است. تو کدام پیغمبر را سراغ داری که از ده خودش ظهور کرده باشد؟ حتی حضرت نوح علیه‌السلام را هم، همشهری‌ها و هم قبیله‌هایش به پیغمبری قبول نداشتند. به‌اش می‌گفتند: «برو این حرفو یه‌جائی بگو که نشناسنت؛ ما پدر و پدر بزرگ و هفت جدتو می‌شناسیم؛ تو نوحی، بله، اما پیغمبر نیستی!».&lt;br /&gt;
تازه فکر کن این حرف را به چه پیغمبر اولوالعظمی می‌زدند! به‌حضرت نوح!... نه خیر، آحسین آقا، بچه که تغس شد، با حرف به راه نمیاد! فردا علی‌الحساب یک فصل کتکش بزن، اگر دیدی نتیجه نداد بفرستش سربازی... این گروهبان‌ها که - خودت بهتر می‌دانی: از شیر، موش درمی‌آورند. – با وجود این اگر دیدی برای الدرم بلدرم گروهبان‌ها هم تره خرد نکرد و شلاق آنها هم کاری از پیش نبرد، آن وقت دیگر باید براش زن بگیری و بس... می‌گویند «اسب سرکشو گشنگی آروم می‌کنه، مرد سرکشو زن!» این آخرین راهش است، اما اگر ازین راه هم به‌جائی نرسیدی، دیگر معطلی جایز نیست: چماق را بردار و بزن از ده بیرونش کن.&lt;br /&gt;
توی‌ده ما یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نامی بود که به‌اش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌گفتند. خدا یک چنین جانوری را نصیب گرگ بیابان نکند! تا دنیا دنیا بود چنین بلائی به خاطر نداشت. خلاصه کلام اینکه پسر تو، جلو او، یک پارچه نجابت و آقائی است؛ باید پشت سرش نماز خواند!&lt;br /&gt;
باری – این مراد هنوز ده سالش تمام نشده بود که مادر و خواهرش را به‌چوب می‌بست و همه ده را برای ما تنگ کرده بود. هر چه به‌اش می‌خواندیم که: « - بچه! &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! این حقه‌بازی‌ها را بگذار کنار...» یک گوشش در بود، یکیش دروازه... از پنجره روی سر مردم آب می‌ریخت؛ خلاصه سگ‌ها را می‌گرفت پاهایشان را نعل می‌کرد؛ کارهائی که به عقل جن هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;
یک روز برای نماز جمعه جمع شده بودیم. همه اهل ده آمده بودند. پیشنماز پس‌از مدتی معطلی آمد. اما چه‌آمدنی! - : هر کس که چشمش به‌صورت او می‌افتاد، از خنده روده‌بر می‌شد؛ چون که صورتش درست مثل خروس قندی، سبز و سرخ و زرد و آبی، رنگ‌آمیزی شده بود! بیچاره پیرمرد به‌جماعت سلام کرد، اما هیچ کس از زور خنده نتوانست جواب سلامش را بدهد. قضیه این بود که امام جمعه فلکزده با عبا و عمامه زیر درخت چنار خوابش می‌برد؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; لعنتی کشیک او را می‌کشیده فرصت راغنیمت می‌شمرد و با انگشت تکه تکه، رنگ‌هائی را که قبلاً حاضر کرده‌بود می‌مالد به صورتش... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرفتیم، چوب‌ها را کشیدیم و افتادیم به جانش، حالا نزن کی بزن:&lt;br /&gt;
« - پسره حرومزاده جعنلق! واسه چی همچی کردی؟&lt;br /&gt;
تخم جن، بی‌اینکه از ضربه‌های چوب ککش بگزد، همان‌جور که کتک می‌خورد گفت:&lt;br /&gt;
« - آخه این بی‌دین همیشه بی‌وضو سرنماز جماعت وامیستاد. فکر کردم اگه اینو به‌تون بگم باور نمی‌کنین؛ اونوقت این نقشه رو کشیدم. دس‌نماز نمی‌گیره که هیچی، بی‌انصاف سال تا سال دست و رو هم نمی‌شوره... دلیلش همینه که اگه یه‌مشت‌آب به‌صورتش می‌زد، رنگ‌ها راه می‌افتاد و می‌ریخت، لابد متوجه می‌شد که صورتشو رنگ مالیده‌ن!&lt;br /&gt;
خوب، بی‌وضو بودن امام سرجای خودش. اما &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مراد خوکه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را نمی‌شد همینجور ولش کنیم که‌هرچه دلش خواست بکند: درازش کردیم و... د بزن! – خیال می‌کنی خم به‌ابرو آورد؟ ابدا! به‌جوال کاه می‌زدیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=38031</id>
		<title>آدم مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A2%D8%AF%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3&amp;diff=38031"/>
		<updated>2013-01-07T13:02:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN009P099.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P100.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P101.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P102.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P103.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P104.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P105.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P106.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P107.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P108.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P109.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P110.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P111.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN009P112.JPG|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲|کتاب هفته شماره ۹ صفحه ۱۱۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:عزیز نسین]]&lt;br /&gt;
[[رده:رضا]]&lt;br /&gt;
[[رده:مرتضا ممیز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19816</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19816"/>
		<updated>2011-06-26T22:30:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یقین داشته باش که گذشته، چشم‌اندازِ منع شده‌ئی نیست که ما به‌سبب ترسی وهم‌آمیز جرأت نگاه کردن به‌آن را نداشته باشیم، که مبادا همچون زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ستونی از نمک مبدل شویم. بل گذشته آینه‌ئی است همه چیز نما: به‌آن نگاه می‌کنیم و در آن تصویر خودمان و یکدیگر را می‌بینیم - آن چه بودیم، آن چه امروز هستیم، چه گونه چنین شدیم، و چه داریم می‌شویم. عزیز دلم، خودداری از نگریستن به آینۀ گذشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودداری از نگاه کردن به‌سیمای زمان حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;من نُه بار هم‌چون گربه مرده‌ام، من «شیطان» را از برابر دیده‌ام و به‌«خدا» پشت کرده‌ام، من در «خوکدانی» غذا خورده‌ام، و به‌حضیض «دوزخ» سرازیر گشته‌ام، من وارد «کنام شیر» شده‌ام و «مردی» خود را از دهان شیر شرزه در آورده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیبای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در خاموشی بی‌توان گوش می‌دهم، چونان که به‌سنفونی غم‌ها، به‌فریادهای کمک تو، به‌التماس‌های دردآگین وحشت که هنوز پژواک آن در سراسر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در درون ضمیر شنیده می‌شود، به‌یک میلیون فریاد پراکندۀ سال‌های سراسر رنج که به‌صدای دردی واحد تبدیل شد تا جان را گرفتار و خونین کند، به‌صدای داغ سوزانی که مغز را زغال کند و فتیلۀ اندیشه را آتش بزند، به‌صدای چنگال و دندان تیزی که قلب را بدرد، به‌صدای آتش سیال، به‌صدای گرمای یخ‌زده، به‌صدای شعله‌های لیسنده، به‌صدای آتشزای آتشزا، به‌صدای آتشی که پولاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا بسوزد، به‌صدای آتش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز ملایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌صدای مردن، به‌صدای زن درد زده‌ام، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌صدای دردِ زنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌صدای زنم که مرا می‌خواند، مرا، من ندای او را برای کمک شنیدم، من آن ندای سوک خیز را شنیدم اما سرم را فرو آویختم و نتوانستم به‌آن اعتنا کنم، من صدای گریۀ زنم را شنیدم، من صدای فریاد زنم را شنیدم، شنیدم که زنم از جانور تقاضای ترحم می‌کند، شنیدم که زنم می‌میرد، من صدای مرگ او را شنیدم، صدائی خشک، صدائی شکننده، صدائی که نهائی می‌نمود، آخرین صدا، صدای نهایت، صدای مرگ، من، من شنیدم، من هر روز آن را می‌شنوم، اینک صدای اوست که می‌شنوم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صدای تو است می‌شنوم... صدای تو را می‌شنوم... من آن گاه نیز صدای تو را شنیدم... فریاد تو چونان صدای خشک آذرخش بود که رگه‌ئی سفید در پشت سیاه من برافروخت. من در کرخی هراس‌آلود، با قلبی پرتپش و زانوانی لرزان، به‌تازیانۀ مرگبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌دار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هوا را شکافت و با دندان‌های آتشزا گوشت لطیف تو را درید نگریستم، گوشت سیاه و تُردِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مام آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زندگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حیرت‌زده‌ئی را نابهنگام از زهدان دریده و تجاوزدیدۀ تو بیرون کشید، زهدان مقدسی که انسان بدوی را پرورش داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حبشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بارور کرد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را مسکون ساخت و فراعنه را به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مصر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رنگ سیاه زد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زولو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پرورید، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سونگ هی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدانی که قدرت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چاکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیش از آن که او &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ببیند احساس کرد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهدان مقدس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدانی که از شکل آیندۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جومو کِنیاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آگاه بود، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائو مائو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان سیاهان، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توسن لوورتور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پرورش داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نات ترنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابریل پروسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دنمارک وسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرم کرد، زهدانی سیاه که اشک ریزان زنجیر بی‌نام و بی‌پایان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خامۀ آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خامۀ سیاه کرۀ زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، تسلیم کرد، زنجیر سیاه بی‌نام و بی‌پایانی که با ناله‌هائی سنگین در مغاک بزرگ به‌فراموشی سپرده شد، زهدانی که گوهر زندگی را پذیرا شد و پرورید و در خود نگه داشت و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوجورنر تروث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر توبمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روزا پارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پس داد، و دیگر آثار هنری تو را که نام‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکوس گاروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قوام نکرومه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل روبسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابرت ویلیامز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داشتند و دارند، و آن را که تو با درد زائیدی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی جاه محمد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام نهادی، اما از همه مهم‌تر آن موجود بی‌نامی را که در سیل خون جنایت، آغشته و پاشیده به‌گل و لجن، از زهدان تو بیرون کشیدند. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاتریس لومومبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امت تیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک پارکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! من مردی نالان، آشغالی ترسو، چکمه‌لیسی پست و خوار شدم و ترسی جهانی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارباب بردگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ارادۀ مخالفت جوی مرا سنگ کرد. به‌جای آن که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با خطابه‌های فصیح به‌شورش برانگیزم، آزردگی‌شان را تسکین دادم و با فصاحت به‌سرودن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز ملایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرداختم! به‌جای آن که زندگی خود را با تحقیر به‌چهرۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکنجه‌دهنده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ام پرتاب کنم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون پر ارزش تو را ریختم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن گاه که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نات ترنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواست مرا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آزاد کند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من او را به‌دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قصاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سپرد - بنای یادبود یک شهید برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من. روح من ناراضی و جسمم ناتوان بود. آه، ای رسوائی جاویدان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواجۀ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در حالی که مردی خود را از دست داده بودم، و اندیشه‌ام در زندان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سردخانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود گام بر پهنۀ زمین نهادم. من مرد یا زن سیاه‌پوست را تندتر از مگسی می‌کشتم، در حالی که برای سفیدپوست در روز هزار پوند پنبه برداشت می‌کردم. در کوشش‌های کورکورانه و جنون‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواجه‌های سیاه (موجه‌نمایان! گناهکار!)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چه سودی تواند بود که زخم‌های خود را پنهان می‌دارند و حقیقت را تخطئه می‌کنند تا گناه خود را از راه سفسطۀ فرضیه‌سازی دربارۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دموکراسی جهانی ترسوها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سبک‌تر سازند، و به‌این نکته اشاره می‌کنند که در تاریخ هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که سرانجام روزی پاشنۀ آهنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاتح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ هر مرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در لجن له کرده است؟ یادبودهای دیروز سیلاب‌های خون را که امروز از چوبدستی زیر بغل من جاری است آرام‌تر نخواهد کرد. آری، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌تواند، در حالی که اجزاء آن به‌رنگِ سرخِ خونِ انسانی درآمده است، چون متنی ارغوانی تلقی شود. ارتش‌هائی بیش از آنچه در کتاب‌ها آمده است پرچم‌های خود را در سرزمین‌های بیگانگان برافراشته‌اند و به‌دنبال آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر جای گذاشته‌اند. اما هیچ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی نباید به‌مرگ طبیعی بمیرد. مرزی هست که در آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;احتیاط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌آخر می‌رسد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آغاز می‌شود. در شب شبیخون از تفنگ ستمگر تیری در مغز من خالی کن. چرا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اقامتگاه بردگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صدای رقص و آواز می‌آید؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی که به‌مرگ طبیعی می‌میرد نمی‌تواند در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترازوی ابدیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حتی هموزن دو مگسِ مرده باشد. چنین موجودی بیش‌تر نیاز به‌ترحم دارد تا سوگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بدون آن که بپرسی چه گونه، فقط بگو که ما با تحمل درد و زحمت و عبور اجباری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;درۀ بردگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زنده مانده‌ایم - از آن جا، از آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که زیر پای ما در مه شناور پنهان است. آه، چه چشم‌اندازها و صداها و دردی زیر آن مه وجود دارد. و ما چنین پنداشته بودیم که پس از بالا رفتن دشوار از آن درۀ سهمگین به‌جائی خواهیم رسید که خنک، سرسبز و آرام، و آفتابگیر است - اما این جا همه جنگل است، و بیابانی خشک و سهمناک که سراسر ویرانگی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تو، ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دیهیم خویش بر سر گذار، و ما بر روی این ویرانه‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شهری نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواهیم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ رامین شهروند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19815</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19815"/>
		<updated>2011-06-26T22:18:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یقین داشته باش که گذشته، چشم‌اندازِ منع شده‌ئی نیست که ما به‌سبب ترسی وهم‌آمیز جرأت نگاه کردن به‌آن را نداشته باشیم، که مبادا همچون زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ستونی از نمک مبدل شویم. بل گذشته آینه‌ئی است همه چیز نما: به‌آن نگاه می‌کنیم و در آن تصویر خودمان و یکدیگر را می‌بینیم - آن چه بودیم، آن چه امروز هستیم، چه گونه چنین شدیم، و چه داریم می‌شویم. عزیز دلم، خودداری از نگریستن به آینۀ گذشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودداری از نگاه کردن به‌سیمای زمان حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;من نُه بار هم‌چون گربه مرده‌ام، من «شیطان» را از برابر دیده‌ام و به‌«خدا» پشت کرده‌ام، من در «خوکدانی» غذا خورده‌ام، و به‌حضیض «دوزخ» سرازیر گشته‌ام، من وارد «کنام شیر» شده‌ام و «مردی» خود را از دهان شیر شرزه در آورده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیبای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در خاموشی بی‌توان گوش می‌دهم، چونان که به‌سنفونی غم‌ها، به‌فریادهای کمک تو، به‌التماس‌های دردآگین وحشت که هنوز پژواک آن در سراسر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در درون ضمیر شنیده می‌شود، به‌یک میلیون فریاد پراکندۀ سال‌های سراسر رنج که به‌صدای دردی واحد تبدیل شد تا جان را گرفتار و خونین کند، به‌صدای داغ سوزانی که مغز را زغال کند و فتیلۀ اندیشه را آتش بزند، به‌صدای چنگال و دندان تیزی که قلب را بدرد، به‌صدای آتش سیال، به‌صدای گرمای یخ‌زده، به‌صدای شعله‌های لیسنده، به‌صدای آتشزای آتشزا، به‌صدای آتشی که پولاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا بسوزد، به‌صدای آتش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز ملایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌صدای مردن، به‌صدای زن درد زده‌ام، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌صدای دردِ زنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌صدای زنم که مرا می‌خواند، مرا، من ندای او را برای کمک شنیدم، من آن ندای سوک خیز را شنیدم اما سرم را فرو آویختم و نتوانستم به‌آن اعتنا کنم، من صدای گریۀ زنم را شنیدم، من صدای فریاد زنم را شنیدم، شنیدم که زنم از جانور تقاضای ترحم می‌کند، شنیدم که زنم می‌میرد، من صدای مرگ او را شنیدم، صدائی خشک، صدائی شکننده، صدائی که نهائی می‌نمود، آخرین صدا، صدای نهایت، صدای مرگ، من، من شنیدم، من هر روز آن را می‌شنوم، اینک صدای اوست که می‌شنوم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صدای تو است می‌شنوم... صدای تو را می‌شنوم... من آن گاه نیز صدای تو را شنیدم... فریاد تو چونان صدای خشک آذرخش بود که رگه‌ئی سفید در پشت سیاه من برافروخت. من در کرخی هراس‌آلود، با قلبی پرتپش و زانوانی لرزان، به‌تازیانۀ مرگبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌دار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هوا را شکافت و با دندان‌های آتشزا گوشت لطیف تو را درید نگریستم، گوشت سیاه و تُردِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مام آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زندگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حیرت‌زده‌ئی را نابهنگام از زهدان دریده و تجاوزدیدۀ تو بیرون کشید، زهدان مقدسی که انسان بدوی را پرورش داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حبشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بارور کرد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را مسکون ساخت و فراعنه را به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مصر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رنگ سیاه زد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زولو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پرورید، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سونگ هی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدانی که قدرت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چاکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیش از آن که او &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ببیند احساس کرد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهدان مقدس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدانی که از شکل آیندۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جومو کِنیاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آگاه بود، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائو مائو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان سیاهان، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توسن لوورتور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پرورش داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نات ترنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابریل پروسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دنمارک وسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرم کرد، زهدانی سیاه که اشک ریزان زنجیر بی‌نام و بی‌پایان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خامۀ آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خامۀ سیاه کرۀ زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، تسلیم کرد، زنجیر سیاه بی‌نام و بی‌پایانی که با ناله‌هائی سنگین در مغاک بزرگ به‌فراموشی سپرده شد، زهدانی که گوهر زندگی را پذیرا شد و پرورید و در خود نگه داشت و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوجورنر تروث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر توبمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روزا پارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پس داد، و دیگر آثار هنری تو را که نام‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکوس گاروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قوام نکرومه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل روبسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابرت ویلیامز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داشتند و دارند، و آن را که تو با درد زائیدی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی جاه محمد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام نهادی، اما از همه مهم‌تر آن موجود بی‌نامی را که در سیل خون جنایت، آغشته و پاشیده به‌گل و لجن، از زهدان تو بیرون کشیدند. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاتریس لومومبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امت تیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک پارکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! من مردی نالان، آشغالی ترسو، چکمه‌لیسی پست و خوار شدم و ترسی جهانی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارباب بردگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ارادۀ مخالفت جوی مرا سنگ کرد. به‌جای آن که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با خطابه‌های فصیح به‌شورش برانگیزم، آزردگی‌شان را تسکین دادم و با فصاحت به‌سرودن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز ملایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرداختم! به‌جای آن که زندگی خود را با تحقیر به‌چهرۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکنجه‌دهنده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ام پرتاب کنم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون پر ارزش تو را ریختم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن گاه که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نات ترنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواست مرا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آزاد کند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من او را به‌دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قصاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سپرد - بنای یادبود یک شهید برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من. روح من ناراضی و جسمم ناتوان بود. آه، ای رسوائی جاویدان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواجۀ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در حالی که مردی خود را از دست داده بودم، و اندیشه‌ام در زندان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سردخانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود گام بر پهنۀ زمین نهادم. من مرد یا زن سیاه‌پوست را تندتر از مگسی می‌کشتم، در حالی که برای سفیدپوست در روز هزار پوند پنبه برداشت می‌کردم. در کوشش‌های کورکورانه و جنون‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواجه‌های سیاه (موجه‌نمایان! گناهکار!)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چه سودی تواند بود که زخم‌های خود را پنهان می‌دارند و حقیقت را تخطئه می‌کنند تا گناه خود را از راه سفسطۀ فرضیه‌سازی دربارۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دموکراسی جهانی ترسوها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سبک‌تر سازند، و به‌این نکته اشاره می‌کنند که در تاریخ هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که سرانجام روزی پاشنۀ آهنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاتح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ هر مرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در لجن له کرده است؟ یادبودهای دیروز سیلاب‌های خون را که امروز از چوبدستی زیر بغل من جاری است آرام‌تر نخواهد کرد. آری، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌تواند، در حالی که اجزاء آن به‌رنگِ سرخِ خونِ انسانی درآمده است، چون متنی ارغوانی تلقی شود. ارتش‌هائی بیش از آنچه در کتاب‌ها آمده است پرچم‌های خود را در سرزمین‌های بیگانگان برافراشته‌اند و به‌دنبال آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر جای گذاشته‌اند. اما هیچ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی نباید به‌مرگ طبیعی بمیرد. مرزی هست که در آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;احتیاط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌آخر می‌رسد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آغاز می‌شود. در شب شبیخون از تفنگ ستمگر تیری در مغز من خالی کن. چرا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اقامتگاه بردگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صدای رقص و آواز می‌آید؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی که به‌مرگ طبیعی می‌میرد نمی‌تواند در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترازوی ابدیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حتی هموزن دو مگسِ مرده باشد. چنین موجودی بیش‌تر نیاز به‌ترحم دارد تا سوگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بدون آن که بپرسی چه گونه، فقط بگو که ما با تحمل درد و زحمت و عبور اجباری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;درۀ بردگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زنده مانده‌ایم - از آن جا، از آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که زیر پای ما در مه شناور پنهان است. آه، چه چشم‌اندازها و صداها و دردی زیر آن مه وجود دارد. و ما چنین پنداشته بودیم که پس از بالا رفتن دشوار از آن درۀ سهمگین به‌جائی خواهیم رسید که خنک، سرسبز و آرام، و آفتابگیر است - اما این جا همه جنگل است، و بیابانی خشک و سهمناک که سراسر ویرانگی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تو، ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دیهیم خویش بر سر گذار، و ما بر روی این ویرانه‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شهری نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواهیم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ رامین شهروند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19814</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19814"/>
		<updated>2011-06-26T22:03:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود من درود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یقین داشته باش که گذشته، چشم‌اندازِ منع شده‌ئی نیست که ما به‌سبب ترسی وهم‌آمیز جرأت نگاه کردن به‌آن را نداشته باشیم، که مبادا همچون زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ستونی از نمک مبدل شویم. بل گذشته آینه‌ئی است همه چیز نما: به‌آن نگاه می‌کنیم و در آن تصویر خودمان و یکدیگر را می‌بینیم - آن چه بودیم، آن چه امروز هستیم، چه گونه چنین شدیم، و چه داریم می‌شویم. عزیز دلم، خودداری از نگریستن به آینۀ گذشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودداری از نگاه کردن به‌سیمای زمان حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;من نُه بار هم‌چون گربه مرده‌ام، من «شیطان» را از برابر دیده‌ام و به‌«خدا» پشت کرده‌ام، من در «خوکدانی» غذا خورده‌ام، و به‌حضیض «دوزخ» سرازیر گشته‌ام، من وارد «کنام شیر» شده‌ام و «مردی» خود را از دهان شیر شرزه در آورده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زیبای سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در خاموشی بی‌توان گوش می‌دهم، چونان که به‌سنفونی غم‌ها، به‌فریادهای کمک تو، به‌التماس‌های دردآگین وحشت که هنوز پژواک آن در سراسر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جهان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در درون ضمیر شنیده می‌شود، به‌یک میلیون فریاد پراکندۀ سال‌های سراسر رنج که به‌صدای دردی واحد تبدیل شد تا جان را گرفتار و خونین کند، به‌صدای داغ سوزانی که مغز را زغال کند و فتیلۀ اندیشه را آتش بزند، به‌صدای چنگال و دندان تیزی که قلب را بدرد، به‌صدای آتش سیال، به‌صدای گرمای یخ‌زده، به‌صدای شعله‌های لیسنده، به‌صدای آتشزای آتشزا، به‌صدای آتشی که پولاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا بسوزد، به‌صدای آتش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌صدای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز ملایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، به‌صدای مردن، به‌صدای زن درد زده‌ام، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌صدای دردِ زنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌صدای زنم که مرا می‌خواند، مرا، من ندای او را برای کمک شنیدم، من آن ندای سوک خیز را شنیدم اما سرم را فرو آویختم و نتوانستم به‌آن اعتنا کنم، من صدای گریۀ زنم را شنیدم، من صدای فریاد زنم را شنیدم، شنیدم که زنم از جانور تقاضای ترحم می‌کند، شنیدم که زنم می‌میرد، من صدای مرگ او را شنیدم، صدائی خشک، صدائی شکننده، صدائی که نهائی می‌نمود، آخرین صدا، صدای نهایت، صدای مرگ، من، من شنیدم، من هر روز آن را می‌شنوم، اینک صدای اوست که می‌شنوم... &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اینک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صدای تو است می‌شنوم... صدای تو را می‌شنوم... من آن گاه نیز صدای تو را شنیدم... فریاد تو چونان صدای خشک آذرخش بود که رگه‌ئی سفید در پشت سیاه من برافروخت. من در کرخی هراس‌آلود، با قلبی پرتپش و زانوانی لرزان، به‌تازیانۀ مرگبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌دار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که هوا را شکافت و با دندان‌های آتشزا گوشت لطیف تو را درید نگریستم، گوشت سیاه و تُردِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مام آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زندگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حیرت‌زده‌ئی را نابهنگام از زهدان دریده و تجاوزدیدۀ تو بیرون کشید، زهدان مقدسی که انسان بدوی را پرورش داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حبشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را بارور کرد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوبی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را مسکون ساخت و فراعنه را به‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مصر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنگو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را رنگ سیاه زد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زولو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پرورید، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیجر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سونگ هی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غنا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدانی که قدرت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چاکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پیش از آن که او &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خورشید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را ببیند احساس کرد، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زهدان مقدس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدانی که از شکل آیندۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جومو کِنیاتا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آگاه بود، زهدان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائو مائو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، زهدان سیاهان، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توسن لوورتور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پرورش داد، زهدانی که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نات ترنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابریل پروسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دنمارک وسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را گرم کرد، زهدانی سیاه که اشک ریزان زنجیر بی‌نام و بی‌پایان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خامۀ آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خامۀ سیاه کرۀ زمین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، تسلیم کرد، زنجیر سیاه بی‌نام و بی‌پایانی که با ناله‌هائی سنگین در مغاک بزرگ به‌فراموشی سپرده شد، زهدانی که گوهر زندگی را پذیرا شد و پرورید و در خود نگه داشت و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سوجورنر تروث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر توبمن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روزا پارکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را پس داد، و دیگر آثار هنری تو را که نام‌هائی چون &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مارکوس گاروی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوبوآ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قوام نکرومه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پل روبسون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رابرت ویلیامز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; داشتند و دارند، و آن را که تو با درد زائیدی و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علی جاه محمد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نام نهادی، اما از همه مهم‌تر آن موجود بی‌نامی را که در سیل خون جنایت، آغشته و پاشیده به‌گل و لجن، از زهدان تو بیرون کشیدند. و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پاتریس لومومبا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امت تیل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مک پارکر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;! من مردی نالان، آشغالی ترسو، چکمه‌لیسی پست و خوار شدم و ترسی جهانی از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارباب بردگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ارادۀ مخالفت جوی مرا سنگ کرد. به‌جای آن که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌ها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را با خطابه‌های فصیح به‌شورش برانگیزم، آزردگی‌شان را تسکین دادم و با فصاحت به‌سرودن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جاز ملایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پرداختم! به‌جای آن که زندگی خود را با تحقیر به‌چهرۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شکنجه‌دهنده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ام پرتاب کنم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خون پر ارزش تو را ریختم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آن گاه که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نات ترنر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواست مرا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آزاد کند، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من او را به‌دست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;قصاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سپرد - بنای یادبود یک شهید برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من. روح من ناراضی و جسمم ناتوان بود. آه، ای رسوائی جاویدان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواجۀ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در حالی که مردی خود را از دست داده بودم، و اندیشه‌ام در زندان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سردخانه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بود گام بر پهنۀ زمین نهادم. من مرد یا زن سیاه‌پوست را تندتر از مگسی می‌کشتم، در حالی که برای سفیدپوست در روز هزار پوند پنبه برداشت می‌کردم. در کوشش‌های کورکورانه و جنون‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواجه‌های سیاه (موجه‌نمایان! گناهکار!)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; چه سودی تواند بود که زخم‌های خود را پنهان می‌دارند و حقیقت را تخطئه می‌کنند تا گناه خود را از راه سفسطۀ فرضیه‌سازی دربارۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دموکراسی جهانی ترسوها&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سبک‌تر سازند، و به‌این نکته اشاره می‌کنند که در تاریخ هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که سرانجام روزی پاشنۀ آهنین &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فاتح&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ هر مرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در لجن له کرده است؟ یادبودهای دیروز سیلاب‌های خون را که امروز از چوبدستی زیر بغل من جاری است آرام‌تر نخواهد کرد. آری، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌تواند، در حالی که اجزاء آن به‌رنگِ سرخِ خونِ انسانی درآمده است، چون متنی ارغوانی تلقی شود. ارتش‌هائی بیش از آنچه در کتاب‌ها آمده است پرچم‌های خود را در سرزمین‌های بیگانگان برافراشته‌اند و به‌دنبال آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر جای گذاشته‌اند. اما هیچ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی نباید به‌مرگ طبیعی بمیرد. مرزی هست که در آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;احتیاط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌آخر می‌رسد و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آغاز می‌شود. در شب شبیخون از تفنگ ستمگر تیری در مغز من خالی کن. چرا از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اقامتگاه بردگان&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; صدای رقص و آواز می‌آید؟ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده‌&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئی که به‌مرگ طبیعی می‌میرد نمی‌تواند در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترازوی ابدیت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; حتی هموزن دو مگسِ مرده باشد. چنین موجودی بیش‌تر نیاز به‌ترحم دارد تا سوگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، بدون آن که بپرسی چه گونه، فقط بگو که ما با تحمل درد و زحمت و عبور اجباری از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;درۀ بردگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنج&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرگ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زنده مانده‌ایم - از آن جا، از آن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که زیر پای ما در مه شناور پنهان است. آه، چه چشم‌اندازها و صداها و دردی زیر آن مه وجود دارد. و ما چنین پنداشته بودیم که پس از بالا رفتن دشوار از آن درۀ سهمگین به‌جائی خواهیم رسید که خنک، سرسبز و آرام، و آفتابگیر است - اما این جا همه جنگل است، و بیابانی خشک و سهمناک که سراسر ویرانگی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تو، ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دیهیم خویش بر سر گذار، و ما بر روی این ویرانه‌ها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شهری نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خواهیم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ رامین شهروند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19813</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19813"/>
		<updated>2011-06-26T21:48:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود من درود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خواهر سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، یقین داشته باش که گذشته، چشم‌اندازِ منع شده‌ئی نیست که ما به‌سبب ترسی وهم‌آمیز جرأت نگاه کردن به‌آن را نداشته باشیم، که مبادا همچون زن &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ستونی از نمک مبدل شویم. بل گذشته آینه‌ئی است همه چیز نما: به‌آن نگاه می‌کنیم و در آن تصویر خودمان و یکدیگر را می‌بینیم - آن چه بودیم، آن چه امروز هستیم، چه گونه چنین شدیم، و چه داریم می‌شویم. عزیز دلم، خودداری از نگریستن به آینۀ گذشته &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خودداری از نگاه کردن به‌سیمای زمان حال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;من نُه بار هم‌چون گربه مرده‌ام، من «شیطان» را از برابر دیده‌ام و به‌«خدا» پشت کرده‌ام، من در «خوکدانی» غذا خورده‌ام، و به‌حضیض «دوزخ» سرازیر گشته‌ام، من وارد «کنام شیر» شده‌ام و «مردی» خود را از دهان شیر شرزه در آورده‌ام.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیبای سیاه، در خاموشی بی‌توان گوش می‌دهم، چونان که به‌سنفونی غم‌ها، به‌فریادهای کمک تو، به‌التماس‌های دردآگین وحشت که هنوز پژواک آن در سراسر جهان و در درون ضمیر شنیده می‌شود، به‌یک میلیون فریاد پراکندۀ سال‌های سراسر رنج که به‌صدای دردی واحد تبدیل شد تا جان را گرفتار و خونین کند، به‌صدای داغ سوزانی که مغز را زغال کند و فتیلۀ اندیشه را آتش بزند، به‌صدای چنگال و دندان تیزی که قلب را بدرد، به‌صدای آتش سیال، به‌صدای گرمای یخ‌زده، به‌صدای شعله‌های لیسنده، به‌صدای آتشزای آتشزا، به‌صدای آتشی که پولادمردی مرا بسوزد، به‌صدای آتش آبی، به‌صدای جاز ملایم، به‌صدای مردن، به‌صدای زن درد زده‌ام، به‌صدای دردِ زنم به‌صدای زنم که مرا می‌خواند، مرا، من ندای او را برای کمک شنیدم، من آن ندای سوک خیز را شنیدم اما سرم را فرو آویختم و نتوانستم به‌آن اعتنا کنم، من صدای گریۀ زنم را شنیدم، من صدای فریاد زنم را شنیدم، شنیدم که زنم از جانور تقاضای ترحم می‌کند، شنیدم که زنم می‌میرد، من صدای مرگ او را شنیدم، صدائی خشک، صدائی شکننده، صدائی که نهائی می‌نمود، آخرین صدا، صدای نهایت، صدای مرگ، من، من شنیدم، من هر روز آن را می‌شنوم، اینک صدای اوست که می‌شنوم... اینک صدای تو است می‌شنوم... صدای تو را می‌شنوم... من آن گاه نیز صدای تو را شنیدم... فریاد تو چونان صدای خشک آذرخش بود که رگه‌ئی سفید در پشت سیاه من برافروخت. من در کرخی هراس‌آلود، با قلبی پرتپش و زانوانی لرزان، به‌تازیانۀ مرگبار برده‌دار که هوا را شکافت و با دندان‌های آتشزا گوشت لطیف تو را درید نگریستم، گوشت سیاه و تُردِ مام آفریقا را، و زندگی حیرت‌زده‌ئی را نابهنگام از زهدان دریده و تجاوزدیدۀ تو بیرون کشید، زهدان مقدسی که انسان بدوی را پرورش داد، زهدانی که حبشه را بارور کرد و نوبی را مسکون ساخت و فراعنه را به‌مصر داد، زهدانی که کنگو را رنگ سیاه زد و زولو را پرورید، زهدان مرو، زهدان نیل، نیجر، زهدان سونگ هی، مالی، غنا، زهدانی که قدرت چاکا را پیش از آن که او خورشید را ببیند احساس کرد، زهدان مقدس، زهدانی که از شکل آیندۀ جومو کِنیاتا آگاه بود، زهدان مائو مائو، زهدان سیاهان، زهدانی که توسن لوورتور را پرورش داد، زهدانی که نات ترنر را، و گابریل پروسر را، و دنمارک وسی را گرم کرد، زهدانی سیاه که اشک ریزان زنجیر بی‌نام و بی‌پایان خامۀ آفریقا را، خامۀ سیاه کرۀ زمین را، تسلیم کرد، زنجیر سیاه بی‌نام و بی‌پایانی که با ناله‌هائی سنگین در مغاک بزرگ به‌فراموشی سپرده شد، زهدانی که گوهر زندگی را پذیرا شد و پرورید و در خود نگه داشت و سوجورنر تروث را، و خواهر توبمن را، و روزا پارکس را، و برد را، و ریچارد رایت را پس داد، و دیگر آثار هنری تو را که نام‌هائی چون مارکوس گاروی و دوبوآ و قوام نکرومه و پل روبسون و مالکوم ایکس و رابرت ویلیامز داشتند و دارند، و آن را که تو با درد زائیدی و علی جاه محمد نام نهادی، اما از همه مهم‌تر آن موجود بی‌نامی را که در سیل خون جنایت، آغشته و پاشیده به‌گل و لجن، از زهدان تو بیرون کشیدند. و پاتریس لومومبا را، و امت تیل را، و مک پارکر را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای جان من! من مردی نالان، آشغالی ترسو، چکمه‌لیسی پست و خوار شدم و ترسی جهانی از ارباب بردگان ارادۀ مخالفت جوی مرا سنگ کرد. به‌جای آن که برده‌ها را با خطابه‌های فصیح به‌شورش برانگیزم، آزردگی‌شان را تسکین دادم و با فصاحت به‌سرودن جاز ملایم پرداختم! به‌جای آن که زندگی خود را با تحقیر به‌چهرۀ شکنجه‌دهنده‌ام پرتاب کنم، خون پر ارزش تو را ریختم! آن گاه که نات ترنر خواست مرا از ترس آزاد کند، ترس من او را به‌دست قصاب سپرد - بنای یادبود یک شهید برای اختگی من. روح من ناراضی و جسمم ناتوان بود. آه، ای رسوائی جاویدان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، خواجۀ سیاه، در حالی که مردی خود را از دست داده بودم، و اندیشه‌ام در زندان سردخانه بود گام بر پهنۀ زمین نهادم. من مرد یا زن سیاه‌پوست را تندتر از مگسی می‌کشتم، در حالی که برای سفیدپوست در روز هزار پوند پنبه برداشت می‌کردم. در کوشش‌های کورکورانه و جنون‌آمیز خواجه‌های سیاه (موجه‌نمایان! گناهکار!) چه سودی تواند بود که زخم‌های خود را پنهان می‌دارند و حقیقت را تخطئه می‌کنند تا گناه خود را از راه سفسطۀ فرضیه‌سازی دربارۀ دموکراسی جهانی ترسوها سبک‌تر سازند، و به‌این نکته اشاره می‌کنند که در تاریخ هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که سرانجام روزی پاشنۀ آهنین فاتح، مردیِ هر مرد را در لجن له کرده است؟ یادبودهای دیروز سیلاب‌های خون را که امروز از چوبدستی زیر بغل من جاری است آرام‌تر نخواهد کرد. آری، تاریخ می‌تواند، در حالی که اجزاء آن به‌رنگِ سرخِ خونِ انسانی درآمده است، چون متنی ارغوانی تلقی شود. ارتش‌هائی بیش از آنچه در کتاب‌ها آمده است پرچم‌های خود را در سرزمین‌های بیگانگان برافراشته‌اند و به‌دنبال آن اختگی بر جای گذاشته‌اند. اما هیچ برده‌ئی نباید به‌مرگ طبیعی بمیرد. مرزی هست که در آن احتیاط به‌آخر می‌رسد و ترس آغاز می‌شود. در شب شبیخون از تفنگ ستمگر تیری در مغز من خالی کن. چرا از اقامتگاه بردگان صدای رقص و آواز می‌آید؟ برده‌ئی که به‌مرگ طبیعی می‌میرد نمی‌تواند در ترازوی ابدیت حتی هموزن دو مگسِ مرده باشد. چنین موجودی بیش‌تر نیاز به‌ترحم دارد تا سوگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن سیاه، بدون آن که بپرسی چه گونه، فقط بگو که ما با تحمل درد و زحمت و عبور اجباری از درۀ بردگی، رنج، و مرگ زنده مانده‌ایم - از آن جا، از آن دره که زیر پای ما در مه شناور پنهان است. آه، چه چشم‌اندازها و صداها و دردی زیر آن مه وجود دارد. و ما چنین پنداشته بودیم که پس از بالا رفتن دشوار از آن درۀ سهمگین به‌جائی خواهیم رسید که خنک، سرسبز و آرام، و آفتابگیر است - اما این جا همه جنگل است، و بیابانی خشک و سهمناک که سراسر ویرانگی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تو، ای ملکۀ من، دیهیم خویش بر سر گذار، و ما بر روی این ویرانه‌ها شهری نو خواهیم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمۀ رامین شهروند&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19812</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=19812"/>
		<updated>2011-06-26T21:45:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود من درود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر سیاه، یقین داشته باش که گذشته، چشم‌اندازِ منع شده‌ئی نیست که ما به‌سبب ترسی وهم‌آمیز جرأت نگاه کردن به‌آن را نداشته باشیم، که مبادا همچون زن لوط به‌ستونی از نمک مبدل شویم. بل گذشته آینه‌ئی است همه چیز نما: به‌آن نگاه می‌کنیم و در آن تصویر خودمان و یکدیگر را می‌بینیم - آن چه بودیم، آن چه امروز هستیم، چه گونه چنین شدیم، و چه داریم می‌شویم. عزیز دلم، خودداری از نگریستن به آینۀ گذشته خودداری از نگاه کردن به‌سیمای زمان حال است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نُه بار هم‌چون گربه مرده‌ام، من «شیطان» را از برابر دیده‌ام و به‌«خدا» پشت کرده‌ام، من در «خوکدانی» غذا خورده‌ام، و به‌حضیض «دوزخ» سرازیر گشته‌ام، من وارد «کنام شیر» شده‌ام و «مردی» خود را از دهان شیر شرزه در آورده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیبای سیاه، در خاموشی بی‌توان گوش می‌دهم، چونان که به‌سنفونی غم‌ها، به‌فریادهای کمک تو، به‌التماس‌های دردآگین وحشت که هنوز پژواک آن در سراسر جهان و در درون ضمیر شنیده می‌شود، به‌یک میلیون فریاد پراکندۀ سال‌های سراسر رنج که به‌صدای دردی واحد تبدیل شد تا جان را گرفتار و خونین کند، به‌صدای داغ سوزانی که مغز را زغال کند و فتیلۀ اندیشه را آتش بزند، به‌صدای چنگال و دندان تیزی که قلب را بدرد، به‌صدای آتش سیال، به‌صدای گرمای یخ‌زده، به‌صدای شعله‌های لیسنده، به‌صدای آتشزای آتشزا، به‌صدای آتشی که پولادمردی مرا بسوزد، به‌صدای آتش آبی، به‌صدای جاز ملایم، به‌صدای مردن، به‌صدای زن درد زده‌ام، به‌صدای دردِ زنم به‌صدای زنم که مرا می‌خواند، مرا، من ندای او را برای کمک شنیدم، من آن ندای سوک خیز را شنیدم اما سرم را فرو آویختم و نتوانستم به‌آن اعتنا کنم، من صدای گریۀ زنم را شنیدم، من صدای فریاد زنم را شنیدم، شنیدم که زنم از جانور تقاضای ترحم می‌کند، شنیدم که زنم می‌میرد، من صدای مرگ او را شنیدم، صدائی خشک، صدائی شکننده، صدائی که نهائی می‌نمود، آخرین صدا، صدای نهایت، صدای مرگ، من، من شنیدم، من هر روز آن را می‌شنوم، اینک صدای اوست که می‌شنوم... اینک صدای تو است می‌شنوم... صدای تو را می‌شنوم... من آن گاه نیز صدای تو را شنیدم... فریاد تو چونان صدای خشک آذرخش بود که رگه‌ئی سفید در پشت سیاه من برافروخت. من در کرخی هراس‌آلود، با قلبی پرتپش و زانوانی لرزان، به‌تازیانۀ مرگبار برده‌دار که هوا را شکافت و با دندان‌های آتشزا گوشت لطیف تو را درید نگریستم، گوشت سیاه و تُردِ مام آفریقا را، و زندگی حیرت‌زده‌ئی را نابهنگام از زهدان دریده و تجاوزدیدۀ تو بیرون کشید، زهدان مقدسی که انسان بدوی را پرورش داد، زهدانی که حبشه را بارور کرد و نوبی را مسکون ساخت و فراعنه را به‌مصر داد، زهدانی که کنگو را رنگ سیاه زد و زولو را پرورید، زهدان مرو، زهدان نیل، نیجر، زهدان سونگ هی، مالی، غنا، زهدانی که قدرت چاکا را پیش از آن که او خورشید را ببیند احساس کرد، زهدان مقدس، زهدانی که از شکل آیندۀ جومو کِنیاتا آگاه بود، زهدان مائو مائو، زهدان سیاهان، زهدانی که توسن لوورتور را پرورش داد، زهدانی که نات ترنر را، و گابریل پروسر را، و دنمارک وسی را گرم کرد، زهدانی سیاه که اشک ریزان زنجیر بی‌نام و بی‌پایان خامۀ آفریقا را، خامۀ سیاه کرۀ زمین را، تسلیم کرد، زنجیر سیاه بی‌نام و بی‌پایانی که با ناله‌هائی سنگین در مغاک بزرگ به‌فراموشی سپرده شد، زهدانی که گوهر زندگی را پذیرا شد و پرورید و در خود نگه داشت و سوجورنر تروث را، و خواهر توبمن را، و روزا پارکس را، و برد را، و ریچارد رایت را پس داد، و دیگر آثار هنری تو را که نام‌هائی چون مارکوس گاروی و دوبوآ و قوام نکرومه و پل روبسون و مالکوم ایکس و رابرت ویلیامز داشتند و دارند، و آن را که تو با درد زائیدی و علی جاه محمد نام نهادی، اما از همه مهم‌تر آن موجود بی‌نامی را که در سیل خون جنایت، آغشته و پاشیده به‌گل و لجن، از زهدان تو بیرون کشیدند. و پاتریس لومومبا را، و امت تیل را، و مک پارکر را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای جان من! من مردی نالان، آشغالی ترسو، چکمه‌لیسی پست و خوار شدم و ترسی جهانی از ارباب بردگان ارادۀ مخالفت جوی مرا سنگ کرد. به‌جای آن که برده‌ها را با خطابه‌های فصیح به‌شورش برانگیزم، آزردگی‌شان را تسکین دادم و با فصاحت به‌سرودن جاز ملایم پرداختم! به‌جای آن که زندگی خود را با تحقیر به‌چهرۀ شکنجه‌دهنده‌ام پرتاب کنم، خون پر ارزش تو را ریختم! آن گاه که نات ترنر خواست مرا از ترس آزاد کند، ترس من او را به‌دست قصاب سپرد - بنای یادبود یک شهید برای اختگی من. روح من ناراضی و جسمم ناتوان بود. آه، ای رسوائی جاویدان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من، خواجۀ سیاه، در حالی که مردی خود را از دست داده بودم، و اندیشه‌ام در زندان سردخانه بود گام بر پهنۀ زمین نهادم. من مرد یا زن سیاه‌پوست را تندتر از مگسی می‌کشتم، در حالی که برای سفیدپوست در روز هزار پوند پنبه برداشت می‌کردم. در کوشش‌های کورکورانه و جنون‌آمیز خواجه‌های سیاه (موجه‌نمایان! گناهکار!) چه سودی تواند بود که زخم‌های خود را پنهان می‌دارند و حقیقت را تخطئه می‌کنند تا گناه خود را از راه سفسطۀ فرضیه‌سازی دربارۀ دموکراسی جهانی ترسوها سبک‌تر سازند، و به‌این نکته اشاره می‌کنند که در تاریخ هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که سرانجام روزی پاشنۀ آهنین فاتح، مردیِ هر مرد را در لجن له کرده است؟ یادبودهای دیروز سیلاب‌های خون را که امروز از چوبدستی زیر بغل من جاری است آرام‌تر نخواهد کرد. آری، تاریخ می‌تواند، در حالی که اجزاء آن به‌رنگِ سرخِ خونِ انسانی درآمده است، چون متنی ارغوانی تلقی شود. ارتش‌هائی بیش از آنچه در کتاب‌ها آمده است پرچم‌های خود را در سرزمین‌های بیگانگان برافراشته‌اند و به‌دنبال آن اختگی بر جای گذاشته‌اند. اما هیچ برده‌ئی نباید به‌مرگ طبیعی بمیرد. مرزی هست که در آن احتیاط به‌آخر می‌رسد و ترس آغاز می‌شود. در شب شبیخون از تفنگ ستمگر تیری در مغز من خالی کن. چرا از اقامتگاه بردگان صدای رقص و آواز می‌آید؟ برده‌ئی که به‌مرگ طبیعی می‌میرد نمی‌تواند در ترازوی ابدیت حتی هموزن دو مگسِ مرده باشد. چنین موجودی بیش‌تر نیاز به‌ترحم دارد تا سوگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن سیاه، بدون آن که بپرسی چه گونه، فقط بگو که ما با تحمل درد و زحمت و عبور اجباری از درۀ بردگی، رنج، و مرگ زنده مانده‌ایم - از آن جا، از آن دره که زیر پای ما در مه شناور پنهان است. آه، چه چشم‌اندازها و صداها و دردی زیر آن مه وجود دارد. و ما چنین پنداشته بودیم که پس از بالا رفتن دشوار از آن درۀ سهمگین به‌جائی خواهیم رسید که خنک، سرسبز و آرام، و آفتابگیر است - اما این جا همه جنگل است، و بیابانی خشک و سهمناک که سراسر ویرانگی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تو، ای ملکۀ من، دیهیم خویش بر سر گذار، و ما بر روی این ویرانه‌ها شهری نو خواهیم ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ترجمۀ رامین شهروند&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=18080</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=18080"/>
		<updated>2011-05-28T15:09:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود من درود &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نوی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=18079</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=18079"/>
		<updated>2011-05-28T15:07:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از نو به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود من درود نوی نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=18078</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=18078"/>
		<updated>2011-05-28T15:07:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای ملکه – ای مادر – ای دختر آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای خواهرِ جانِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عروسِ سیاهِ شوریدگیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ای عشقِ جاودانیِ من&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌تو درود می‌فرستم، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، نه با ناله و زاریِ مداهنه‌آمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌ئی سالوس که به‌آن خوگرشده‌ای، به‌تو درود می‌فرستم نه با آوازی تازه، آواز ندبه‌های فریبکارانۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بورژوای‌سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;‌مؤدب‌نما، نه نعرۀ تهدیدآمیز &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بردۀ آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; گستاخ – بل با صدای خودم به‌تو درود می‌فرستم، با صدایِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مرد سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. و هر چند که از نو به‌تو درود می‌فرستم، درود من درود من درود نوی نیست، بل به‌دیرینه سالی خورشید و ماه و ستارگان است. و درود من، به‌جای آن که نشانگر آغازی نو باشد، معنایش فقط بازگشت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از میان مردگان باز گشته‌ام. اکنون از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین لحظه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با تو سخن می‌گویم. من چهارصد سال مرده بودم. چهارصد سال تو زنی تنها بوده‌ای، محروم از مرد خویش، زنی بی‌مرد. من چهار صد سال نه مرد تو بودم و نه مرد خویش. سفیدپوست میان ما، بالای سر ما، و پیرامون ما ایستاده بود. مرد سفیدپوست مرد تو و مرد من بود. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، زود ازین حقیقت مگذر، زیرا هرچند که واقعیت آن تا مغز استخوان ما را سوزانده و خون ما را بیرنگ کرده است، ما باید این حقیقت را به‌ضمیر آگاه خویش، به‌قلمرو دانستگی بیاوریم، نگاه خود را به‌آن بدوزیم و چنان به‌آن خیره بشویم که به‌ماری چنبره زده در بازیگاه کودکی شیرخواره یا گل‌هائی تازه که بر گور مادری گذاشته شده است. در این باره باید اندیشید و چگونگی آن را در دل دریافت، زیرا که پاشنۀ چکمۀ مرد سفیدپوست نقطۀ حرکت ماست، نقطۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تصمیم و بازگشت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ما – محور خون‌آلود آیندۀ ما. (اما از تو می‌خواهم به‌یاد بیاوری، که ما پیش از آنکه از بردگی در آئیم، مجبور شده بودیم از اریکۀ خویش فرو کشیده شویم).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ملکۀ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، دراین سوی مغاکِ عریانِ مردانگیِ نفی شده، این چهارصد سالِ منهای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردیِ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; من، امروز ما با یکدیگر روبه‌رو شده‌ایم. من دردی عمیق و هراسناک احساس می‌کنم، درد خواری و تحقیر جنگجوئی شکست خورده را. شرمندگی دوندۀ بادپائی را که در آغاز مسابقه پایش بلغزد. احساس می‌کنم که دلیل موجهی ندارم. نمی‌توانم به‌چشم‌های تو بنگرم. آیا نمی‌دانی (به‌یقین باید تا به‌حال دانسته باشی: در این چهارصد سال!) که چهار صد سال است که من نتوانسته‌ام راست در چشمان تو بنگرم؟ هرگاه که در من می‌نگری جانم می‌لرزد. می‌توانم... از پرتو چشمان تو، از مخفی‌گاهی ژرف، رازی را که مدت‌های دراز با خود داشته‌ای، احساس کنم. این حقیقتی است بی‌پیرایه. نه این که در چنین شرایطی، موجه دانسته باشم با تو این چنین خودمانی سخن بگویم، اما می‌خواهم تو بدانی که من می‌ترسیدم در چشم‌های تو نگاه کنم زیرا می‌دانستم بازتاب &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اتهام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بیرحمانۀ بی‌توانیِ خود را در آن‌ها خواهم دید، و مبارزه‌جوئیِ پرتوانی را تا مردانگی از دست رفتۀ خود را باز یابم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملکۀ من، دشوار است به‌تو بگویم که امروز چه چیزی در قلب خود برای تو دارم – یا در قلب تمام برادران سیاه من، برای تو و تمام خواهران سیاه تو چه هست – و می‌ترسم که درین کار موفق نشوم مگر آن که تو قدم جلو بگذاری، با گیرندۀ عشق خود با من همنوا شوی، عشقی مقدس در برترین حدِ اعتلائیش که از آنجا که من – که مرده بودم – ارزش دریافت و پذیرا شدن آن را نداشتم نمی‌توانستی نیاز منش کنی؛ عشق کامل و ریشه‌دار سیاه که پدران ما از آن برخوردار بودند. بگذار از رودخانۀ عشقت در سرچشمه بنوشم، بگذار رشته‌های پرتوان عشق تو مرا در سویدای خود گیرد و جراحت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اختگی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مرا درمان کند، بگذار تبعید من &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سفر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; جادو شده‌اش را در جوهر تو که ارزانی داشتن را می‌پذیرد به‌پایان رساند. ای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گُل آفریقا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، فقط از طریق قدرت رهائی‌بخش عشق دوبارۀ تو است که مردانگی من ممکن است نجات پیدا کند. زیرا که، پیش از خودت، در چشم‌های تو است که حقانیت نیاز من باید پذیرفته شود. تنها، تنها، تنها تو و تنها تو می‌توانی محکومم کنی یا آزادم سازی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=17954</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=17954"/>
		<updated>2011-05-26T16:31:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{کوچک}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;الدریج کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Eldridge Cleaver) یکی از نویسندگان و مبارزان برجستۀ دهۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1960&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; آمریکاست، که از میان توده‌های سیاه برخاست و با نوشته‌ها و مبارزات پر شور خویش در سراسر جهان بلند آوازه شد. او در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1935&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در شهر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیتل راک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در ایالت آرکانزاس به‌دنیا آمد. در محلۀ سیاهان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لوس آنجلس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و در زندان‌های ایالتی سان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونتین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فولسام&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سولیداد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کالیفرنیا پرورش و آموزش یافت.&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیور&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در زندان تجارب مذهبی بسیار به‌دست آورد و سرانجام به‌اسلام گرائید و از پیروان سرسخت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مالکوم ایکس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. سپس در شمار رهبران &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب پلنگ سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; قرار گرفت و به‌فعالیت‌های انقلابی گسترده‌ئی پرداخت. به‌گفتۀ خودش، او «یک انقلابی تمام وقت در مبارزه برای آزادی سیاهان آمریکا» بود که می‌خواست با کوششی خستگی‌ناپذیر  نهضت مقاومت سیاهان آمریکا را به‌جریان‌های سیاسی انقلابی دنیا پیوند دهد. مهم‌ترین کتاب او که نشانگر خشم و مبارزۀ پیگیر و کینه‌توزانۀ وست &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جان بَر یخ&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Soul on Ice) نام دارد، و مجموعۀ مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کلیوِر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; است که بیش‌تر آن‌ها را در زندان نوشته است. در این کتاب بازتاب‌هائی از اثر جاودانی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ریچارد رایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; – یعنی پسرک بومی – دیده می‌شود؛ و نیز همانندی‌های بسیار با کتاب مشهور &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پوست سیاه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نقاب‌های سفید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، نوشتۀ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرانتس فانون&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; دارد، زیرا که مسألۀ اساسی مطرح شده در هر دو کتاب شناخت هویت سیاهان استعمارزده است... مطلبی که در اینجا می‌خوانید آخرین مقالۀ کتاب او است به‌نام؛ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«به‌تمام زن‌های سیاه، از همۀ مردهای سیاه»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
ر.ش.&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
{{پایان کوچک}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=17892</id>
		<title>به‌تمام زن‌های سیاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87&amp;diff=17892"/>
		<updated>2011-05-25T22:28:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-052.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-053.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-054.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-055.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-056.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-057.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۵۷]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17770</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17770"/>
		<updated>2011-05-24T20:37:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17769</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17769"/>
		<updated>2011-05-24T20:33:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17768</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17768"/>
		<updated>2011-05-24T20:32:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17742</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17742"/>
		<updated>2011-05-24T00:25:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17741</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17741"/>
		<updated>2011-05-24T00:24:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکارانِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17740</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17740"/>
		<updated>2011-05-24T00:22:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17739</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17739"/>
		<updated>2011-05-24T00:16:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند (سکوت طولانی)... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17738</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17738"/>
		<updated>2011-05-24T00:14:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند (سکوت طولانی)... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17737</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17737"/>
		<updated>2011-05-24T00:13:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند (سکوت طولانی)... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17736</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17736"/>
		<updated>2011-05-24T00:11:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ببخشید. من نمی‌خواستم این مسأله را پیش بکشم. فقط چون خبر دارم که شما دوست صمیمی رئیس دولت هستید و یکی از شخصیت‌های اصلی هستید که کودتای او علیه جمهوری را از لحاظ مادی تأمین کردید، فکر می‌کنم بتوانید پادرمیانی کنید و عفو همسرم را از ایشان بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: راست است. در واقع من افتخار می‌کنم که دوست این مرد قابل پرستش هستم. کسی که زندگیش را برای خوشبختی اسپانیا فدا کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی اسپانیائی‌ها را هم فدا کرده. خودش یک بار گفته بود اگر لازم باشد آماده است نصف مردم کشور را هم به‌قتل برساند... (متوجه می‌شود که نباید این گونه حرف بزند:) آخ! عذر می‌خواهم. قصد نداشتم حرفی بزنم که باعث ناراحتی‌تان بشود. فقط می‌خواستم دربارۀ شوهرم با شما حرف بزنم. در مورد عفوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: نیازی به‌عذرخواهی نیست. من شخص دموکراتی هستم. فراموش نفرمائید که البته دموکراسی اسپانیا دموکراسی دیگری است، ولی هرچه باشد یک دموکراسی است. تعهد ما تداوم خط لیبرالیسم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در واقع امیدوارم که با طرح مسائل سیاسی ناراحت‌تان نکرده باشم. فقط ازتان تقاضا دارم به‌خاطر عطوفت، به‌خاطر انسانیت، کاری انجام بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خودتان ملاحظه می‌فرمائید سرکار خانم، که با بنده می‌شود حرف زد. این تصویر موهوم را باید از ذهن‌ها پاک کرد که اسپانیا کشوری تحت سلطۀ استبداد و ارتجاع است. مثلاً شما خودتان شاهدید که یک آدمی مثل من، یعنی یک لیبرال واقعی، کنسرسیوم مهمترین بانک‌های کشور را اداره می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌همین دلیل هم هست که پادرمیانی شما در این مورد خیلی مؤثر خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ، خانم عزیز... شانس اسپانیای ما، رئیس ماست. مردی که با قدرت و قاطعیت تمام زمام امور میهن را به‌دست گرفته. یک رهبر مسئول. همۀ ما، فقط خدمتگزاران او هستیم. البته کاملاً منطبق با همۀ آزادی‌هائی که داریم. ولی توجه داشته باشید که در همه حال خدمتگزار او هستیم. شما خیلی فرق دارید. من خوب می‌توانم حدس بزنم که در خارج راجع به‌ما چه می‌شنوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تحمل بفرمائید تا برایتان توضیح بدهم. شما می‌گوئید از اسپانیا کار دیگری ساخته نیست جز صدور خدمتکار زن برای همه نوع کار، و کارگر بیکار و خیل روشنفکر. خوب، خانم، کسی این‌ها را مجبور کرده از اسپانیا بروند؟ شما فکر می‌کنید که ما این‌جا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیکاسو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کازالْس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|4}} را خام‌خام می‌خوریم؟ اگر امروز طبقۀ تحصیلکرده از اسپانیا مهاجرت کرده برای این است که لیاقت اسم زیبای «اسپانیائی» را ندارد. باور کنید نویسندگان مشهوری که زندگی در خارجه را انتخاب می‌کنند خودشان آن جور می‌خواهند. ما در اسپانیا با آغوش باز ازشان استقبال می‌کنیم؛ فقط البته طبیعی است که نباید به‌اصولی که بنای وحدت ملی را می‌سازد حمله کنند، همین طور به‌معتقدات سیاسی رهبر کشور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همسر من محکوم شده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: و دادگستری اسپانیا هم با استقلال کامل کار می‌کند. بدون آن که زیر نفوذ کلام کسی باشد. البته جز در موارد بسیار بسیار استثنائی فقط به‌ندای وجدان خود عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من در یک دادگاه نظامی محاکمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، ولی محاکم نظامی هم مثل محاکم عادی منصف و عادلند، و حتی من عقیده دارم که تا حدودی از دیگر دادگاه‌ها هم منصفانه‌تر عمل می‌کنند، به‌این دلیل ساده که در این محاکم همه چیز زیر نظارت ارتش است؛ ارتشی که همیشه کشور را نجات داده. و به‌همین دلیل است که به‌جای انتخاب وکیل که معمولاً موجودی عوام‌فریب است و از تریبون سوءاستفاده می‌کند تا علیه منافع مملکت داد سخن بدهد، محاکم نظامی افسری را که به‌رهبر وفادار باشد به‌وکالت و دفاع از متهم منصوب می‌کند. به‌این ترتیب کسی که از متهم دفاع می‌کند، گرچه – شاید – امکان دارد – فاقد آگاهی‌های قضائی باشد، اقلاً زبان قضاوت را بهتر می‌فهمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: محاکمۀ شوهر من همه‌اش سه ساعت طول کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی شما ترجیح می‌دادید مثل پاره‌ئی کشورهای فاسد محاکمه هفته‌ها طول بکشد؟ و در طول محاکمه همین طور شهود در تالار دادگاه رژه بروند؟ شوهر شما شانس آورده که برایش چنین محاکمۀ سریعی ترتیب داده شده. چرا باید مجبورش می‌کردند روزهای متمادی جلو چشم تماشاگران، بار خطاهایش را به‌دوش بکشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: در محاکمۀ او شاهدی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر شما را ارتشی‌ها محاکمه می‌کردند. شاهد می‌خواستید؟ که چه بشود؟ تصور می‌فرمائید شاهد در رأی دادگاه تأثیری داشت؟ سرباز اسپانیائی فقط به‌یک چیز فکر می‌کند: خدمت به‌وطن، و اگر ضروری باشد از طریق فدا کردن جسم و جان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دلم می‌خواست شما با رئیس دولت حرف می‌زدید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آه، به این مرد که برگزیدۀ مشیت الهی است اعتماد کنید. هرگز او کاری نمی‌کند که به‌اصول مقدس میهن ما و پرافتخارترین خدمتگزارش یعنی: ارتش، خدشه‌ئی وارد بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا عفو شوهرم را خواهید گرفت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم عزیز! هرچه می‌خواهد بشود، بشود. ولی حتم بدانید که هیچ کس نمی‌تواند نام شکست‌ناپذیر ما را از رونق و اعتبار بیندازد. من، خانم، درد شما را درک می‌کنم. شما در وجود من مردی را می‌بینید که آماده است با احترام و محبت در برابر زخم‌های شما که بر اثر اعمال همسرتان به‌وجود آمده سر تعظیم فرود بیاورد. واقعاً مایل نیستم بیش از این شما را از کوششی که دارید به‌کار می‌برید بازدارم. ارادت مرا بپذیرید خانم عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد و دست‌هایش را با تظاهر در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌هایش را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر یک اسب را که هنوز از آن خون می‌چکد برمی‌دارد. سرنیزه‌ائی را در آن فرو می‌برد و با آن از صحنه خارج می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن، مائیدا را روشن می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا به‌زانو افتاده است و می‌گرید. پیشانی بر خاک دارد. نزدیک او ساعتِ شنی عظیمی قرار داده شده. پرندۀ کوچکی دور او می‌چرخد. مائیدا به‌پرنده، نگاه می‌کند و به‌نظر می‌رسد که آرامش خود را بازیافته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کوشش می‌کند برخود مسلط شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برمی‌خیزد، خود را در شنلی سپید و بزرگ که تقریباً تمامی بدن او را می‌پوشاند، می‌پیچد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور متوجه ساعتِ آونگی می‌شود: ساعت پنج و ده دقیقه کم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه‌ئی که نقش بانکدار و ژنرال و کشیش را داشت، وارد می‌شود. به‌سوی ساعت آونگی می‌رود. از نردبانی بالا می‌رود تا به‌ساعت دست یابد. عقربه‌ها را روی چهار و پنج دقیقه کم میزان می‌کند و از نردبان می‌آید پائین.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیبی را آتش می‌زند که مثل صلیب «کوکلوس کلان»ها می‌سوزد: آنگاه سر خود را زیر لبّادۀ گَل و گشادِ ویژۀ کفاره‌دهندگان اسپانیائی فرو می‌برد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زنگ تلفن را به‌صدا در می‌آورد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رئیس دولت را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حضرت اشرف؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: حرف بزنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من مطلع شده‌ام که در مورد اعدام امروز، پاپ، رئیس جمهوری آمریکا، همچنین بسیاری از رؤسای دولت‌ها تلفنی از شما تقاضای عفو کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آیا به‌این فکر کرده‌اید که برای نرم شدن قدرت‌های خارجی تاریخ اعدام را عقب بیندازید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: پس چه دستوری می‌فرمائید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(سکوت طولانی)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ساعت پنج صبح، تیربارانش نکنند (سکوت طولانی)... بدون درنگ رأس ساعت چهار تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنرپیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بیوه‌اش جسد او را مطالبه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رئیس دولت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: جسد را طوری نابود کنند که هیچ نام و نشانی ازش باقی نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوشی را می‌گذارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای رگبار کرکنندۀ گلوله.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد و به‌روی پردۀ بالای بشکه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مردی سرخ پوشیده یا آغشته به‌لکه‌های خون میان پرده دراز افتاده. یک جنازه است. در امتداد پارچه سُر می‌خورد و در بشکه می‌افتد. جنازۀ ایبار است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;روی پرده، لکه‌های فراوان خون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صلیب گُرگرفته، در انتهای صحنه همچنان می‌سوزد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار صلیب، هنرپیشه، پوشیده در جامۀ کفاره‌دهندۀ گنهکاران ِ «هفتۀ سدس» عودسوزی بزرگ را می‌چرخاند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نیمرخ همسر محکوم، ایستاده، در سایه دیده می‌شود. او شنل خود را پشت‌ورو می‌کند و همۀ سیاهی ِ شنل، او را در خود فرو می‌کشد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
ضجه‌ی جگرسوز بلندی که ناگهان می‌شکند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمۀ ایرج زهری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|4}} پابلو کازالس Pablo Casals نوازندۀ ویولن‌سِل، آهنگساز و رهبر ارکستر اسپانیائی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17734</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17734"/>
		<updated>2011-05-23T10:33:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17701</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17701"/>
		<updated>2011-05-23T00:31:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را به‌دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17700</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17700"/>
		<updated>2011-05-23T00:29:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو زندگی منی. وقتی تو این‌جا پیش مائی حس می‌کنم مثل دختربچه‌ئی که زیر چتر یک قارچ عظیم نشسته حامی دارم. تو افق منی، و من آرزو داشتم خواب جوان و گرم تو بودم. نزدیک سینه‌ات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: این قدر به‌سفر مادریدِ من فکر نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باشد ایبار... ولی تو به‌فکر ما باش. تو صندوق اسباب‌بازی ما هستی. تو برج ِ سر به‌فلک‌کشیدۀ مائی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ملت اسپانیا باید آزادی خودش را به‌دست بیاورد. چکمه‌های ارتش، ملت را له کرده است. ارشتی که قرن‌هاست به‌طور منظم در تمام جنگ‌ها شکست می‌خورد حالا دارد انتقامش را از مردم می‌گیرد. سازمان تفتیش عقاید، امروز، قرن بیستم، هنوز پابرجاست. «هنوز بوی ِ خون می‌آید... همۀ عطرهای عربستان نمی‌تواند آن‌ها را بشوید...» {{نشان|3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو می‌دانی چه باید بکنی. تو ریشه‌ئی، تو کوهی، و ما همه، چشم‌بسته، راه تو را می‌گیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تو همانی که من در این دنیا بیش از همه چیز دوست دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و نیم را نشان می‌دهد. مائیدا تلفن را برمی‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، خواستم به‌اطلاع‌تان برسانم از منابع موثق شنیده‌ایم که پاپ و رؤسای جمهور خارجی سرساعت چهاروربع از رئیس دولت اسپانیا عفو شوهرتان را خواسته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: یعنی ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;به‌گریه می‌افتد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: وصل‌تان می‌کنم به‌مدیر کل بانک‌های اسپانیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ممنون. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(پس از چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عالی‌جناب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نزدیک بشکه همان هنرپیشه‌ی پیشین، در هیأت بانکدار ظاهر می‌شود. تلفن به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا دارم خانم. بنده را «عالی‌جناب» خطاب نفرمائید. این عنوان را سابق بر این برای سرمایه‌دارهای بزرگ به‌کار می‌بردند. امروزه ما خیلی جلو رفته‌ایم. به‌تودۀ مردم نزدیک شده‌ایم. با ما هم همان طور حرف می‌زنند که با دیگران. حتی گاهی «تو» خطاب‌مان می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من، همان طور که خودتان شاید بدانید، تا چند دقیقۀ دیگر...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سخن او را قطع می‌کند): بله، خبرش را به‌ام داده‌اند. یعنی بنده مطبوعاتِ خارجی را هم مطالعه می‌کنم. مبادا تصور کنید ما مردان اقتصاد اسپانیا توی غارها زندگی می‌کنیم و همۀ درهای زندگی مدرن را به‌روی خودمان بسته‌ایم. باور بفرمائید من مشترکِ بهترین روزنامه‌های پاریس و لندن و نیویورکم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: بله، می‌دانم که روزنامه‌های اسپانیا، همه در این ماجرا سکوت کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: قضاوت شتاب‌زده نفرمائید. اگر مطبوعات ما در این باره قلم‌فرسائی نکرده‌اند به‌دلیل وظیفۀ اخلاقی‌شان است: چاله‌ئی نباید کند که باعث جدائی مردم اسپانیا از هم بشود. نباید مردم را به‌کینه‌توزی تحریک و تشویق کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|3}} در تراژدی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، مجلس اوّل از پردۀ پنجم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لیدی مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با اشاره به‌دست‌هایش با خود چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«از این‌جا هنوز بوی خون می‌آید. تمام عطرهای عربستان این دستِ خُرد را نتواند سترد...»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکبث&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اثر &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ویلیام شکسپیر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ترجمۀ دکتر عبدالرحیم احمدی – انتشارات نشر اندیشه ۱۳۴۶ شمسی.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17699</id>
		<title>بحث:همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17699"/>
		<updated>2011-05-22T23:38:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== غلط‌های متنِ اصلی ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صفحه‌ی سی و هفت به‌نظر می‌رسد که فعلِ پایانِ این جمله با درونمایه‌ی آن نامتناسب است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا جایی که من می‌فهمم «انجام می‌دهم» درست‌تر است. اما «انجام دهم» جمله را از جهتِ زمانی کمابیش بی‌معنا می‌کند. از این‌رو، در تایپِ متن، زمان به «انجام می‌دهم» تغییر داده شد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17688</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17688"/>
		<updated>2011-05-22T12:10:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال ۱۳۳ پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17687</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17687"/>
		<updated>2011-05-22T12:09:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطَن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال 133 پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17686</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17686"/>
		<updated>2011-05-22T12:06:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ژنرال «آلوارِز دِ لینه‌را؟... خودتان هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کنار بشکه، همان هنرپیشۀ قبلی – منتها اکنون در اونیفورم یک ژنرال – ظاهر می‌شود. گوشی تلفنی به‌دست دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با بیانی شمرده و محکم، به‌گونۀ نظامیان): سرکار خانم! به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و یک مسیحی مؤمن آمادۀ شنیدن اوامر شما هستم. یک زن اسپانیائی هیچگاه در اسپانیا به‌دلیل جنایات همسرش مجرم شناخته نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید در یک چنین موقعیتی وارد این مطلب نشویم. امّا این را هم بدانید که به‌عنوان یک مرد سیاسی به‌هیچ وجه نمی‌توانید او را به‌خاطر فعالیت‌هایش سرزنش کنید. البته عقاید شما و او با هم تفاوت دارد. ولی من مطمئنم که او حتی وقتی هم که سعی می‌کند عقاید خودش را به‌کرسی بنشاند به‌عقاید دیگران احترام می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: میهن مقدس است. میهن ِ ما سربازان اسپانیائی در اعماق قلب‌مان قرار دارد. اجازه بفرمائید خدمت‌تان عرض کنم کسانی که به‌عنوان داشتن افکار مترقی به‌یک پارچگی میهن لطمه می‌زنند، تقوا و نظم و احترام به سنت‌های ِ ملی را به‌مخاطره می‌اندازند و خسارات جبران‌ناپذیری به‌وطن می‌زنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من می‌گویم جبران‌ناپذیرترین زیان‌ها این است که همسر مرا تیرباران کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، شما در خارج زندگی می‌کنید. اگر شما یک زن اسپانیائی واقعی بودید – یعنی زنی بودید که تنها ترسش این باشد که مبادا مقدس‌ترین چیزها، یعنی سنت‌هایش را، از دست بدهد... بله، اگر یک زن اسپانیائی واقعی بودید، مانند زنان قهرمان اسپانیای باستان ِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نومانس&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|2}}، می‌گفتید: «چه باک از هزار و هزاران کشته، وقتی نجاتِ وطن به‌چنین چیزی نیاز دارد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من اسپانیائی هستم و اگر در خارج زندگی می‌کنم تنها به‌این دلیل است که در اسپانیا امنیت ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: تمنا می‌کنم، سرکار خانم! این که می‌فرمائید کمال بی‌لطفی است. این هم یکی از آن افتراهای وحشتناکی است که دشمنان ما به‌ما می‌بندند. در اسپانیا همه آزادند، البته به‌این شرط که به‌اصول مقدس ِ حاکم بر سرنوشت کشور حمله نکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخ مرا ببخشید. شاید دفعۀ دیگر، در موقعیتی دیگر، بتوانم دربارۀ همۀ این چیزها باتان بحث کنم. چیزی که الان می‌خواستم این است که شما در حضور رئیس دولت وساطت بفرمائید بلکه شوهر من تیرباران نشود. خواهش می‌کنم به‌خاطر انسانیت، به‌دلیل نَفس انسان‌دوستی، این کار را بکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: سرکار خانم، مطمئن باشید من به‌عنوان یک شوالیۀ اسپانیائی و به‌عنوان مَردی که افتخار می‌کند و موظف است تا آخرین قطرۀ خونش را نثار وطنش کند در موردِ همسر شما هم مثل همۀ موارد مشابه، آنچه را که وجدانم اجازه بدهد انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: عفو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: اجازه بدهید این مکالمه را طولانی‌تر از این نکنیم. من باید وظیفۀ سربازی خودم را انجام بدهم. با عرض احترام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را به‌گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور روی او متمرکز می‌شود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دست‌ها را خشک می‌کند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یک مشعل عزاداران را روشن می‌کند، آن را برمی‌دارد و می‌رود.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه‌طور ممکن است ایبارِ نازنین من این اندازه دشمن داشته باشد؟ چرا باید بر خودم مسلط باشم؟ آن هم در مقابل جلادهای تو، ایبار؟ نمی‌دانی چه‌قدر دلم می‌خواست همۀ چیزهائی را که تو دلم جمع کرده‌ام به‌شان بگویم... چه کنم که، ارزش زندگی تو بالاتر از همه چیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور غریب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتاب به‌جای ساعت آونگی نشسته است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|2}} Numance را در سال 133 پیش از میلاد «سی پیون امیلی‌ین» تسخیر کرد و درهم کوفت.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17630</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17630"/>
		<updated>2011-05-22T00:56:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17629</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17629"/>
		<updated>2011-05-22T00:55:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; مائیدا و ایبار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17627</id>
		<title>همهٔ عطرهای عربستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%87%D9%85%D9%87%D9%94_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&amp;diff=17627"/>
		<updated>2011-05-22T00:37:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Yahya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:19-031.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-032.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-033.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-034.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-035.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-036.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-037.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-038.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-039.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۳۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-040.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-041.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-042.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-043.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-044.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-045.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:19-046.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۱۹ صفحه ۴۶]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۱۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اثر یکی از چهار نمایشنامه‌ئی است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فرناندو آرابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زیر عنوان «سپیده‌دم سرخ و سیاه» یا «تخیل - انقلاب» در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نوشته است.&lt;br /&gt;
«همهٔ عطرهای عربستان» و سه اثر دیگر را وی با الهام از دوران زندان خود در اسپانیای فرانکو به‌بهانهٔ توهین به‌شعائر ملی و رهبر ملت (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۷&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) و نیز طغیان نسل جوان در فرانسه و از آنجا در همه‌ی جهان (سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۶۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;) نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ارابال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نازیسم در حال نضج، نژادپرستی، ارتش غیرمردمی و کلیسای محافظه‌کار را رسوا می‌کند و از تنفس آزاد انسان، به‌ویژه جوانان و از عشق و آزادی سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مکانی که حادثه در آن اتفاق می‌افتد:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اسپانیای امروز یا هر جا که استبداد حکم می‌راند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صحنه:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نمایشنامه را می‌توان در خیابان اجرا کرد. و نیز می‌توان آن را به‌شیوهٔ معمول در یک تماشاخانه نشان داد.&lt;br /&gt;
بالای سر تماشاگران از سوئی به‌سوی دیگر پرده‌ئی آغشته به‌خون کشیده‌اند. درست وسط پرده لکهٔ خونی هست که تدریجاً به‌اطراف نَشْد می‌کند. زیر لکهٔ خون تماشاگری ننشسته است، امّا آن جا بشکه‌ئی هست که در تمام مدت نمایش قطره قطره از بالا، خون به‌درون آن می‌چکد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ساعتِ آونگی به‌دیوار انتهای صحنهٔ نمایش خودنمائی می‌کند. در زیر ساعت همسرِ مردِ محکوم به‌مرگ ایستاده که نوعی کلاه تلفن‌چی‌ها را به‌سر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اشخاص:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا MAIDA&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، همسر مرد محکوم به‌مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار YBAR&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، محکوم به مرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ژنرال&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; {{نشان|1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بانکدار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نمایش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جارچی در لباس عصر «گوتیک» با طبل وارد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جارچی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (با لحنی خشک): خشونت استبداد... پس از آن تعداد اعدام‌ها چندین برابر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(جارچی بلافا صله بیرون می‌رود. ساعت آونگی چهار صبح را نشان می‌دهد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادموازل خواهش می‌کنم عجله کنید، شمارۀ مرا بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته. می‌دانم که همۀ کارمندان مخابرات به‌من محبت دارند. ازهمه‌شان ممنونم، با وجود این تمنا می‌کنم... الان ساعت چهار است. ساعت پنج صبح قرار است شوهرم تیرباران بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(گوشی را می‌گذارد.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا، چرا چنین مصیبتی باید سرم بیاید؟ همه با جان و دل دنبال کارم‌اند. با همه تماس می‌گیرند، از این تلفن به‌آن تلفن. با وجود این احساس می‌کنم که گمشده‌ام... آخ! کاش می‌توانستم کنار او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: همین الان اسقف اعظم را به‌تان می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت) با یکی از همکاران خود حرف می‌زند:)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الو! اسپانیا؟ گوشی، خواهش می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را می‌برد): شما پدر «بیوسکا کوتوواد» هستید آقا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(نورافکن بر بشکه می‌تابد. کشیش که گوشی تلفن را به‌دست دارد دیده می‌شود، مردی است با کلاه خاص اسقف‌ها.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (خوش‌بیان و چرب‌زبان): حرف بزنید دخترم. از دست من چه خدمتی ساخته است؟ بگوئید انجام بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رأس ساعت پنج، یعنی یک ساعت دیگر... می‌خواهند شوهر مرا تیرباران کنند خواهش می‌کنم، استدعا می‌کنم پیش رئیس دولت اسپانیا وساطت کنید. شما می‌توانید دل او را به‌رحم بیاورید. آخر شما کشیش محرم رازش هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دخترم. همۀ ما که در این ساعت این‌جا هستیم به‌همسر شما فکر می‌کنیم. مطمئن باشید که همۀ ما برایش دعا خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: ولی مسأله این است که فرمان عفوش را بگیرید... که او را نکشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: رحمت الهی چنان بی‌کران است دخترم، که حتی آن‌هائی را هم که مرتکب معاصی کبیره شده‌اند شامل خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: آخر شوهر من که...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (حرف او را قطع می‌کند): درست است، درست است دخترم. من همۀ این‌ها را می‌دانم. تصور می‌کنم شما هم شنیده باشید که طی سال‌های جنگِ داخلی من در یک سفارتخانۀ خارجی بودم. از وحشی‌گری‌های آن روزگار کاملاً باخبرم. از جمله هَدْم و حَرق ِ صومعه‌ها. خداوند آن‌ها را هم می‌آمرزد دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شوهر من جز این که می‌خواسته قدرت دست مردم باشه هیچ گناهی مرتکب نشده...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(چند لحظه سکوت)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا می‌بخشید. در موقعیتی که من الان گرفتارش هستم، حتی یک دقیقه وقت را هم نمی‌توانم حرام کنم. پدرِ روحانی! شما را به‌آنچه می‌پرستید، شما را به‌جان عزیزترین کس‌تان قسم می دهم که عفو شوهرم را از رئیس دولت درخواست کنید. شما دوست او هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کشیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: هنگام دعا به‌یاد شما خواهم بود. خداوند شما را قرین دریای رحمت خود کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(کشیش گوشی را می‌گذارد. دست‌ها را به گونه‌ئی نمایشی در بشکه می‌شوید. دست‌ها را خشک می کند. صلیبی برمی‌گیرد و می‌رود. نور روی اوست. سپس تاریکی.)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: امکان ندارد او را تیرباران کنند! امکان ندارد! آخ، ایبار! ایبار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سکوت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خاطره:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنگاه نوری غریب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نورافکن بر مائیدا و ایبار می‌تابد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آفتابی درخشان جای ساعت را می‌گیرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مائیدا! مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: دل نگران تواَم. داری می‌روی به‌اسپانیا؟ به‌اسپانیا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: باید با رفقا باشم. باید دیکتاتوری را نابود کنیم. مردم باید دوباره آزادی‌شان را به‌دست بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: به‌من و بچه‌ها هم فکر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: شما همیشه توی فکر من حضور دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: می‌دانی ایبار؟ روزهائی که تو نیستی هم من بشقابت را می‌گذارم روی میز. هر روز را به‌انتظار تو شب می‌کنم و هر شب طرف راست تختخواب می‌خوابم، چون طرف چپ جای توست، ایبار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ایبار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: گریه نکن، غصه نخور. تو قهرمان منی. جوی آوازخوان من! بچگی من! ابرهای آبی من! روشنائی من! دوستت دارم، مائیدا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: من روی زمین زانو می‌زنم و رخت می‌شویم تا از تو پذیرائی کنم. وقتی تو نیستی دیوارها رنگ جنون خواهند گرفت، و من قلبم را در قفسی خواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تلفن زنگ می‌زند.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تاریکی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نور برمی‌گردد. ساعت آونگی چهار و ربع را نشان می‌دهد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا گوشی را بر‌می‌دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: خانم، یک خبر فوق‌العاده: همین الان خبردار شدیم که قرار است پاپ و رئیس جمهوری‌های آمریکا و روسیه و فرانسه پشت سر هم از رئیس دولت برای شوهرتان تقاضای عفو کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مائیدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: چه سعادتی! یعنی آیا ممکن است نجات پیدا کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صدای تلفون‌چی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: مادرید الان روی خط است خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|1}} این سه نقش را یک هنرپیشه بازی می‌کند که به‌تناسب نقش، با گریم‌های متفاوت ظاهر می‌شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Yahya</name></author>
	</entry>
</feed>