<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Elnaz07</id>
	<title>irPress.org - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://irpress.org/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Elnaz07"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Elnaz07"/>
	<updated>2026-04-26T07:03:22Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.35.2</generator>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=32028</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=32028"/>
		<updated>2012-08-06T21:18:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۶۱&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم مرگ راضی شود بسر انگشت مهر یا چنگال قهر از او میگرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما آقای دکتر! نام ملا را از دفتر وجود قلم زده و خاطره و نسب و کس و کار او را بموج فنا سپرده‌اید. و من از قساوت شما بحیرتم که چسان این مرد شوخ و شنگول را که در همه قرون چون ستاره‌ای پرنور خنده و شادی بجهان میپراکند و در ظلمات این زندگی ملال‌انگیز پیمبر خوشدلی و نشاط و استهزای مصائب حیات بود، بی‌احساس شفقت، از سکوی بقا بظلمات فنای مطلق رانده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرغضبان قدیم فقط با تن سر و کار داشته‌اند و جان محکوم ا ز تطاولشان در امان بوده است اما شما چون آدمخواران شاه عباس کبیر بیرحمانه بجان لطیفه‌ساز ملا چنگ انداخته و این مرد خوب و ظریف و خندان و محبوب را چنان از این دنیا رانده‌اید که در آن دنیای ناپیدا نیز چون اوباش دنیای ما سرگردان و بیسر و سامان کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است اگر شما‌ آقای دکتر که همه عمر در قبرستان ایام استخوان اموات بنام را زیر و  رو میکرده‌اید، ندانید که از این حکم حماقت‌آمیز، در اداره نگهبانی اموات آن دنیا چه مشکلهای حیرت‌انگیز میزاید و ماموران دقیق و وظیفه‌شناس این اداره جاوید، یعنی فرشتگان خوب و دقیق و امین،‌ نخواهند دانست در بایگانی اموات منتظر حشر، جان ملا را در کدام طبقه نگهدارند. بحمداللـه خودتان اهل کمالید و میدانید که اداره ثبت اموات و ضبط ارواح آن دنیا نیز چون اداره‌های دنیای ما مقررات و آئین خاص دارد و عمله ثبت و ضبط،‌ از ارواح مردگان فقط آنها را بابوابجمعی خود میگیرند که بنظم و ترتیب دقیق، در این دنیا بوده و مرده و از راه گور، با گذرنامه صحیح و ویزای مرتب، بآن دنیا سفر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما ملا را از نعمت بوده بودن محروم کرده‌اید و چون نبوده بحکم جبر قضا از برکت مردن بی‌نصیب است و جان جاوید او در اداره کل ثبت ارواح و اموات چون مردم بی‌شناسنامه و گذرنامه دنیای ما قرنها پس از قرنها، همچنان سرگردان و بی‌تکلیف خواهد ماند و من نمیدانم کارشناسان قضا و قانون آن دنیا این مشکل بزرگ را چگونه حل خواهند کرد. به‌بینید از ندانم کاری شما چه بلیه‌ها زاده و این جان نورافشان ملا را که مردم جهان در همه قرون مایه خنده و خوشدلی از او داشته‌اند، در قبر و ماورای قبر بزحمت تحقیق و بازپرسی و نمیدانم چه گرفتاریهای نگفتنی دچار کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست بگویم آقای دکتر شما مشت بسندان میزنید. کار دنیا چنین آشفته نیست که ملای بذله‌گوی شیرین سخن بهوس شما از عرصهٔ تاریخ گم شود. ملا کسی بوده، وقار و حرمت و ریش بلند و پوستین گرم و عمامهٔ قطور و تسبیح پردانه و خانهٔ دو طبقه و مکتب و الاغ رهوار و زن لوند و دختر زیبا و لحاف و مرغ و طناب و خیلی چیزهای دیگر داشته. زنش فاسقان و دخترش خواستگاران فراوان داشته‌اند، الاغش طویله‌ای داشته، دخترش بشوهر رفته، الاغش را بکمک دلال در بازار فروخته، لحافش را بیغما برده‌اند و طنابی را بعاریه خواسته‌اند، مرغش را شغال برده دزد بخانه‌اش رفته و پکر برگشته، دیگ همسایه را عاریه گرفته که در خانه او زائیده و بار دیگر گرفته است که همانجا مرده است و در همه اقطار جهان این نسلهای پیاپی که بجبر قضا زیر ضربات حیات افتاده‌اند بلطایف پر مغز و دلپذیر او خندیده‌اند. ملا با لطیفه‌هایش با زنش و دخترش و الاغش و فاسقان زنش و خواستگاران دخترش و یغماگران لحافش و دزد خانه‌اش و طویله الاغش، نقش و نگار تاریخند و همه آنها از اقبال نیک در گذرگاه حیات با ملای بلند آوازه سر و کاری داشته‌اند؛ شغالی که مرغش را برده، فاسقی که عشق عام‌المنفعه زنش را خریده و دلالی که الاغش را فروخته و دلاله‌ای که بخواستگاری دخترش رفته، شاگرد منگ و گیجی که بمکتبش بوده و گدائی که بیهوده از خانه او لقمه نانی خواسته و پوستین وصله‌دارش که با هیاهو از بام افتاده و ملا را بجوف خود داشته‌ و پیراهن نیمدار وهم‌انگیزش که بجای دزد هدف تیر شده و آن غربال سمج سکون‌ناپذیر که تعرض ملا را پس داده و زانو و سینه و گردن و سر او را بضربات پیاپی کوفته و آن گاو تنومند شاخدار که جلوس میان دو شاخش آرزوی عمر ملا بوده، همه اینها از برکت ملا در ظلمات دهر آب بقا نوشیده و خضر جاوید شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستش را بخواهید آقای دکتر! من از ملا گذشتم. از اینهمه مردم طاق و جفت که بهمت تاریخبانان خلاق در این طومار دراز تاریخ چون مور و ملخ بجان هم ریخته‌اند، بخاطر گل روی شما یک ملا را ندیده گرفتن دشوار نیست. اما دریغ که محو ملا نظم حوادث را مشوش میکند و این بت بزرگ تاریخ که باطنی عفن و ظاهری دلفریب دارد با سقوط ملا از پایه میلرزد. گیرم که ملای خجول کم‌آزار نجابت کرد و به‌انکار شما از تاریخ گم شد، اما تبعه و کس و کارش چنان چلمن و بیدست و پا نیستند که شما همه سرمایه عزت و اعتبارشان یعنی ملای عزیز را چون صفر محافظه‌کار اعداد سربه‌نیست کنید و دم نزنند. چه غافلید که پنداشته‌اید ملای بلندآوازه جهانپناه هم، یکی چون من بینواست که سالها در این سلول منفور بماند و سر و برش جولانگاه عنکبوتان شود و یکی نگوید کجاست. همین خر نیک‌بخت که از یمن ملا در طویله تاریخ آخوری آماده دارد با عرعر رعدآسای خود آرامش قرون را بهم میزند و این زن لوند که چون ابر باران بر خاص و عام لذت می‌بیخت از غم بی‌شوهری چه فغان‌ها که نمیکند و این دختر دلفریب که در خانه پدر بی‌حاجت شوهر ششماهه آبستن بود از غم بی‌پدری ضجه‌های گوش‌خراش سر میدهد و لطیفه‌های ملا چون کرم کشتزار بجستجوی گوینده‌ای بهرسو خزان میروند و قهرمانان لطایف ملا با التهاب و تشویش همه‌جا فریاد «مرگ بر مخالفان ملا» میزنند. شغالی که مرغش را خورده  و یغماگری که لحافش را. برده و دلالی که خرش را فروخته، با هیجان و شور بهر سوراخ و دری سر میزنند و مرغ و لحاف و خری میجویند و شما ناچار خواهید شد برای اسکات آنها در بازار مالفروشان و کهنه‌فروشان تاریخ مرغ و لحاف و خری بجوئید و تازه مگر مرغ و خر و لحاف عادی زوزه و فغانشان را خاموش میکند؟ مرغ و لحاف و خر ملا جلوه و رونق دیگر دارد.  مگر این اشباح سرگردان، شرف انتساب ملا را که در طی قرون با هزار خون دل بکف آورده‌اند چنین آسان رها میکنند! در این دنیای سراسر اعتدال و نظم که همیشه سیلاب عقل و هوش از کله‌های پوک فواره میزند، دلال خر بقدر دو جو اعتبار ندارد این دلال خر ملاست که از خرمن شهرت جهانگیر او خوشه چیده و بر رغم غول فنا با بزرگان و نام‌آوران جهان بکشتی نوح بقا نشسته بدنیا فخر میکند. تا دنیا بپا بوده شغالان حریص، چنگ و دندان بسینه مرغان صلحجو فرو کرده‌اند و این شغال نامدار که بطفیل مرغ ملا نامش در آفاق برزبانها میرود این آوازه بلند را با ملک سلیمان برابر نمیکند. از دوران غار و ماقبل غار، از همانروز که انسان بندای شکم پیچ‌پیچ به‌تکاپوی شکار افتاد و چیزی از صید امروز را برای فردا ذخیره نهاد، دزدان نابکار فراوان بوده‌اند که با مردم دیگر در قبرستان ایام فرو شده‌اند و نامشان از خاطرها رفته و یا اصلا بخاطرها نبوده است. این جادوی لحاف ملاست که چپاولگر بی‌آبروئی را مشمول عمر ابد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجبا، نکند شما استاد استخواندار تاریخ، از این نکته واضح غافل مانده باشید که در این منسوج بدیع، از هنر بافندگان نازک‌خیال، تار و پود و نقش و نگارها چنان پیوسته بهم است که اگر تاری را بکشید نقشها درهم و پودها آشفته میشود و توالی حوادث چون خشتهای ردیف در بازی قرقره چنان منظم است که اگر یکی از جا رفت همه خشتهای دیگر تلمبار میشود. از این زنجیر بلند حادثات اگر یک دانه را ببرند دو زنجیر بریده بهم پیوند نمیگیرد. از محو ملا لکه‌ای بدامن تاریخ میماند و از فنای او خلائی میزاید که پر کردنش محال است. خر بیصاحب و زن بی‌شوهر و دختر بی‌پدر و لطیفه‌های بی‌گوینده و یک مشت قهرمان سرگردان چون کشتیهای بی‌بادبان اقیانوسها بتاریخ ول میشوند و چون موریانه‌های خطرناک پایه نظم حوادث را میخورند و همه را بهم میریزند. مطمئن باشید این اشباح مزاحم چون ملای ملایم نیستند که بتوانید بی‌سر و صدا اعدامشان کنید. و بحکم این جبر تخلف‌ناپذیر که از اتصال حوادث زاده است میبایست برای زن ملا شوهری و برای دخترش پدری و برای الاغش صاحبی و برای لطیفه‌هایش گوینده‌ای بجوئید و تازه مگر این زن و دختر و خر و لطیفه‌‌ها بکمتر از ملا راضی میشوند. مگر این رشته الفت را که در طول قرون میان اشباح تاریخ محکم شده آسان میتوان برید و شما که شمائت محو و اعدام ملا را تحمل کرده‌اید ناچار خواهید شد این طفره عجیب را که از فقدان ملا بتاریخ افکنده‌اید با ملای دیگر پر کنید. ملای بی‌تاریخ فراوان بوده و هر کجا دل خاک را بشکافی نیمه‌ملائی خفته است اما تاریخ بی ‌ملا نمیشود. ملا نمک تاریخ بوده و این دفتر پر نقش و نگار بی‌ملای لطیفه‌گو رونق ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی چه حماقتی است این، که با زحمت فراوان ملای موجود را محو کنید و بجستجوی ملای مفقود، دیوژن‌وار چراغ بکف، در بدر بدوید! تازه از کجا معلوم که ملای جدید بوقار و عقل و ظرافت همسنگ ملای قدیم تواند بود. قرنها باید تا ملای نوظهور شما چون سنگی خشن که در بستر رود از تصادم آب، نرم و حریر‌آسا میشود با زمانه هم‌آهنگی کند و سلیقه‌ها را بگیرد و بدلها راه یابد و در عمق خاطرها با دیوان کهنسال مواریث و اوهام آشنا و همدم شود که چون برق دو سیم از برخوردشان غرش و شعله و  دود نخیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گز نکرده بریدن یعنی همین. گیرم با همه دقت و اصرار، با هزار باریک‌بینی، ملای تازه را درست از الگوی ملای قدیم بسازید، تازه حماقتی کرده‌اید و زحمت بیهوده برده‌اید که بی‌گفتگو ملای آزرده خاطر درهم شکسته هول مرگ چشیده برای شما ملا نمیشود، لطیفه نمیگوید، خنده نمیزند و چون دوران نشاط، خلل‌های تفکر شما را انگشت‌نما نمیکند. از ملای افسرده دلمرده هنرنمائی مجوئید. طشت زرین که شکست پیوند نمیگیرد و ملای شما اعجوبه هشتم زمانه میشود که هم هست و هم نیست. جای سوختن و خون خوردن است که این گروه عظیم تاریخ سازان هنرور، با رنج مداوم قرنها، این اطلس پرنگار تاریخ را از تار و هم پود پندار بهم بافته و از رنگ حوادث نبوده سایه روشنهای فریبا بر آن زده‌اند، برای رهزنان گمنام، نسب نامه‌های مرتب پرداخته و اواسط‌الناس موفق را بستمگران سلف وابسته و ماهیگیر مسلمان را بپادشاه کبر قدیم پیوسته‌اند، از مزدک منفور دلقکی حقیر و از خسرو خونخوار کسرای عادل ساخته‌اند هر جا در نظم حوادث خللی بوده بساروج گمان پرکرده‌اند، فرومایگان خون‌آشام را با رنگ اوهام بقالب قهرمانان بنام برده روسپیان رسوا را رنگ عفت زده و دغلان بی‌آبرو را بوی مروت داده، دزدان گردنه را جبه نگهبان پوشانیده و خونخواران بیباک را عامل عدل الهی قلمداد کرده و با کوششی معجزآسا این مدح و ذمنامهٔ تاریخ را بصف علوم معتبر جا زده‌اند، تا شما که ریزه‌خور این خوانید، چون نمک خوار نمکدان‌شکن، وقار تاریخ را بازیچه کنید و ملا را چون برگ چغندر، بیرحمانه از بوستان تاریخ بچینید و از عرعر خر و فغان زن و زاری دخترش تاریخ را مشوش کنید. غافل که از این بلاهت، میخ بتابوت خود میزنید. همه اعتبار شما بتاریخ است و اگر نظم آن مختل شود، استاد تاریخ چون صنعتگر بت‌تراش است که در خانه خدا دکه بر پا کند. بنظر من شما آقای دکتر بجای تاریخ در فن کج‌سلیقگی بی‌بدیلید که چنین بی‌پروا پنجه بروی ملا زده‌اید و نخواسته‌اید بدانید که تا این گوی زرین خورشید، صبحگاهان از کوهساران سر میزند و پسینگاه در جیب مغرب فرو میرود، مردم جهان از ملا و لطیفه‌های او دم میزنند و این اثرها که از لطایف دلپذیر ملا بخاطرهاست چنان عمیق است که زمانه پیر با همه سماجت از محو آن عاجز است و قرنها بعد که روزگار تیزآبگون نسلهای مکرر از این فرزندان سیه‌روزگار آدم را خورده و از آمد و رفت تیر و دیماه و اردیبهشت خاکشان خشت و خشتشان غبار طاق فلک شده باز هم ملای خندان چون ستاره بر پیشانی قرون میدرخشد و به سبکرانی همانند شما که چون پشه حقیر پنداشته‌اید، این کوه آسمانسر تاریخ را بضرب نیش و ارتعاش بال نابود توانید کرد، لبخند تحقیر میزند. چه غافلید که پنداشته‌اید در این دنیای سیمابی که هر کس از «من خود» برای همه کائنات محوری ساخته و گیتی را طفیل این من حقیر گذران میداند، جاوید شدن آسانست و یا میتوان مردم جاوید شده را بسهولت از دفتر زمانه قلم کشید.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شما بحیرتم و جان حیرتست که در این جنجال عظیم تاریخ از اینهمه سلطان و امیر و وزیر و مشیر و دبیر و ندیم و شاعر و رقاص و لوطی و عنترباز و دلقک و دلال محبت و کار چاق کن و رمال و منجم که بطفیل اهل قدرت رنگ بقا گرفته و چون موج بر اوج شهرت و حیات رقصیده و از قبایح خود چهره تاریخ را قیرگون کرده‌اند، فقط ملای کم‌آزار محبوب مهربان را برای نبوده بودن انتخاب کرده‌اید. اگر از تسلط هوس مزاحم برنج بودید و میباید از معاریف تاریخ یکی را بفنا محکوم کنید چرا از آن سفاکان دون که جوی خون بتاریخ روان کرده‌اند و همه جا مرگ و عزا و ویرانی و رنج پراکنده‌اند، یکی را انتخاب نکردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فی مثل این مقدونی سفاک شریر، یعنی اسکندر کبیر که تاریخ ما را بخون کشید و بساط شاهنشاهی ایران را بهم پیچید و تخت جمشید زیبا، مقر شاهنشهان با فر و جاه را آتش زد،‌ بحق در خور نبوده بودن است، چه مغرض و سبکسرند این مورخان فرنگ که ضمن سخن از فاجعه تخت جمشید، از حریق آتن حقیر دم میزنند و قصر مجلل و بهشت‌آسای شاهنشهان تاجدار را با دخمه‌‌های سنگ و گلی ماجراجویان آتنی برابر میکنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما که میدانید، بسر زمین یونان یک مشت گدای شندره پندرهٔ پرمدعا بودند که نان خشگ و زیتون تلخ و شراب نجس میخوردند و با قد کمتر از در ذرعشان اوج و وسعت افلاک را اندازه میگرفتند و فضول آسا در کار خلقت خدا چون و چرا میکردند و خشایارشای بزرگ، فرمانروای دریاها و خشگیها که از اقصای ترکستان تا ساحل گنگ و از سواحل دریای سیاه تا دل افریقا یکصد و بیست و هفت کشور داشت، افتخار فرمانبری خویش را بآنها نیز داده بود و حق داشت لانه یک مشت گدای بیسر و سامان متمرد را بسوزد و همه این زیتون‌خواران مجسمه تراش فکور پرمدعا با اکروپل و پارتئون بالیکورک و سولون با پریگلس سازمانکرود یوژن چراغدار و سقراط اندیشه پرداز و افلاطون مثل ساز بقربان یک سرستون استخر  باد. حریق آتن ضرورت جنگ بود و اسکندر ماجراجوی حقیر بی‌تخت و تاج، حق نداشت مقر شاهنشهان را بانتقام لانه گدایان بی‌نام و نشان بسوزاند. این قصر مجلل باعتبار از آن شهر محقر هزار بار بیش بود از نظر ما یک سنگ نیمسوز استخر، با همه آتن با همه یونان و با همه دنیا برابر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندر، خائن سفاک شریر بیباکی بود که مردم آریانژاد وطن‌پرست را کشت و دفتر پاک دینان را بهم پیچید و ببهانه بسط تمدن یونان مشرق زمین را بآتش و خون کشید. ای فغان از این مورخان بداندیش فرنگ که گرگ مقدونیه را با نادر جهانگیر برابر میکنند و کشتار مهیب اسکندر را از آن قتل عام رقیق که نادر به لاهور کرد تفاوت نمیکنند. از نظر لغت، کشتار خونین با قتل عام رقیق فرق بسیار دارد. نادر رفته بود هندوان را ادب کند اما اسکندر بغارت ایران آمده بود، در فرهنگ همه زبانها غارت و تادیب از هم جداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای عجب که شما آقای دکتر درآن تاریخ مضحکتان اسکندر خونخوار را بمقام پیغمبری بالا برده‌اید. من نمیدانم این یونانیهای حقیر پا برهنه چه گلی بدنیا زده‌اند که شما سردار بدنام خونریز خون آشامشان را که عاقبت معلوم نشد پدرش کدام زهرماری بود، چنین تجلیل میکنید؟ همه هنر این لاتهای آسمانجل سواحل اژه‌این بود که بجای مشت و بازو کله پوکشان را بکار انداخته بودند و فکر میکردند و از حاصل این هنر بی‌فایده و تقریبا مضر که خدا خر و گاو را از ابتلای آن مصون داشته «چون» و «چرا» را چون آتش الکل که میسوزاند و از سوزش آن رنجی لذت‌آسا بخاطر نفوذ میکند بجان مردم دنیا سر دادند. آه از این فکر خبیث لعنتی که جهان را دیگ جوشان کرده و چون طوق لعنت ازلی بگردن هر که افتاد، قرار و آرام او را گرفت. اگر این چون و چرای بیجا نبود، همه مردم مثل کبوتران آزاد دانه میخوردند و می‌چمیدند و چون گوسفندان بیغم میچریدند و اندیشه دیروز و غم فردا نداشتند و در دنیای ما اینهمه تلاش و پیکار نبود. چه شانس بزرگی بود که این هدیه منفور یونان بدنیای دامان رخنه نکرد وگرنه شما آقای دکتر از خوردن گوشت و نعمت اسب سواری محروم بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد!.. آمد!.. مامور عذاب آمد، صدای ضجه از سلول مجاور بلند است. ایکاش شما آقای دکتر آنقدر غیرت وطن داشتید که این مقدونی بی‌اصل و نسب را به بیمارستان میکشیدید تا این مستخدم خشن بیرحم هر روز یکبار با‌ آن چوب کلفت گره‌دار تنش را از چند جا زخمدار و خونمرده کند. ای دریغ که همه دیوانگان را بتیمارستان نمیآورند؛ اینجا مقر دیوانگان حقیر و کم زور و بیکس و کار است و دیوانگان قدرتمند هرچه خطرناک باشند از اقامت تیمارستان معافند. انوشیروان شما بیک روز بدلجوئی موبدان و اسپهبدان چند هزار مردم ایران را بجرم پیروی مزدک کشت و دادگر قرون شد؛ اگر من یک مزدکی را کشته بودم جایم بالای دار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش خودمان بماند آقای دکتر این تاریخ نفرت‌انگیز شما کشاف خون و مرگ و عزا و فرومایگی است و هر جا چپاولگری بیرحم در گذرگاه مطامع خود خون و مرگ پاشیده یا طماع بی‌انصافی بشکنجه و تازیانه، انبوه عظیم انسانها را بکانال هوسهای خود دوانیده یا روسپی خوشرنگ و روی لوندی گردنه زن خونخواری را شریک بستر خود کرده یا زرنگ پشت هم‌اندازی عنکبوت‌آسا از پندارهای واهی برای صید کسان تورهای خوشرنگ تنیده همانجا شما بتعظیم ایستاده‌اید و به آرزو برای وصف دون صفتیها و درنده خوئیها دهانی بوسعت فلک میخواهید و زیر قدمتان این هزارها و ملیونها مردم غارت زده ستمکش را که چون مورچگان، پامال اهل هوس شده‌اند نمی‌بینید و اگر به‌بینید چون آقای هارباکون یکی از این کلمات طلائی را که بملیون و هزار ذخیره ستمگران دارید نثار آنها نمیکنید از بانی اهرام بعظمت یاد میکنید که بنای جاویدش چون غولی عظیم با سطوت زمانه پنجه میزند و از این ده و  صد هزار قربانیان انسانی که در آفتاب سوزان افریقا از گرسنگی و خستگی و بیماری زیر تازیانهٔ دژخیمان فرعون، جان دادند و سخاوت عام این خدای قلابی بیرحم، حتی یک گور تنگ و خاموش را در آن صحراهای وسیع از آنها دریغ کرد،‌ نامی نمیبرید. گوئی در تاریخ مکتوب شما خون و مرگ و عزا و غارت کم است که بجستجوی غارتگران خون‌آشام، بدخمه‌‌های تاریک قدیم میدوید و هرجا استخوان امیر خونخوار سنگدلی را کشف کردید جشن میگرید و توفیق و فتح تاریخ را سمر میکنید. شما آقای دکتر که بصورت انسانید و دلی در سینه دارید نمیدانم چرا در سن تاریخ درنده خو میشوید و همه این رنگ و بوی مروت وصفا و مهربانی و وفا ویکرنگی و برادری و همدلی و همدردی که در این قرون دراز بقدرت وهم  و پندار چون حنوطی بر مردار حیات، مالیده‌اند، به نیش قلم شما فرو میریزد و انسانیت را که بدوران الفبا چون کودکان نوقدم، لرزان و ترسان، گامی چند از ظلمات غار و وحشت جنگل، پیش آمده بدوران جنگل و غار پس میبرید. مگر شما نیستید که از آن راهزن بزرگ، یعنی فاتح معروف، که یکی از زیباترین شهرهای دنیای قدیم را بخون کشید و آتش زد بکرم یاد میکنید که آدمکشان او پنجاه هزار انسان اسیر را در موکب طفر بشمشیر سر بریده و بسر نیزه شکم دریده و گذگاه فاتح خون‌آشام را بخون تازه گرم، آبیاری کرده‌اند و از لطف عمیم و منت او دم میزنید که برسم سارگون فاتح خون خوار آشور، اسیران واژگون بخت را باتخماق سنگی سر و گردن نکوفته‌اند. و این ترک درنده خوی بی‌آبرو، این غارت‌گر طماع بیرحم، این چنگیز موحش هندوستان، این محمود آبله‌روی تنگ‌ریش تنگ‌چشم دیوانه غلامباره را که نزدیک بیست سال ابوالهول هندوان کم‌آزار بود که ملیونها مردم بی‌دفاع را بخون کشید که شهرهای بزرگ را بکشتزار بدل کرد که هر سال ده‌‌ها و صدها هزار مرد و زن و کودک هندو را ببند اسارت کشید و قیمت انسان را در بازار غزنه به نیم درم رسانید که بفرمان آن رباخوارزاده دون، مدعی خلافت بغداد، از خون برادران شما در همین ایران ستمزده آسیاها روان کرد، همین نامرد خشن وحشی خونخوار را بهاله نور پوشانیده عنوان «غازی» و «یمین الدوله» داده و بمقام نیمه خدایان بالا برده و بی‌ریش بدنام رسوای هرزه او را نمونه شرف و مردمی و بزرگی کرده‌اید و شاعران سفله‌منش سفله نواز دروغ پرداز، این زن بدلی گرگ غزنه را بصفا و ظرافت طبع تا حدود فرشتگان بالا برده و غافل از خدا و شریعت و اخلاق و خوی سالم انسانی، سیه‌کاری غارتگر ترک را شهره آفاق و قرون کرده‌اند؛ تا همه بدانند که شما آقای دکتر از این علم شریف تاریخ چه انبار لجنی ساخته‌اید! و چنگیز و تیمور و هلاکو که چون غلطکهای عظیم تمدن و عمران را زیر گرفته و همه‌جا خون و ویرانی و مرگ و وحشت پراکنده‌اند که شهرهای بزرگ را قبرستان کرده و از کشته پشته و از سرها مناره‌ها ساخته‌اند و در گذرگاه خود همه‌جا را سوخته و یغما کرده و بویرانی داده‌اند، این گرگان انسان نما که نام کریهشان بوی خون میدهد، در تاریخ مسخرهٔ شما بصف اول جای دارند و از وصف خونریزی هول‌انگیزشان کتابخانه‌ها کرده‌اید تا دنیای بعد، از آنهمه هول و عذاب که این درنده خویان بدنیای آن زمان سر داده‌اند بی‌بهره و خبر نماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیبا! در این عرصهٔ پهناور تاریخ که کران تا کران قلمرو محمود و چنگیز و تیمور و هلاکو و گرگان همانند آنهاست ملای خوب کم آزار که پنجه‌اش آغشته بخون نبوده اصلا جا ندارد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوئی شما آقای دکتر عاشق لاش و خون بوده‌اید و چون کفتار مردار جو، در این جنجال حادثات، پیوسته بجستجوی کشتار و خون تکاپو کرده‌اید. پندار علیل شما همه دنیا را چون عرصهٔ بازیهای قهرمانی رم غرقه بخون میخواسته و مردم آرام را از این طومار تاریخ، برون رانده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه نشاط و نیروی شما از آن خون سرخ است که دمبدم از جهش دل، برگهایتان میدود و سرشار از نیروی خون چون استسقازده آب جو، پیوسته دم از خون میزنید. مگر شما نبوده‌اید که دستمال خونین زفاف را چون پرچم ظفر فاتحان رومی خانه بخانه میبرده‌اید. جان وحشیان خون‌آشام قدیم در دخمه‌های ضمیرتان بخواب است و این شعور باطن جبار که عقل وارده و جان شما را بچنگال دارد تابوت بدویان مصر و بابل  و نینواست که بهر فرصت گربه و سگ را شاهرگ دریده خون تازه را گرماگرم چون شربت نیروبخش از رگ بدم میکشیده‌اند. شما هم نیروی بقا از لاش میگیرید. وای از آنروز که سفره شما از لاشهٔ میش و بوقلمون رنگین نباشد. اجدادتان در عبادتگاه انلیل و آمون و مردوک شبح آدمکشی را هاله قدوسی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=32020</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=32020"/>
		<updated>2012-07-19T21:37:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۶۰&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم مرگ راضی شود بسر انگشت مهر یا چنگال قهر از او میگرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما آقای دکتر! نام ملا را از دفتر وجود قلم زده و خاطره و نسب و کس و کار او را بموج فنا سپرده‌اید. و من از قساوت شما بحیرتم که چسان این مرد شوخ و شنگول را که در همه قرون چون ستاره‌ای پرنور خنده و شادی بجهان میپراکند و در ظلمات این زندگی ملال‌انگیز پیمبر خوشدلی و نشاط و استهزای مصائب حیات بود، بی‌احساس شفقت، از سکوی بقا بظلمات فنای مطلق رانده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرغضبان قدیم فقط با تن سر و کار داشته‌اند و جان محکوم ا ز تطاولشان در امان بوده است اما شما چون آدمخواران شاه عباس کبیر بیرحمانه بجان لطیفه‌ساز ملا چنگ انداخته و این مرد خوب و ظریف و خندان و محبوب را چنان از این دنیا رانده‌اید که در آن دنیای ناپیدا نیز چون اوباش دنیای ما سرگردان و بیسر و سامان کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است اگر شما‌ آقای دکتر که همه عمر در قبرستان ایام استخوان اموات بنام را زیر و  رو میکرده‌اید، ندانید که از این حکم حماقت‌آمیز، در اداره نگهبانی اموات آن دنیا چه مشکلهای حیرت‌انگیز میزاید و ماموران دقیق و وظیفه‌شناس این اداره جاوید، یعنی فرشتگان خوب و دقیق و امین،‌ نخواهند دانست در بایگانی اموات منتظر حشر، جان ملا را در کدام طبقه نگهدارند. بحمداللـه خودتان اهل کمالید و میدانید که اداره ثبت اموات و ضبط ارواح آن دنیا نیز چون اداره‌های دنیای ما مقررات و آئین خاص دارد و عمله ثبت و ضبط،‌ از ارواح مردگان فقط آنها را بابوابجمعی خود میگیرند که بنظم و ترتیب دقیق، در این دنیا بوده و مرده و از راه گور، با گذرنامه صحیح و ویزای مرتب، بآن دنیا سفر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما ملا را از نعمت بوده بودن محروم کرده‌اید و چون نبوده بحکم جبر قضا از برکت مردن بی‌نصیب است و جان جاوید او در اداره کل ثبت ارواح و اموات چون مردم بی‌شناسنامه و گذرنامه دنیای ما قرنها پس از قرنها، همچنان سرگردان و بی‌تکلیف خواهد ماند و من نمیدانم کارشناسان قضا و قانون آن دنیا این مشکل بزرگ را چگونه حل خواهند کرد. به‌بینید از ندانم کاری شما چه بلیه‌ها زاده و این جان نورافشان ملا را که مردم جهان در همه قرون مایه خنده و خوشدلی از او داشته‌اند، در قبر و ماورای قبر بزحمت تحقیق و بازپرسی و نمیدانم چه گرفتاریهای نگفتنی دچار کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست بگویم آقای دکتر شما مشت بسندان میزنید. کار دنیا چنین آشفته نیست که ملای بذله‌گوی شیرین سخن بهوس شما از عرصهٔ تاریخ گم شود. ملا کسی بوده، وقار و حرمت و ریش بلند و پوستین گرم و عمامهٔ قطور و تسبیح پردانه و خانهٔ دو طبقه و مکتب و الاغ رهوار و زن لوند و دختر زیبا و لحاف و مرغ و طناب و خیلی چیزهای دیگر داشته. زنش فاسقان و دخترش خواستگاران فراوان داشته‌اند، الاغش طویله‌ای داشته، دخترش بشوهر رفته، الاغش را بکمک دلال در بازار فروخته، لحافش را بیغما برده‌اند و طنابی را بعاریه خواسته‌اند، مرغش را شغال برده دزد بخانه‌اش رفته و پکر برگشته، دیگ همسایه را عاریه گرفته که در خانه او زائیده و بار دیگر گرفته است که همانجا مرده است و در همه اقطار جهان این نسلهای پیاپی که بجبر قضا زیر ضربات حیات افتاده‌اند بلطایف پر مغز و دلپذیر او خندیده‌اند. ملا با لطیفه‌هایش با زنش و دخترش و الاغش و فاسقان زنش و خواستگاران دخترش و یغماگران لحافش و دزد خانه‌اش و طویله الاغش، نقش و نگار تاریخند و همه آنها از اقبال نیک در گذرگاه حیات با ملای بلند آوازه سر و کاری داشته‌اند؛ شغالی که مرغش را برده، فاسقی که عشق عام‌المنفعه زنش را خریده و دلالی که الاغش را فروخته و دلاله‌ای که بخواستگاری دخترش رفته، شاگرد منگ و گیجی که بمکتبش بوده و گدائی که بیهوده از خانه او لقمه نانی خواسته و پوستین وصله‌دارش که با هیاهو از بام افتاده و ملا را بجوف خود داشته‌ و پیراهن نیمدار وهم‌انگیزش که بجای دزد هدف تیر شده و آن غربال سمج سکون‌ناپذیر که تعرض ملا را پس داده و زانو و سینه و گردن و سر او را بضربات پیاپی کوفته و آن گاو تنومند شاخدار که جلوس میان دو شاخش آرزوی عمر ملا بوده، همه اینها از برکت ملا در ظلمات دهر آب بقا نوشیده و خضر جاوید شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستش را بخواهید آقای دکتر! من از ملا گذشتم. از اینهمه مردم طاق و جفت که بهمت تاریخبانان خلاق در این طومار دراز تاریخ چون مور و ملخ بجان هم ریخته‌اند، بخاطر گل روی شما یک ملا را ندیده گرفتن دشوار نیست. اما دریغ که محو ملا نظم حوادث را مشوش میکند و این بت بزرگ تاریخ که باطنی عفن و ظاهری دلفریب دارد با سقوط ملا از پایه میلرزد. گیرم که ملای خجول کم‌آزار نجابت کرد و به‌انکار شما از تاریخ گم شد، اما تبعه و کس و کارش چنان چلمن و بیدست و پا نیستند که شما همه سرمایه عزت و اعتبارشان یعنی ملای عزیز را چون صفر محافظه‌کار اعداد سربه‌نیست کنید و دم نزنند. چه غافلید که پنداشته‌اید ملای بلندآوازه جهانپناه هم، یکی چون من بینواست که سالها در این سلول منفور بماند و سر و برش جولانگاه عنکبوتان شود و یکی نگوید کجاست. همین خر نیک‌بخت که از یمن ملا در طویله تاریخ آخوری آماده دارد با عرعر رعدآسای خود آرامش قرون را بهم میزند و این زن لوند که چون ابر باران بر خاص و عام لذت می‌بیخت از غم بی‌شوهری چه فغان‌ها که نمیکند و این دختر دلفریب که در خانه پدر بی‌حاجت شوهر ششماهه آبستن بود از غم بی‌پدری ضجه‌های گوش‌خراش سر میدهد و لطیفه‌های ملا چون کرم کشتزار بجستجوی گوینده‌ای بهرسو خزان میروند و قهرمانان لطایف ملا با التهاب و تشویش همه‌جا فریاد «مرگ بر مخالفان ملا» میزنند. شغالی که مرغش را خورده  و یغماگری که لحافش را. برده و دلالی که خرش را فروخته، با هیجان و شور بهر سوراخ و دری سر میزنند و مرغ و لحاف و خری میجویند و شما ناچار خواهید شد برای اسکات آنها در بازار مالفروشان و کهنه‌فروشان تاریخ مرغ و لحاف و خری بجوئید و تازه مگر مرغ و خر و لحاف عادی زوزه و فغانشان را خاموش میکند؟ مرغ و لحاف و خر ملا جلوه و رونق دیگر دارد.  مگر این اشباح سرگردان، شرف انتساب ملا را که در طی قرون با هزار خون دل بکف آورده‌اند چنین آسان رها میکنند! در این دنیای سراسر اعتدال و نظم که همیشه سیلاب عقل و هوش از کله‌های پوک فواره میزند، دلال خر بقدر دو جو اعتبار ندارد این دلال خر ملاست که از خرمن شهرت جهانگیر او خوشه چیده و بر رغم غول فنا با بزرگان و نام‌آوران جهان بکشتی نوح بقا نشسته بدنیا فخر میکند. تا دنیا بپا بوده شغالان حریص، چنگ و دندان بسینه مرغان صلحجو فرو کرده‌اند و این شغال نامدار که بطفیل مرغ ملا نامش در آفاق برزبانها میرود این آوازه بلند را با ملک سلیمان برابر نمیکند. از دوران غار و ماقبل غار، از همانروز که انسان بندای شکم پیچ‌پیچ به‌تکاپوی شکار افتاد و چیزی از صید امروز را برای فردا ذخیره نهاد، دزدان نابکار فراوان بوده‌اند که با مردم دیگر در قبرستان ایام فرو شده‌اند و نامشان از خاطرها رفته و یا اصلا بخاطرها نبوده است. این جادوی لحاف ملاست که چپاولگر بی‌آبروئی را مشمول عمر ابد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجبا، نکند شما استاد استخواندار تاریخ، از این نکته واضح غافل مانده باشید که در این منسوج بدیع، از هنر بافندگان نازک‌خیال، تار و پود و نقش و نگارها چنان پیوسته بهم است که اگر تاری را بکشید نقشها درهم و پودها آشفته میشود و توالی حوادث چون خشتهای ردیف در بازی قرقره چنان منظم است که اگر یکی از جا رفت همه خشتهای دیگر تلمبار میشود. از این زنجیر بلند حادثات اگر یک دانه را ببرند دو زنجیر بریده بهم پیوند نمیگیرد. از محو ملا لکه‌ای بدامن تاریخ میماند و از فنای او خلائی میزاید که پر کردنش محال است. خر بیصاحب و زن بی‌شوهر و دختر بی‌پدر و لطیفه‌های بی‌گوینده و یک مشت قهرمان سرگردان چون کشتیهای بی‌بادبان اقیانوسها بتاریخ ول میشوند و چون موریانه‌های خطرناک پایه نظم حوادث را میخورند و همه را بهم میریزند. مطمئن باشید این اشباح مزاحم چون ملای ملایم نیستند که بتوانید بی‌سر و صدا اعدامشان کنید. و بحکم این جبر تخلف‌ناپذیر که از اتصال حوادث زاده است میبایست برای زن ملا شوهری و برای دخترش پدری و برای الاغش صاحبی و برای لطیفه‌هایش گوینده‌ای بجوئید و تازه مگر این زن و دختر و خر و لطیفه‌‌ها بکمتر از ملا راضی میشوند. مگر این رشته الفت را که در طول قرون میان اشباح تاریخ محکم شده آسان میتوان برید و شما که شمائت محو و اعدام ملا را تحمل کرده‌اید ناچار خواهید شد این طفره عجیب را که از فقدان ملا بتاریخ افکنده‌اید با ملای دیگر پر کنید. ملای بی‌تاریخ فراوان بوده و هر کجا دل خاک را بشکافی نیمه‌ملائی خفته است اما تاریخ بی ‌ملا نمیشود. ملا نمک تاریخ بوده و این دفتر پر نقش و نگار بی‌ملای لطیفه‌گو رونق ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی چه حماقتی است این، که با زحمت فراوان ملای موجود را محو کنید و بجستجوی ملای مفقود، دیوژن‌وار چراغ بکف، در بدر بدوید! تازه از کجا معلوم که ملای جدید بوقار و عقل و ظرافت همسنگ ملای قدیم تواند بود. قرنها باید تا ملای نوظهور شما چون سنگی خشن که در بستر رود از تصادم آب، نرم و حریر‌آسا میشود با زمانه هم‌آهنگی کند و سلیقه‌ها را بگیرد و بدلها راه یابد و در عمق خاطرها با دیوان کهنسال مواریث و اوهام آشنا و همدم شود که چون برق دو سیم از برخوردشان غرش و شعله و  دود نخیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گز نکرده بریدن یعنی همین. گیرم با همه دقت و اصرار، با هزار باریک‌بینی، ملای تازه را درست از الگوی ملای قدیم بسازید، تازه حماقتی کرده‌اید و زحمت بیهوده برده‌اید که بی‌گفتگو ملای آزرده خاطر درهم شکسته هول مرگ چشیده برای شما ملا نمیشود، لطیفه نمیگوید، خنده نمیزند و چون دوران نشاط، خلل‌های تفکر شما را انگشت‌نما نمیکند. از ملای افسرده دلمرده هنرنمائی مجوئید. طشت زرین که شکست پیوند نمیگیرد و ملای شما اعجوبه هشتم زمانه میشود که هم هست و هم نیست. جای سوختن و خون خوردن است که این گروه عظیم تاریخ سازان هنرور، با رنج مداوم قرنها، این اطلس پرنگار تاریخ را از تار و هم پود پندار بهم بافته و از رنگ حوادث نبوده سایه روشنهای فریبا بر آن زده‌اند، برای رهزنان گمنام، نسب نامه‌های مرتب پرداخته و اواسط‌الناس موفق را بستمگران سلف وابسته و ماهیگیر مسلمان را بپادشاه کبر قدیم پیوسته‌اند، از مزدک منفور دلقکی حقیر و از خسرو خونخوار کسرای عادل ساخته‌اند هر جا در نظم حوادث خللی بوده بساروج گمان پرکرده‌اند، فرومایگان خون‌آشام را با رنگ اوهام بقالب قهرمانان بنام برده روسپیان رسوا را رنگ عفت زده و دغلان بی‌آبرو را بوی مروت داده، دزدان گردنه را جبه نگهبان پوشانیده و خونخواران بیباک را عامل عدل الهی قلمداد کرده و با کوششی معجزآسا این مدح و ذمنامهٔ تاریخ را بصف علوم معتبر جا زده‌اند، تا شما که ریزه‌خور این خوانید، چون نمک خوار نمکدان‌شکن، وقار تاریخ را بازیچه کنید و ملا را چون برگ چغندر، بیرحمانه از بوستان تاریخ بچینید و از عرعر خر و فغان زن و زاری دخترش تاریخ را مشوش کنید. غافل که از این بلاهت، میخ بتابوت خود میزنید. همه اعتبار شما بتاریخ است و اگر نظم آن مختل شود، استاد تاریخ چون صنعتگر بت‌تراش است که در خانه خدا دکه بر پا کند. بنظر من شما آقای دکتر بجای تاریخ در فن کج‌سلیقگی بی‌بدیلید که چنین بی‌پروا پنجه بروی ملا زده‌اید و نخواسته‌اید بدانید که تا این گوی زرین خورشید، صبحگاهان از کوهساران سر میزند و پسینگاه در جیب مغرب فرو میرود، مردم جهان از ملا و لطیفه‌های او دم میزنند و این اثرها که از لطایف دلپذیر ملا بخاطرهاست چنان عمیق است که زمانه پیر با همه سماجت از محو آن عاجز است و قرنها بعد که روزگار تیزآبگون نسلهای مکرر از این فرزندان سیه‌روزگار آدم را خورده و از آمد و رفت تیر و دیماه و اردیبهشت خاکشان خشت و خشتشان غبار طاق فلک شده باز هم ملای خندان چون ستاره بر پیشانی قرون میدرخشد و به سبکرانی همانند شما که چون پشه حقیر پنداشته‌اید، این کوه آسمانسر تاریخ را بضرب نیش و ارتعاش بال نابود توانید کرد، لبخند تحقیر میزند. چه غافلید که پنداشته‌اید در این دنیای سیمابی که هر کس از «من خود» برای همه کائنات محوری ساخته و گیتی را طفیل این من حقیر گذران میداند، جاوید شدن آسانست و یا میتوان مردم جاوید شده را بسهولت از دفتر زمانه قلم کشید.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شما بحیرتم و جان حیرتست که در این جنجال عظیم تاریخ از اینهمه سلطان و امیر و وزیر و مشیر و دبیر و ندیم و شاعر و رقاص و لوطی و عنترباز و دلقک و دلال محبت و کار چاق کن و رمال و منجم که بطفیل اهل قدرت رنگ بقا گرفته و چون موج بر اوج شهرت و حیات رقصیده و از قبایح خود چهره تاریخ را قیرگون کرده‌اند، فقط ملای کم‌آزار محبوب مهربان را برای نبوده بودن انتخاب کرده‌اید. اگر از تسلط هوس مزاحم برنج بودید و میباید از معاریف تاریخ یکی را بفنا محکوم کنید چرا از آن سفاکان دون که جوی خون بتاریخ روان کرده‌اند و همه جا مرگ و عزا و ویرانی و رنج پراکنده‌اند، یکی را انتخاب نکردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فی مثل این مقدونی سفاک شریر، یعنی اسکندر کبیر که تاریخ ما را بخون کشید و بساط شاهنشاهی ایران را بهم پیچید و تخت جمشید زیبا، مقر شاهنشهان با فر و جاه را آتش زد،‌ بحق در خور نبوده بودن است، چه مغرض و سبکسرند این مورخان فرنگ که ضمن سخن از فاجعه تخت جمشید، از حریق آتن حقیر دم میزنند و قصر مجلل و بهشت‌آسای شاهنشهان تاجدار را با دخمه‌‌های سنگ و گلی ماجراجویان آتنی برابر میکنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما که میدانید، بسر زمین یونان یک مشت گدای شندره پندرهٔ پرمدعا بودند که نان خشگ و زیتون تلخ و شراب نجس میخوردند و با قد کمتر از در ذرعشان اوج و وسعت افلاک را اندازه میگرفتند و فضول آسا در کار خلقت خدا چون و چرا میکردند و خشایارشای بزرگ، فرمانروای دریاها و خشگیها که از اقصای ترکستان تا ساحل گنگ و از سواحل دریای سیاه تا دل افریقا یکصد و بیست و هفت کشور داشت، افتخار فرمانبری خویش را بآنها نیز داده بود و حق داشت لانه یک مشت گدای بیسر و سامان متمرد را بسوزد و همه این زیتون‌خواران مجسمه تراش فکور پرمدعا با اکروپل و پارتئون بالیکورک و سولون با پریگلس سازمانکرود یوژن چراغدار و سقراط اندیشه پرداز و افلاطون مثل ساز بقربان یک سرستون استخر  باد. حریق آتن ضرورت جنگ بود و اسکندر ماجراجوی حقیر بی‌تخت و تاج، حق نداشت مقر شاهنشهان را بانتقام لانه گدایان بی‌نام و نشان بسوزاند. این قصر مجلل باعتبار از آن شهر محقر هزار بار بیش بود از نظر ما یک سنگ نیمسوز استخر، با همه آتن با همه یونان و با همه دنیا برابر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندر، خائن سفاک شریر بیباکی بود که مردم آریانژاد وطن‌پرست را کشت و دفتر پاک دینان را بهم پیچید و ببهانه بسط تمدن یونان مشرق زمین را بآتش و خون کشید. ای فغان از این مورخان بداندیش فرنگ که گرگ مقدونیه را با نادر جهانگیر برابر میکنند و کشتار مهیب اسکندر را از آن قتل عام رقیق که نادر به لاهور کرد تفاوت نمیکنند. از نظر لغت، کشتار خونین با قتل عام رقیق فرق بسیار دارد. نادر رفته بود هندوان را ادب کند اما اسکندر بغارت ایران آمده بود، در فرهنگ همه زبانها غارت و تادیب از هم جداست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای عجب که شما آقای دکتر درآن تاریخ مضحکتان اسکندر خونخوار را بمقام پیغمبری بالا برده‌اید. من نمیدانم این یونانیهای حقیر پا برهنه چه گلی بدنیا زده‌اند که شما سردار بدنام خونریز خون آشامشان را که عاقبت معلوم نشد پدرش کدام زهرماری بود، چنین تجلیل میکنید؟ همه هنر این لاتهای آسمانجل سواحل اژه‌این بود که بجای مشت و بازو کله پوکشان را بکار انداخته بودند و فکر میکردند و از حاصل این هنر بی‌فایده و تقریبا مضر که خدا خر و گاو را از ابتلای آن مصون داشته «چون» و «چرا» را چون آتش الکل که میسوزاند و از سوزش آن رنجی لذت‌آسا بخاطر نفوذ میکند بجان مردم دنیا سر دادند. آه از این فکر خبیث لعنتی که جهان را دیگ جوشان کرده و چون طوق لعنت ازلی بگردن هر که افتاد، قرار و آرام او را گرفت. اگر این چون و چرای بیجا نبود، همه مردم مثل کبوتران آزاد دانه میخوردند و می‌چمیدند و چون گوسفندان بیغم میچریدند و اندیشه دیروز و غم فردا نداشتند و در دنیای ما اینهمه تلاش و پیکار نبود. چه شانس بزرگی بود که این هدیه منفور یونان بدنیای دامان رخنه نکرد وگرنه شما آقای دکتر از خوردن گوشت و نعمت اسب سواری محروم بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد!.. آمد!.. مامور عذاب آمد، صدای ضجه از سلول مجاور بلند است. ایکاش شما آقای دکتر آنقدر غیرت وطن داشتید که این مقدونی بی‌اصل و نسب را به بیمارستان میکشیدید تا این مستخدم خشن بیرحم هر روز یکبار با‌ آن چوب کلفت گره‌دار تنش را از چند جا زخمدار و خونمرده کند. ای دریغ که همه دیوانگان را بتیمارستان نمیآورند؛ اینجا مقر دیوانگان حقیر و کم زور و بیکس و کار است و دیوانگان قدرتمند هرچه خطرناک باشند از اقامت تیمارستان معافند. انوشیروان شما بیک روز بدلجوئی موبدان و اسپهبدان چند هزار مردم ایران را بجرم پیروی مزدک کشت و دادگر قرون شد؛ اگر من یک مزدکی را کشته بودم جایم بالای دار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش خودمان بماند آقای دکتر این تاریخ نفرت‌انگیز شما کشاف خون و مرگ و عزا و فرومایگی است و هر جا چپاولگری بیرحم در گذرگاه مطامع خود خون و مرگ پاشیده یا طماع بی‌انصافی بشکنجه و تازیانه، انبوه عظیم انسانها را بکانال هوسهای خود دوانیده یا روسپی خوشرنگ و روی لوندی گردنه زن خونخواری را شریک بستر خود کرده یا زرنگ پشت هم‌اندازی عنکبوت‌آسا از پندارهای واهی برای صید کسان تورهای خوشرنگ تنیده همانجا شما بتعظیم ایستاده‌اید و به آرزو برای وصف دون صفتیها و درنده خوئیها دهانی بوسعت فلک میخواهید و زیر قدمتان این هزارها و ملیونها مردم غارت زده ستمکش را که چون مورچگان، پامال اهل هوس شده‌اند نمی‌بینید و اگر به‌بینید چون آقای هارباکون یکی از این کلمات طلائی را که بملیون و هزار ذخیره ستمگران دارید نثار آنها نمیکنید از بانی اهرام بعظمت یاد میکنید که بنای جاویدش چون غولی عظیم با سطوت زمانه پنجه میزند و از این ده و  صد هزار قربانیان انسانی که در آفتاب سوزان افریقا از گرسنگی و خستگی و بیماری زیر تازیانهٔ دژخیمان فرعون، جان دادند و سخاوت عام این خدای قلابی بیرحم، حتی یک گور تنگ و خاموش را در آن صحراهای وسیع از آنها دریغ کرد،‌ نامی نمیبرید. گوئی در تاریخ مکتوب شما خون و مرگ و عزا و غارت کم است که بجستجوی غارتگران خون‌آشام، بدخمه‌‌های تاریک قدیم میدوید و هرجا استخوان امیر خونخوار سنگدلی را کشف کردید جشن میگرید و توفیق و فتح تاریخ را سمر میکنید. شما آقای دکتر که بصورت انسانید و دلی در سینه دارید نمیدانم چرا در سن تاریخ درنده خو میشوید و همه این رنگ و بوی مروت وصفا و مهربانی و وفا ویکرنگی و برادری و همدلی و همدردی که در این قرون دراز بقدرت وهم  و پندار چون حنوطی بر مردار حیات، مالیده‌اند، به نیش قلم شما فرو میریزد و انسانیت را که&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31980</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31980"/>
		<updated>2012-06-25T17:13:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۵۹&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم مرگ راضی شود بسر انگشت مهر یا چنگال قهر از او میگرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما آقای دکتر! نام ملا را از دفتر وجود قلم زده و خاطره و نسب و کس و کار او را بموج فنا سپرده‌اید. و من از قساوت شما بحیرتم که چسان این مرد شوخ و شنگول را که در همه قرون چون ستاره‌ای پرنور خنده و شادی بجهان میپراکند و در ظلمات این زندگی ملال‌انگیز پیمبر خوشدلی و نشاط و استهزای مصائب حیات بود، بی‌احساس شفقت، از سکوی بقا بظلمات فنای مطلق رانده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرغضبان قدیم فقط با تن سر و کار داشته‌اند و جان محکوم ا ز تطاولشان در امان بوده است اما شما چون آدمخواران شاه عباس کبیر بیرحمانه بجان لطیفه‌ساز ملا چنگ انداخته و این مرد خوب و ظریف و خندان و محبوب را چنان از این دنیا رانده‌اید که در آن دنیای ناپیدا نیز چون اوباش دنیای ما سرگردان و بیسر و سامان کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است اگر شما‌ آقای دکتر که همه عمر در قبرستان ایام استخوان اموات بنام را زیر و  رو میکرده‌اید، ندانید که از این حکم حماقت‌آمیز، در اداره نگهبانی اموات آن دنیا چه مشکلهای حیرت‌انگیز میزاید و ماموران دقیق و وظیفه‌شناس این اداره جاوید، یعنی فرشتگان خوب و دقیق و امین،‌ نخواهند دانست در بایگانی اموات منتظر حشر، جان ملا را در کدام طبقه نگهدارند. بحمداللـه خودتان اهل کمالید و میدانید که اداره ثبت اموات و ضبط ارواح آن دنیا نیز چون اداره‌های دنیای ما مقررات و آئین خاص دارد و عمله ثبت و ضبط،‌ از ارواح مردگان فقط آنها را بابوابجمعی خود میگیرند که بنظم و ترتیب دقیق، در این دنیا بوده و مرده و از راه گور، با گذرنامه صحیح و ویزای مرتب، بآن دنیا سفر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما ملا را از نعمت بوده بودن محروم کرده‌اید و چون نبوده بحکم جبر قضا از برکت مردن بی‌نصیب است و جان جاوید او در اداره کل ثبت ارواح و اموات چون مردم بی‌شناسنامه و گذرنامه دنیای ما قرنها پس از قرنها، همچنان سرگردان و بی‌تکلیف خواهد ماند و من نمیدانم کارشناسان قضا و قانون آن دنیا این مشکل بزرگ را چگونه حل خواهند کرد. به‌بینید از ندانم کاری شما چه بلیه‌ها زاده و این جان نورافشان ملا را که مردم جهان در همه قرون مایه خنده و خوشدلی از او داشته‌اند، در قبر و ماورای قبر بزحمت تحقیق و بازپرسی و نمیدانم چه گرفتاریهای نگفتنی دچار کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست بگویم آقای دکتر شما مشت بسندان میزنید. کار دنیا چنین آشفته نیست که ملای بذله‌گوی شیرین سخن بهوس شما از عرصهٔ تاریخ گم شود. ملا کسی بوده، وقار و حرمت و ریش بلند و پوستین گرم و عمامهٔ قطور و تسبیح پردانه و خانهٔ دو طبقه و مکتب و الاغ رهوار و زن لوند و دختر زیبا و لحاف و مرغ و طناب و خیلی چیزهای دیگر داشته. زنش فاسقان و دخترش خواستگاران فراوان داشته‌اند، الاغش طویله‌ای داشته، دخترش بشوهر رفته، الاغش را بکمک دلال در بازار فروخته، لحافش را بیغما برده‌اند و طنابی را بعاریه خواسته‌اند، مرغش را شغال برده دزد بخانه‌اش رفته و پکر برگشته، دیگ همسایه را عاریه گرفته که در خانه او زائیده و بار دیگر گرفته است که همانجا مرده است و در همه اقطار جهان این نسلهای پیاپی که بجبر قضا زیر ضربات حیات افتاده‌اند بلطایف پر مغز و دلپذیر او خندیده‌اند. ملا با لطیفه‌هایش با زنش و دخترش و الاغش و فاسقان زنش و خواستگاران دخترش و یغماگران لحافش و دزد خانه‌اش و طویله الاغش، نقش و نگار تاریخند و همه آنها از اقبال نیک در گذرگاه حیات با ملای بلند آوازه سر و کاری داشته‌اند؛ شغالی که مرغش را برده، فاسقی که عشق عام‌المنفعه زنش را خریده و دلالی که الاغش را فروخته و دلاله‌ای که بخواستگاری دخترش رفته، شاگرد منگ و گیجی که بمکتبش بوده و گدائی که بیهوده از خانه او لقمه نانی خواسته و پوستین وصله‌دارش که با هیاهو از بام افتاده و ملا را بجوف خود داشته‌ و پیراهن نیمدار وهم‌انگیزش که بجای دزد هدف تیر شده و آن غربال سمج سکون‌ناپذیر که تعرض ملا را پس داده و زانو و سینه و گردن و سر او را بضربات پیاپی کوفته و آن گاو تنومند شاخدار که جلوس میان دو شاخش آرزوی عمر ملا بوده، همه اینها از برکت ملا در ظلمات دهر آب بقا نوشیده و خضر جاوید شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستش را بخواهید آقای دکتر! من از ملا گذشتم. از اینهمه مردم طاق و جفت که بهمت تاریخبانان خلاق در این طومار دراز تاریخ چون مور و ملخ بجان هم ریخته‌اند، بخاطر گل روی شما یک ملا را ندیده گرفتن دشوار نیست. اما دریغ که محو ملا نظم حوادث را مشوش میکند و این بت بزرگ تاریخ که باطنی عفن و ظاهری دلفریب دارد با سقوط ملا از پایه میلرزد. گیرم که ملای خجول کم‌آزار نجابت کرد و به‌انکار شما از تاریخ گم شد، اما تبعه و کس و کارش چنان چلمن و بیدست و پا نیستند که شما همه سرمایه عزت و اعتبارشان یعنی ملای عزیز را چون صفر محافظه‌کار اعداد سربه‌نیست کنید و دم نزنند. چه غافلید که پنداشته‌اید ملای بلندآوازه جهانپناه هم، یکی چون من بینواست که سالها در این سلول منفور بماند و سر و برش جولانگاه عنکبوتان شود و یکی نگوید کجاست. همین خر نیک‌بخت که از یمن ملا در طویله تاریخ آخوری آماده دارد با عرعر رعدآسای خود آرامش قرون را بهم میزند و این زن لوند که چون ابر باران بر خاص و عام لذت می‌بیخت از غم بی‌شوهری چه فغان‌ها که نمیکند و این دختر دلفریب که در خانه پدر بی‌حاجت شوهر ششماهه آبستن بود از غم بی‌پدری ضجه‌های گوش‌خراش سر میدهد و لطیفه‌های ملا چون کرم کشتزار بجستجوی گوینده‌ای بهرسو خزان میروند و قهرمانان لطایف ملا با التهاب و تشویش همه‌جا فریاد «مرگ بر مخالفان ملا» میزنند. شغالی که مرغش را خورده  و یغماگری که لحافش را. برده و دلالی که خرش را فروخته، با هیجان و شور بهر سوراخ و دری سر میزنند و مرغ و لحاف و خری میجویند و شما ناچار خواهید شد برای اسکات آنها در بازار مالفروشان و کهنه‌فروشان تاریخ مرغ و لحاف و خری بجوئید و تازه مگر مرغ و خر و لحاف عادی زوزه و فغانشان را خاموش میکند؟ مرغ و لحاف و خر ملا جلوه و رونق دیگر دارد.  مگر این اشباح سرگردان، شرف انتساب ملا را که در طی قرون با هزار خون دل بکف آورده‌اند چنین آسان رها میکنند! در این دنیای سراسر اعتدال و نظم که همیشه سیلاب عقل و هوش از کله‌های پوک فواره میزند، دلال خر بقدر دو جو اعتبار ندارد این دلال خر ملاست که از خرمن شهرت جهانگیر او خوشه چیده و بر رغم غول فنا با بزرگان و نام‌آوران جهان بکشتی نوح بقا نشسته بدنیا فخر میکند. تا دنیا بپا بوده شغالان حریص، چنگ و دندان بسینه مرغان صلحجو فرو کرده‌اند و این شغال نامدار که بطفیل مرغ ملا نامش در آفاق برزبانها میرود این آوازه بلند را با ملک سلیمان برابر نمیکند. از دوران غار و ماقبل غار، از همانروز که انسان بندای شکم پیچ‌پیچ به‌تکاپوی شکار افتاد و چیزی از صید امروز را برای فردا ذخیره نهاد، دزدان نابکار فراوان بوده‌اند که با مردم دیگر در قبرستان ایام فرو شده‌اند و نامشان از خاطرها رفته و یا اصلا بخاطرها نبوده است. این جادوی لحاف ملاست که چپاولگر بی‌آبروئی را مشمول عمر ابد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجبا، نکند شما استاد استخواندار تاریخ، از این نکته واضح غافل مانده باشید که در این منسوج بدیع، از هنر بافندگان نازک‌خیال، تار و پود و نقش و نگارها چنان پیوسته بهم است که اگر تاری را بکشید نقشها درهم و پودها آشفته میشود و توالی حوادث چون خشتهای ردیف در بازی قرقره چنان منظم است که اگر یکی از جا رفت همه خشتهای دیگر تلمبار میشود. از این زنجیر بلند حادثات اگر یک دانه را ببرند دو زنجیر بریده بهم پیوند نمیگیرد. از محو ملا لکه‌ای بدامن تاریخ میماند و از فنای او خلائی میزاید که پر کردنش محال است. خر بیصاحب و زن بی‌شوهر و دختر بی‌پدر و لطیفه‌های بی‌گوینده و یک مشت قهرمان سرگردان چون کشتیهای بی‌بادبان اقیانوسها بتاریخ ول میشوند و چون موریانه‌های خطرناک پایه نظم حوادث را میخورند و همه را بهم میریزند. مطمئن باشید این اشباح مزاحم چون ملای ملایم نیستند که بتوانید بی‌سر و صدا اعدامشان کنید. و بحکم این جبر تخلف‌ناپذیر که از اتصال حوادث زاده است میبایست برای زن ملا شوهری و برای دخترش پدری و برای الاغش صاحبی و برای لطیفه‌هایش گوینده‌ای بجوئید و تازه مگر این زن و دختر و خر و لطیفه‌‌ها بکمتر از ملا راضی میشوند. مگر این رشته الفت را که در طول قرون میان اشباح تاریخ محکم شده آسان میتوان برید و شما که شمائت محو و اعدام ملا را تحمل کرده‌اید ناچار خواهید شد این طفره عجیب را که از فقدان ملا بتاریخ افکنده‌اید با ملای دیگر پر کنید. ملای بی‌تاریخ فراوان بوده و هر کجا دل خاک را بشکافی نیمه‌ملائی خفته است اما تاریخ بی ‌ملا نمیشود. ملا نمک تاریخ بوده و این دفتر پر نقش و نگار بی‌ملای لطیفه‌گو رونق ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی چه حماقتی است این، که با زحمت فراوان ملای موجود را محو کنید و بجستجوی ملای مفقود، دیوژن‌وار چراغ بکف، در بدر بدوید! تازه از کجا معلوم که ملای جدید بوقار و عقل و ظرافت همسنگ ملای قدیم تواند بود. قرنها باید تا ملای نوظهور شما چون سنگی خشن که در بستر رود از تصادم آب، نرم و حریر‌آسا میشود با زمانه هم‌آهنگی کند و سلیقه‌ها را بگیرد و بدلها راه یابد و در عمق خاطرها با دیوان کهنسال مواریث و اوهام آشنا و همدم شود که چون برق دو سیم از برخوردشان غرش و شعله و  دود نخیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گز نکرده بریدن یعنی همین. گیرم با همه دقت و اصرار، با هزار باریک‌بینی، ملای تازه را درست از الگوی ملای قدیم بسازید، تازه حماقتی کرده‌اید و زحمت بیهوده برده‌اید که بی‌گفتگو ملای آزرده خاطر درهم شکسته هول مرگ چشیده برای شما ملا نمیشود، لطیفه نمیگوید، خنده نمیزند و چون دوران نشاط، خلل‌های تفکر شما را انگشت‌نما نمیکند. از ملای افسرده دلمرده هنرنمائی مجوئید. طشت زرین که شکست پیوند نمیگیرد و ملای شما اعجوبه هشتم زمانه میشود که هم هست و هم نیست. جای سوختن و خون خوردن است که این گروه عظیم تاریخ سازان هنرور، با رنج مداوم قرنها، این اطلس پرنگار تاریخ را از تار و هم پود پندار بهم بافته و از رنگ حوادث نبوده سایه روشنهای فریبا بر آن زده‌اند، برای رهزنان گمنام، نسب نامه‌های مرتب پرداخته و اواسط‌الناس موفق را بستمگران سلف وابسته و ماهیگیر مسلمان را بپادشاه کبر قدیم پیوسته‌اند، از مزدک منفور دلقکی حقیر و از خسرو خونخوار کسرای عادل ساخته‌اند هر جا در نظم حوادث خللی بوده بساروج گمان پرکرده‌اند، فرومایگان خون‌آشام را با رنگ اوهام بقالب قهرمانان بنام برده روسپیان رسوا را رنگ عفت زده و دغلان بی‌آبرو را بوی مروت داده، دزدان گردنه را جبه نگهبان پوشانیده و خونخواران بیباک را عامل عدل الهی قلمداد کرده و با کوششی معجزآسا این مدح و ذمنامهٔ تاریخ را بصف علوم معتبر جا زده‌اند، تا شما که ریزه‌خور این خوانید، چون نمک خوار نمکدان‌شکن، وقار تاریخ را بازیچه کنید و ملا را چون برگ چغندر، بیرحمانه از بوستان تاریخ بچینید و از عرعر خر و فغان زن و زاری دخترش تاریخ را مشوش کنید. غافل که از این بلاهت، میخ بتابوت خود میزنید. همه اعتبار شما بتاریخ است و اگر نظم آن مختل شود، استاد تاریخ چون صنعتگر بت‌تراش است که در خانه خدا دکه بر پا کند. بنظر من شما آقای دکتر بجای تاریخ در فن کج‌سلیقگی بی‌بدیلید که چنین بی‌پروا پنجه بروی ملا زده‌اید و نخواسته‌اید بدانید که تا این گوی زرین خورشید، صبحگاهان از کوهساران سر میزند و پسینگاه در جیب مغرب فرو میرود، مردم جهان از ملا و لطیفه‌های او دم میزنند و این اثرها که از لطایف دلپذیر ملا بخاطرهاست چنان عمیق است که زمانه پیر با همه سماجت از محو آن عاجز است و قرنها بعد که روزگار تیزآبگون نسلهای مکرر از این فرزندان سیه‌روزگار آدم را خورده و از آمد و رفت تیر و دیماه و اردیبهشت خاکشان خشت و خشتشان غبار طاق فلک شده باز هم ملای خندان چون ستاره بر پیشانی قرون میدرخشد و به سبکرانی همانند شما که چون پشه حقیر پنداشته‌اید، این کوه آسمانسر تاریخ را بضرب نیش و ارتعاش بال نابود توانید کرد، لبخند تحقیر میزند. چه غافلید که پنداشته‌اید در این دنیای سیمابی که هر کس از «من خود» برای همه کائنات محوری ساخته و گیتی را طفیل این من حقیر گذران میداند، جاوید شدن آسانست و یا میتوان مردم جاوید شده را بسهولت از دفتر زمانه قلم کشید.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از شما بحیرتم و جان حیرتست که در این جنجال عظیم تاریخ از اینهمه سلطان و امیر و وزیر و مشیر و دبیر و ندیم و شاعر و رقاص و لوطی و عنترباز و دلقک و دلال محبت و کار چاق کن و رمال و منجم که بطفیل اهل قدرت رنگ بقا گرفته و چون موج بر اوج شهرت و حیات رقصیده و از قبایح خود چهره تاریخ را قیرگون کرده‌اند، فقط ملای کم‌آزار محبوب مهربان را برای نبوده بودن انتخاب کرده‌اید. اگر از تسلط هوس مزاحم برنج بودید و میباید از معاریف تاریخ یکی را بفنا محکوم کنید چرا از آن سفاکان دون که جوی خون بتاریخ روان کرده‌اند و همه جا مرگ و عزا و ویرانی و رنج پراکنده‌اند، یکی را انتخاب نکردید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فی مثل این مقدونی سفاک شریر، یعنی اسکندر کبیر که تاریخ ما را بخون کشید و بساط شاهنشاهی ایران را بهم پیچید و تخت جمشید زیبا، مقر شاهنشهان با فر و جاه را آتش زد،‌ بحق در خور نبوده بودن است، چه مغرض و سبکسرند این مورخان فرنگ که ضمن سخن از فاجعه تخت جمشید، از حریق آتن حقیر دم میزنند و قصر مجلل و بهشت‌آسای شاهنشهان تاجدار را با دخمه‌‌های سنگ و گلی ماجراجویان آتنی برابر میکنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما که میدانید، بسر زمین یونان یک مشت گدای شندره پندرهٔ پرمدعا بودند که نان خشگ و زیتون تلخ و شراب نجس میخوردند و با قد کمتر از در ذرعشان اوج و وسعت افلاک را اندازه میگرفتند و فضول آسا در کار خلقت خدا چون و چرا میکردند و خشایارشای بزرگ، فرمانروای دریاها و خشگیها که از اقصای ترکستان تا ساحل گنگ و از سواحل دریای سیاه تا دل افریقا یکصد و بیست و هفت کشور داشت، افتخار فرمانبری خویش را بآنها نیز داده بود و حق داشت لانه یک مشت گدای بیسر و سامان متمرد را بسوزد و همه این زیتون‌خواران مجسمه تراش فکور پرمدعا با اکروپل و پارتئون بالیکورک و سولون با پریگلس سازمانکرود یوژن چراغدار و سقراط اندیشه پرداز و افلاطون مثل ساز بقربان یک سرستون استخر  باد. حریق آتن ضرورت جنگ بود و اسکندر ماجراجوی حقیر بی‌تخت و تاج، حق نداشت مقر شاهنشهان را بانتقام لانه گدایان بی‌نام و نشان بسوزاند. این قصر مجلل باعتبار از آن شهر محقر هزار بار بیش بود از نظر ما یک سنگ نیمسوز استخر، با همه آتن با همه یونان و با همه دنیا برابر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسکندر، خائن سفاک شریر بیباکی بود که مردم آریانژاد وطن‌پرست را کشت و دفتر پاک دینان را بهم پیچید و ببهانه بسط تمدن یونان مشرق زمین را بآتش و خون کشید. ای فغان از این مورخان بداندیش فرنگ که گرگ مقدونیه را با نادر جهانگیر برابر میکنند و کشتار مهیب اسکندر را از آن قتل عام رقیق که نادر به لاهور کرد تفاوت نمیکنند. از نظر لغت، کشتار خونین با قتل عام رقیق فرق بسیار دارد. نادر رفته بود هندوان را ادب کند اما اسکندر بغارت ایران آمده بود، در فرهنگ همه زبانها غارت و تادیب از هم جداست.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31978</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31978"/>
		<updated>2012-06-23T20:13:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۵۸&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم مرگ راضی شود بسر انگشت مهر یا چنگال قهر از او میگرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما آقای دکتر! نام ملا را از دفتر وجود قلم زده و خاطره و نسب و کس و کار او را بموج فنا سپرده‌اید. و من از قساوت شما بحیرتم که چسان این مرد شوخ و شنگول را که در همه قرون چون ستاره‌ای پرنور خنده و شادی بجهان میپراکند و در ظلمات این زندگی ملال‌انگیز پیمبر خوشدلی و نشاط و استهزای مصائب حیات بود، بی‌احساس شفقت، از سکوی بقا بظلمات فنای مطلق رانده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرغضبان قدیم فقط با تن سر و کار داشته‌اند و جان محکوم ا ز تطاولشان در امان بوده است اما شما چون آدمخواران شاه عباس کبیر بیرحمانه بجان لطیفه‌ساز ملا چنگ انداخته و این مرد خوب و ظریف و خندان و محبوب را چنان از این دنیا رانده‌اید که در آن دنیای ناپیدا نیز چون اوباش دنیای ما سرگردان و بیسر و سامان کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است اگر شما‌ آقای دکتر که همه عمر در قبرستان ایام استخوان اموات بنام را زیر و  رو میکرده‌اید، ندانید که از این حکم حماقت‌آمیز، در اداره نگهبانی اموات آن دنیا چه مشکلهای حیرت‌انگیز میزاید و ماموران دقیق و وظیفه‌شناس این اداره جاوید، یعنی فرشتگان خوب و دقیق و امین،‌ نخواهند دانست در بایگانی اموات منتظر حشر، جان ملا را در کدام طبقه نگهدارند. بحمداللـه خودتان اهل کمالید و میدانید که اداره ثبت اموات و ضبط ارواح آن دنیا نیز چون اداره‌های دنیای ما مقررات و آئین خاص دارد و عمله ثبت و ضبط،‌ از ارواح مردگان فقط آنها را بابوابجمعی خود میگیرند که بنظم و ترتیب دقیق، در این دنیا بوده و مرده و از راه گور، با گذرنامه صحیح و ویزای مرتب، بآن دنیا سفر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما ملا را از نعمت بوده بودن محروم کرده‌اید و چون نبوده بحکم جبر قضا از برکت مردن بی‌نصیب است و جان جاوید او در اداره کل ثبت ارواح و اموات چون مردم بی‌شناسنامه و گذرنامه دنیای ما قرنها پس از قرنها، همچنان سرگردان و بی‌تکلیف خواهد ماند و من نمیدانم کارشناسان قضا و قانون آن دنیا این مشکل بزرگ را چگونه حل خواهند کرد. به‌بینید از ندانم کاری شما چه بلیه‌ها زاده و این جان نورافشان ملا را که مردم جهان در همه قرون مایه خنده و خوشدلی از او داشته‌اند، در قبر و ماورای قبر بزحمت تحقیق و بازپرسی و نمیدانم چه گرفتاریهای نگفتنی دچار کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست بگویم آقای دکتر شما مشت بسندان میزنید. کار دنیا چنین آشفته نیست که ملای بذله‌گوی شیرین سخن بهوس شما از عرصهٔ تاریخ گم شود. ملا کسی بوده، وقار و حرمت و ریش بلند و پوستین گرم و عمامهٔ قطور و تسبیح پردانه و خانهٔ دو طبقه و مکتب و الاغ رهوار و زن لوند و دختر زیبا و لحاف و مرغ و طناب و خیلی چیزهای دیگر داشته. زنش فاسقان و دخترش خواستگاران فراوان داشته‌اند، الاغش طویله‌ای داشته، دخترش بشوهر رفته، الاغش را بکمک دلال در بازار فروخته، لحافش را بیغما برده‌اند و طنابی را بعاریه خواسته‌اند، مرغش را شغال برده دزد بخانه‌اش رفته و پکر برگشته، دیگ همسایه را عاریه گرفته که در خانه او زائیده و بار دیگر گرفته است که همانجا مرده است و در همه اقطار جهان این نسلهای پیاپی که بجبر قضا زیر ضربات حیات افتاده‌اند بلطایف پر مغز و دلپذیر او خندیده‌اند. ملا با لطیفه‌هایش با زنش و دخترش و الاغش و فاسقان زنش و خواستگاران دخترش و یغماگران لحافش و دزد خانه‌اش و طویله الاغش، نقش و نگار تاریخند و همه آنها از اقبال نیک در گذرگاه حیات با ملای بلند آوازه سر و کاری داشته‌اند؛ شغالی که مرغش را برده، فاسقی که عشق عام‌المنفعه زنش را خریده و دلالی که الاغش را فروخته و دلاله‌ای که بخواستگاری دخترش رفته، شاگرد منگ و گیجی که بمکتبش بوده و گدائی که بیهوده از خانه او لقمه نانی خواسته و پوستین وصله‌دارش که با هیاهو از بام افتاده و ملا را بجوف خود داشته‌ و پیراهن نیمدار وهم‌انگیزش که بجای دزد هدف تیر شده و آن غربال سمج سکون‌ناپذیر که تعرض ملا را پس داده و زانو و سینه و گردن و سر او را بضربات پیاپی کوفته و آن گاو تنومند شاخدار که جلوس میان دو شاخش آرزوی عمر ملا بوده، همه اینها از برکت ملا در ظلمات دهر آب بقا نوشیده و خضر جاوید شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستش را بخواهید آقای دکتر! من از ملا گذشتم. از اینهمه مردم طاق و جفت که بهمت تاریخبانان خلاق در این طومار دراز تاریخ چون مور و ملخ بجان هم ریخته‌اند، بخاطر گل روی شما یک ملا را ندیده گرفتن دشوار نیست. اما دریغ که محو ملا نظم حوادث را مشوش میکند و این بت بزرگ تاریخ که باطنی عفن و ظاهری دلفریب دارد با سقوط ملا از پایه میلرزد. گیرم که ملای خجول کم‌آزار نجابت کرد و به‌انکار شما از تاریخ گم شد، اما تبعه و کس و کارش چنان چلمن و بیدست و پا نیستند که شما همه سرمایه عزت و اعتبارشان یعنی ملای عزیز را چون صفر محافظه‌کار اعداد سربه‌نیست کنید و دم نزنند. چه غافلید که پنداشته‌اید ملای بلندآوازه جهانپناه هم، یکی چون من بینواست که سالها در این سلول منفور بماند و سر و برش جولانگاه عنکبوتان شود و یکی نگوید کجاست. همین خر نیک‌بخت که از یمن ملا در طویله تاریخ آخوری آماده دارد با عرعر رعدآسای خود آرامش قرون را بهم میزند و این زن لوند که چون ابر باران بر خاص و عام لذت می‌بیخت از غم بی‌شوهری چه فغان‌ها که نمیکند و این دختر دلفریب که در خانه پدر بی‌حاجت شوهر ششماهه آبستن بود از غم بی‌پدری ضجه‌های گوش‌خراش سر میدهد و لطیفه‌های ملا چون کرم کشتزار بجستجوی گوینده‌ای بهرسو خزان میروند و قهرمانان لطایف ملا با التهاب و تشویش همه‌جا فریاد «مرگ بر مخالفان ملا» میزنند. شغالی که مرغش را خورده  و یغماگری که لحافش را. برده و دلالی که خرش را فروخته، با هیجان و شور بهر سوراخ و دری سر میزنند و مرغ و لحاف و خری میجویند و شما ناچار خواهید شد برای اسکات آنها در بازار مالفروشان و کهنه‌فروشان تاریخ مرغ و لحاف و خری بجوئید و تازه مگر مرغ و خر و لحاف عادی زوزه و فغانشان را خاموش میکند؟ مرغ و لحاف و خر ملا جلوه و رونق دیگر دارد.  مگر این اشباح سرگردان، شرف انتساب ملا را که در طی قرون با هزار خون دل بکف آورده‌اند چنین آسان رها میکنند! در این دنیای سراسر اعتدال و نظم که همیشه سیلاب عقل و هوش از کله‌های پوک فواره میزند، دلال خر بقدر دو جو اعتبار ندارد این دلال خر ملاست که از خرمن شهرت جهانگیر او خوشه چیده و بر رغم غول فنا با بزرگان و نام‌آوران جهان بکشتی نوح بقا نشسته بدنیا فخر میکند. تا دنیا بپا بوده شغالان حریص، چنگ و دندان بسینه مرغان صلحجو فرو کرده‌اند و این شغال نامدار که بطفیل مرغ ملا نامش در آفاق برزبانها میرود این آوازه بلند را با ملک سلیمان برابر نمیکند. از دوران غار و ماقبل غار، از همانروز که انسان بندای شکم پیچ‌پیچ به‌تکاپوی شکار افتاد و چیزی از صید امروز را برای فردا ذخیره نهاد، دزدان نابکار فراوان بوده‌اند که با مردم دیگر در قبرستان ایام فرو شده‌اند و نامشان از خاطرها رفته و یا اصلا بخاطرها نبوده است. این جادوی لحاف ملاست که چپاولگر بی‌آبروئی را مشمول عمر ابد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجبا، نکند شما استاد استخواندار تاریخ، از این نکته واضح غافل مانده باشید که در این منسوج بدیع، از هنر بافندگان نازک‌خیال، تار و پود و نقش و نگارها چنان پیوسته بهم است که اگر تاری را بکشید نقشها درهم و پودها آشفته میشود و توالی حوادث چون خشتهای ردیف در بازی قرقره چنان منظم است که اگر یکی از جا رفت همه خشتهای دیگر تلمبار میشود. از این زنجیر بلند حادثات اگر یک دانه را ببرند دو زنجیر بریده بهم پیوند نمیگیرد. از محو ملا لکه‌ای بدامن تاریخ میماند و از فنای او خلائی میزاید که پر کردنش محال است. خر بیصاحب و زن بی‌شوهر و دختر بی‌پدر و لطیفه‌های بی‌گوینده و یک مشت قهرمان سرگردان چون کشتیهای بی‌بادبان اقیانوسها بتاریخ ول میشوند و چون موریانه‌های خطرناک پایه نظم حوادث را میخورند و همه را بهم میریزند. مطمئن باشید این اشباح مزاحم چون ملای ملایم نیستند که بتوانید بی‌سر و صدا اعدامشان کنید. و بحکم این جبر تخلف‌ناپذیر که از اتصال حوادث زاده است میبایست برای زن ملا شوهری و برای دخترش پدری و برای الاغش صاحبی و برای لطیفه‌هایش گوینده‌ای بجوئید و تازه مگر این زن و دختر و خر و لطیفه‌‌ها بکمتر از ملا راضی میشوند. مگر این رشته الفت را که در طول قرون میان اشباح تاریخ محکم شده آسان میتوان برید و شما که شمائت محو و اعدام ملا را تحمل کرده‌اید ناچار خواهید شد این طفره عجیب را که از فقدان ملا بتاریخ افکنده‌اید با ملای دیگر پر کنید. ملای بی‌تاریخ فراوان بوده و هر کجا دل خاک را بشکافی نیمه‌ملائی خفته است اما تاریخ بی ‌ملا نمیشود. ملا نمک تاریخ بوده و این دفتر پر نقش و نگار بی‌ملای لطیفه‌گو رونق ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی چه حماقتی است این، که با زحمت فراوان ملای موجود را محو کنید و بجستجوی ملای مفقود، دیوژن‌وار چراغ بکف، در بدر بدوید! تازه از کجا معلوم که ملای جدید بوقار و عقل و ظرافت همسنگ ملای قدیم تواند بود. قرنها باید تا ملای نوظهور شما چون سنگی خشن که در بستر رود از تصادم آب، نرم و حریر‌آسا میشود با زمانه هم‌آهنگی کند و سلیقه‌ها را بگیرد و بدلها راه یابد و در عمق خاطرها با دیوان کهنسال مواریث و اوهام آشنا و همدم شود که چون برق دو سیم از برخوردشان غرش و شعله و  دود نخیزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گز نکرده بریدن یعنی همین. گیرم با همه دقت و اصرار، با هزار باریک‌بینی، ملای تازه را درست از الگوی ملای قدیم بسازید، تازه حماقتی کرده‌اید و زحمت بیهوده برده‌اید که بی‌گفتگو ملای آزرده خاطر درهم شکسته هول مرگ چشیده برای شما ملا نمیشود، لطیفه نمیگوید، خنده نمیزند و چون دوران نشاط، خلل‌های تفکر شما را انگشت‌نما نمیکند. از ملای افسرده دلمرده هنرنمائی مجوئید. طشت زرین که شکست پیوند نمیگیرد و ملای شما اعجوبه هشتم زمانه میشود که هم هست و هم نیست. جای سوختن و خون خوردن است که این گروه عظیم تاریخ سازان هنرور، با رنج مداوم قرنها، این اطلس پرنگار تاریخ را از تار و هم پود پندار بهم بافته و از رنگ حوادث نبوده سایه روشنهای فریبا بر آن زده‌اند، برای رهزنان گمنام، نسب نامه‌های مرتب پرداخته و اواسط‌الناس موفق را بستمگران سلف وابسته و ماهیگیر مسلمان را بپادشاه کبر قدیم پیوسته‌اند، از مزدک منفور دلقکی حقیر و از خسرو خونخوار کسرای عادل ساخته‌اند هر جا در نظم حوادث خللی بوده بساروج گمان پرکرده‌اند، فرومایگان خون‌آشام را با رنگ اوهام بقالب قهرمانان بنام برده روسپیان رسوا را رنگ عفت زده و دغلان بی‌آبرو را بوی مروت داده، دزدان گردنه را جبه نگهبان پوشانیده و خونخواران بیباک را عامل عدل الهی قلمداد کرده و با کوششی معجزآسا این مدح و ذمنامهٔ تاریخ را بصف علوم معتبر جا زده‌اند، تا شما که ریزه‌خور این خوانید، چون نمک خوار نمکدان‌شکن، وقار تاریخ را بازیچه کنید و ملا را چون برگ چغندر، بیرحمانه از بوستان تاریخ بچینید و از عرعر خر و فغان زن و زاری دخترش تاریخ را مشوش کنید. غافل که از این بلاهت، میخ بتابوت خود میزنید. همه اعتبار شما بتاریخ است و اگر نظم آن مختل شود، استاد تاریخ چون صنعتگر بت‌تراش است که در خانه خدا دکه بر پا کند. بنظر من شما آقای دکتر بجای تاریخ در فن کج‌سلیقگی بی‌بدیلید که چنین بی‌پروا پنجه بروی ملا زده‌اید و نخواسته‌اید بدانید که تا این گوی زرین خورشید، صبحگاهان از کوهساران سر میزند و پسینگاه در جیب مغرب فرو میرود، مردم جهان از ملا و لطیفه‌های او دم میزنند و این اثرها که از لطایف دلپذیر ملا بخاطرهاست چنان عمیق&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31960</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31960"/>
		<updated>2012-06-20T08:52:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۵۷&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم مرگ راضی شود بسر انگشت مهر یا چنگال قهر از او میگرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما آقای دکتر! نام ملا را از دفتر وجود قلم زده و خاطره و نسب و کس و کار او را بموج فنا سپرده‌اید. و من از قساوت شما بحیرتم که چسان این مرد شوخ و شنگول را که در همه قرون چون ستاره‌ای پرنور خنده و شادی بجهان میپراکند و در ظلمات این زندگی ملال‌انگیز پیمبر خوشدلی و نشاط و استهزای مصائب حیات بود، بی‌احساس شفقت، از سکوی بقا بظلمات فنای مطلق رانده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرغضبان قدیم فقط با تن سر و کار داشته‌اند و جان محکوم ا ز تطاولشان در امان بوده است اما شما چون آدمخواران شاه عباس کبیر بیرحمانه بجان لطیفه‌ساز ملا چنگ انداخته و این مرد خوب و ظریف و خندان و محبوب را چنان از این دنیا رانده‌اید که در آن دنیای ناپیدا نیز چون اوباش دنیای ما سرگردان و بیسر و سامان کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است اگر شما‌ آقای دکتر که همه عمر در قبرستان ایام استخوان اموات بنام را زیر و  رو میکرده‌اید، ندانید که از این حکم حماقت‌آمیز، در اداره نگهبانی اموات آن دنیا چه مشکلهای حیرت‌انگیز میزاید و ماموران دقیق و وظیفه‌شناس این اداره جاوید، یعنی فرشتگان خوب و دقیق و امین،‌ نخواهند دانست در بایگانی اموات منتظر حشر، جان ملا را در کدام طبقه نگهدارند. بحمداللـه خودتان اهل کمالید و میدانید که اداره ثبت اموات و ضبط ارواح آن دنیا نیز چون اداره‌های دنیای ما مقررات و آئین خاص دارد و عمله ثبت و ضبط،‌ از ارواح مردگان فقط آنها را بابوابجمعی خود میگیرند که بنظم و ترتیب دقیق، در این دنیا بوده و مرده و از راه گور، با گذرنامه صحیح و ویزای مرتب، بآن دنیا سفر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما ملا را از نعمت بوده بودن محروم کرده‌اید و چون نبوده بحکم جبر قضا از برکت مردن بی‌نصیب است و جان جاوید او در اداره کل ثبت ارواح و اموات چون مردم بی‌شناسنامه و گذرنامه دنیای ما قرنها پس از قرنها، همچنان سرگردان و بی‌تکلیف خواهد ماند و من نمیدانم کارشناسان قضا و قانون آن دنیا این مشکل بزرگ را چگونه حل خواهند کرد. به‌بینید از ندانم کاری شما چه بلیه‌ها زاده و این جان نورافشان ملا را که مردم جهان در همه قرون مایه خنده و خوشدلی از او داشته‌اند، در قبر و ماورای قبر بزحمت تحقیق و بازپرسی و نمیدانم چه گرفتاریهای نگفتنی دچار کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست بگویم آقای دکتر شما مشت بسندان میزنید. کار دنیا چنین آشفته نیست که ملای بذله‌گوی شیرین سخن بهوس شما از عرصهٔ تاریخ گم شود. ملا کسی بوده، وقار و حرمت و ریش بلند و پوستین گرم و عمامهٔ قطور و تسبیح پردانه و خانهٔ دو طبقه و مکتب و الاغ رهوار و زن لوند و دختر زیبا و لحاف و مرغ و طناب و خیلی چیزهای دیگر داشته. زنش فاسقان و دخترش خواستگاران فراوان داشته‌اند، الاغش طویله‌ای داشته، دخترش بشوهر رفته، الاغش را بکمک دلال در بازار فروخته، لحافش را بیغما برده‌اند و طنابی را بعاریه خواسته‌اند، مرغش را شغال برده دزد بخانه‌اش رفته و پکر برگشته، دیگ همسایه را عاریه گرفته که در خانه او زائیده و بار دیگر گرفته است که همانجا مرده است و در همه اقطار جهان این نسلهای پیاپی که بجبر قضا زیر ضربات حیات افتاده‌اند بلطایف پر مغز و دلپذیر او خندیده‌اند. ملا با لطیفه‌هایش با زنش و دخترش و الاغش و فاسقان زنش و خواستگاران دخترش و یغماگران لحافش و دزد خانه‌اش و طویله الاغش، نقش و نگار تاریخند و همه آنها از اقبال نیک در گذرگاه حیات با ملای بلند آوازه سر و کاری داشته‌اند؛ شغالی که مرغش را برده، فاسقی که عشق عام‌المنفعه زنش را خریده و دلالی که الاغش را فروخته و دلاله‌ای که بخواستگاری دخترش رفته، شاگرد منگ و گیجی که بمکتبش بوده و گدائی که بیهوده از خانه او لقمه نانی خواسته و پوستین وصله‌دارش که با هیاهو از بام افتاده و ملا را بجوف خود داشته‌ و پیراهن نیمدار وهم‌انگیزش که بجای دزد هدف تیر شده و آن غربال سمج سکون‌ناپذیر که تعرض ملا را پس داده و زانو و سینه و گردن و سر او را بضربات پیاپی کوفته و آن گاو تنومند شاخدار که جلوس میان دو شاخش آرزوی عمر ملا بوده، همه اینها از برکت ملا در ظلمات دهر آب بقا نوشیده و خضر جاوید شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستش را بخواهید آقای دکتر! من از ملا گذشتم. از اینهمه مردم طاق و جفت که بهمت تاریخبانان خلاق در این طومار دراز تاریخ چون مور و ملخ بجان هم ریخته‌اند، بخاطر گل روی شما یک ملا را ندیده گرفتن دشوار نیست. اما دریغ که محو ملا نظم حوادث را مشوش میکند و این بت بزرگ تاریخ که باطنی عفن و ظاهری دلفریب دارد با سقوط ملا از پایه میلرزد. گیرم که ملای خجول کم‌آزار نجابت کرد و به‌انکار شما از تاریخ گم شد، اما تبعه و کس و کارش چنان چلمن و بیدست و پا نیستند که شما همه سرمایه عزت و اعتبارشان یعنی ملای عزیز را چون صفر محافظه‌کار اعداد سربه‌نیست کنید و دم نزنند. چه غافلید که پنداشته‌اید ملای بلندآوازه جهانپناه هم، یکی چون من بینواست که سالها در این سلول منفور بماند و سر و برش جولانگاه عنکبوتان شود و یکی نگوید کجاست. همین خر نیک‌بخت که از یمن ملا در طویله تاریخ آخوری آماده دارد با عرعر رعدآسای خود آرامش قرون را بهم میزند و این زن لوند که چون ابر باران بر خاص و عام لذت می‌بیخت از غم بی‌شوهری چه فغان‌ها که نمیکند و این دختر دلفریب که در خانه پدر بی‌حاجت شوهر ششماهه آبستن بود از غم بی‌پدری ضجه‌های گوش‌خراش سر میدهد و لطیفه‌های ملا چون کرم کشتزار بجستجوی گوینده‌ای بهرسو خزان میروند و قهرمانان لطایف ملا با التهاب و تشویش همه‌جا فریاد «مرگ بر مخالفان ملا» میزنند. شغالی که مرغش را خورده  و یغماگری که لحافش را. برده و دلالی که خرش را فروخته، با هیجان و شور بهر سوراخ و دری سر میزنند و مرغ و لحاف و خری میجویند و شما ناچار خواهید شد برای اسکات آنها در بازار مالفروشان و کهنه‌فروشان تاریخ مرغ و لحاف و خری بجوئید و تازه مگر مرغ و خر و لحاف عادی زوزه و فغانشان را خاموش میکند؟ مرغ و لحاف و خر ملا جلوه و رونق دیگر دارد.  مگر این اشباح سرگردان، شرف انتساب ملا را که در طی قرون با هزار خون دل بکف آورده‌اند چنین آسان رها میکنند! در این دنیای سراسر اعتدال و نظم که همیشه سیلاب عقل و هوش از کله‌های پوک فواره میزند، دلال خر بقدر دو جو اعتبار ندارد این دلال خر ملاست که از خرمن شهرت جهانگیر او خوشه چیده و بر رغم غول فنا با بزرگان و نام‌آوران جهان بکشتی نوح بقا نشسته بدنیا فخر میکند. تا دنیا بپا بوده شغالان حریص، چنگ و دندان بسینه مرغان صلحجو فرو کرده‌اند و این شغال نامدار که بطفیل مرغ ملا نامش در آفاق برزبانها میرود این آوازه بلند را با ملک سلیمان برابر نمیکند. از دوران غار و ماقبل غار، از همانروز که انسان بندای شکم پیچ‌پیچ به‌تکاپوی شکار افتاد و چیزی از صید امروز را برای فردا ذخیره نهاد، دزدان نابکار فراوان بوده‌اند که با مردم دیگر در قبرستان ایام فرو شده‌اند و نامشان از خاطرها رفته و یا اصلا بخاطرها نبوده است. این جادوی لحاف ملاست که چپاولگر بی‌آبروئی را مشمول عمر ابد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجبا، نکند شما استاد استخواندار تاریخ، از این نکته واضح غافل مانده باشید که در این منسوج بدیع، از هنر بافندگان نازک‌خیال، تار و پود و نقش و نگارها چنان پیوسته بهم است که اگر تاری را بکشید نقشها درهم و پودها آشفته میشود و توالی حوادث چون خشتهای ردیف در بازی قرقره چنان منظم است که اگر یکی از جا رفت همه خشتهای دیگر تلمبار میشود. از این زنجیر بلند حادثات اگر یک دانه را ببرند دو زنجیر بریده بهم پیوند نمیگیرد. از محو ملا لکه‌ای بدامن تاریخ میماند و از فنای او خلائی میزاید که پر کردنش محال است. خر بیصاحب و زن بی‌شوهر و&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31958</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31958"/>
		<updated>2012-06-20T06:21:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۵۶&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم مرگ راضی شود بسر انگشت مهر یا چنگال قهر از او میگرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما آقای دکتر! نام ملا را از دفتر وجود قلم زده و خاطره و نسب و کس و کار او را بموج فنا سپرده‌اید. و من از قساوت شما بحیرتم که چسان این مرد شوخ و شنگول را که در همه قرون چون ستاره‌ای پرنور خنده و شادی بجهان میپراکند و در ظلمات این زندگی ملال‌انگیز پیمبر خوشدلی و نشاط و استهزای مصائب حیات بود، بی‌احساس شفقت، از سکوی بقا بظلمات فنای مطلق رانده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرغضبان قدیم فقط با تن سر و کار داشته‌اند و جان محکوم ا ز تطاولشان در امان بوده است اما شما چون آدمخواران شاه عباس کبیر بیرحمانه بجان لطیفه‌ساز ملا چنگ انداخته و این مرد خوب و ظریف و خندان و محبوب را چنان از این دنیا رانده‌اید که در آن دنیای ناپیدا نیز چون اوباش دنیای ما سرگردان و بیسر و سامان کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب است اگر شما‌ آقای دکتر که همه عمر در قبرستان ایام استخوان اموات بنام را زیر و  رو میکرده‌اید، ندانید که از این حکم حماقت‌آمیز، در اداره نگهبانی اموات آن دنیا چه مشکلهای حیرت‌انگیز میزاید و ماموران دقیق و وظیفه‌شناس این اداره جاوید، یعنی فرشتگان خوب و دقیق و امین،‌ نخواهند دانست در بایگانی اموات منتظر حشر، جان ملا را در کدام طبقه نگهدارند. بحمداللـه خودتان اهل کمالید و میدانید که اداره ثبت اموات و ضبط ارواح آن دنیا نیز چون اداره‌های دنیای ما مقررات و آئین خاص دارد و عمله ثبت و ضبط،‌ از ارواح مردگان فقط آنها را بابوابجمعی خود میگیرند که بنظم و ترتیب دقیق، در این دنیا بوده و مرده و از راه گور، با گذرنامه صحیح و ویزای مرتب، بآن دنیا سفر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما ملا را از نعمت بوده بودن محروم کرده‌اید و چون نبوده بحکم جبر قضا از برکت مردن بی‌نصیب است و جان جاوید او در اداره کل ثبت ارواح و اموات چون مردم بی‌شناسنامه و گذرنامه دنیای ما قرنها پس از قرنها، همچنان سرگردان و بی‌تکلیف خواهد ماند و من نمیدانم کارشناسان قضا و قانون آن دنیا این مشکل بزرگ را چگونه حل خواهند کرد. به‌بینید از ندانم کاری شما چه بلیه‌ها زاده و این جان نورافشان ملا را که مردم جهان در همه قرون مایه خنده و خوشدلی از او داشته‌اند، در قبر و ماورای قبر بزحمت تحقیق و بازپرسی و نمیدانم چه گرفتاریهای نگفتنی دچار کرده‌اید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راست بگویم آقای دکتر شما مشت بسندان میزنید. کار دنیا چنین آشفته نیست که ملای بذله‌گوی شیرین سخن بهوس شما از عرصهٔ تاریخ گم شود. ملا کسی بوده، وقار و حرمت و ریش بلند و پوستین گرم و عمامهٔ قطور و تسبیح پردانه و خانهٔ دو طبقه و مکتب و الاغ رهوار و زن لوند و دختر زیبا و لحاف و مرغ و طناب و خیلی چیزهای دیگر داشته. زنش فاسقان و دخترش خواستگاران فراوان داشته‌اند، الاغش طویله‌ای داشته، دخترش بشوهر رفته، الاغش را بکمک دلال در بازار فروخته، لحافش را بیغما برده‌اند و طنابی را بعاریه خواسته‌اند، مرغش را شغال برده دزد بخانه‌اش رفته و پکر برگشته، دیگ همسایه را عاریه گرفته که در خانه او زائیده و بار دیگر گرفته است که همانجا مرده است و در همه اقطار جهان این نسلهای پیاپی که بجبر قضا زیر ضربات حیات افتاده‌اند بلطایف پر مغز و دلپذیر او خندیده‌اند. ملا با لطیفه‌هایش با زنش و دخترش و الاغش و فاسقان زنش و خواستگاران دخترش و یغماگران لحافش و دزد خانه‌اش و طویله الاغش، نقش و نگار تاریخند و همه آنها از اقبال نیک در گذرگاه حیات با ملای بلند آوازه سر و کاری داشته‌اند؛ شغالی که مرغش را برده، فاسقی که عشق عام‌المنفعه زنش را خریده و دلالی که الاغش را فروخته و دلاله‌ای که بخواستگاری دخترش رفته، شاگرد منگ و گیجی که بمکتبش بوده و گدائی که بیهوده از خانه او لقمه نانی خواسته و پوستین وصله‌دارش که با هیاهو از بام افتاده&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31948</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31948"/>
		<updated>2012-06-16T11:25:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم مرگ راضی شود بسر انگشت مهر یا چنگال قهر از او میگرفت.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31947</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31947"/>
		<updated>2012-06-16T09:44:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۵۵&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند و در آن دنیا نیز دنباله سیه‌روزیهای این دنیا چون تارهای عنکبوت بدست و پای او پیچیده بود و در حساب تهاتر الهی گناه از ثواب بیشتر کرده بود، در جهنم هول‌انگیز سوزان که هیزمش از سنگ و لهیبش چون سوز دل خورشید است، چند هزار میلیارد و بیشتر سال بسوزد و هنگام عطش بجای آب قیر مذاب بنوشد و چون پوست کلفتش از از تف آتش تیزور چروکید دست قدرت از پوستخانه ازل پوست پفیده کم احساس او را بپوست تازه مبدل کند تا سوزش آتش را بهتر ادراک کند. معذلک معدوم گاز ودار و گلوله از نعمت دوام خاطره بهره‌ور است، وجود داشته و شناسنامه‌اش در دفتر آمار هست و کس و کار و اعقاب و نام و نشان دارد و اگر هم اعدام نمیشد، چندی بعد وزیر قبض ارواح، این جان عاریتی را که بمشیت الهی از انبار جان‌کلی بدو داده‌اند تا از رنج مستمر این زندگی مزاحم به‌تلخی زقوم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31946</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31946"/>
		<updated>2012-06-16T08:24:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم آوازه‌خوانهای رایگان یعنی مگسان و بافندگان طاق یعنی عنکبوتان شده‌ام. اما شما که بر اسب توفیق بودید بسرعت تاختید و نباش قبور یعنی استاد تاریخ شدید که هنوز هم هستید و امیدوارم همیشه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گله من از شما، رفیق دیرین عزیز! اینست که شنیدم در اثنای درس با جسارتی کم‌نظیر درباره معروفترین مرد حهان، ملانصرالدین مرحوم که شهرتش با لطایف شیرین در آفاق و قرون میرود، گفته‌اید که ملا چون سیمرغ و غول وکیمیا مخلوق پندارهاست و به‌پندار من، یعنی شما، اصلا ملائی نبود که نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه جنایتی است این که شما کرده‌اید و ملای بلندآوازه را که جز پیمبران اولوالعزم و شاهان بنام و سرداران والامقام، در عرصه تاریخ، هیچکس بشهرت او نیست سفیهانه بغرقاب فنا داده‌اید. نمیدانم از پی این سیاهکاری در جان تاریک خود دغدغه‌ای داشته‌اید؟ یا چون مرغکش یهودی که هر روز صدها جوجه لرزان پابسته خسته بی‌نفس را با کارد بران بیک‌ضرب بیجان میکند، از تکرار کارهای چندش‌انگیز، چنان درنده‌خو شده‌اید که بهنگام اعدام ملا خاطرتان چون برکه صحراهای جنوب در ایام تموز آرام و بی‌چین و شکن بوده است. خدا نکند چنین سنگدل شده باشید که محبوبترین مرد تاریخ را گیوتین بزنید و غوغای اعتراض از عمق خاطرتان فواره نزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخدا آقای دکتر این که شما ملای خوب بذله‌گوی شیرین زبان را از عرصه بقا بچاه ویل فنا انداخته‌اید از اعدام با گاز و طناب و تبر هزار بار بدتر است. در دنیای مؤدب و ظریف شما وقتی یکی را به‌اعدام‌گاه میبرند اگر در باشگاه مسخره تاریخ، جائی داشته نامش را قلم نمیزنند؛ نمیگویند نبود و از مادر نزاد؛ فقط استمرار بقای او را میبرند، باین گناه که نظم عادی را بهم‌زده بت مقدس آداب را شکسته یا کاروان حیات را از خط رسوم سلف برون برده یا صاحبان زر و زور که همیشه جهان را آئینه هوسهای خویش میخواهند کاری نه‌بدلخواه از او دیده و چون دلیران نازکدل شیرین روی ترش کرده‌اند و مگسان شهد قدرت یعنی قاضیان مصون از تعرض، بحکم قانون که سنگواره زور است او را بدنیای دیگر میفرستند تا اگر اقبالی داشت و کفاره گناهان را داده بود و از غرقاب گناه بساحل رحمت الهی رسید، در بهشت عنبر سرشت در آن قصور مجلل که به‌تیشه قدرت در دل زمرد و یاقوت تراشیده‌اند آب خنک شیررنگ شرابگونه بنوشد و یک فوج و بیشتر از آن زنان خوشقد و قواره و طناز و سیه‌چشم را که برق لبخندشان از شرق بغرب تتق میزند و از لطافت و صفا عبور آبرا از گلوگاهشان میتوان دید، فارغ از جنجال و مزاحمت رقیبان در حریم خود داشته باشد و از آن لذتهای نگفتنی که گاهی مدت آن از تاریخ مسیحی درازتر میشود و احیانا دنباله آن از طومار زمان برون میجهد بهره‌ور شود و تا گیتی بپاست و اتمهای نادیده بنغمه استاد ازل در این بزم ابدی رقص و جهش دارند و آتش‌طلب در دل این ملیونها خورشید نورافشان مشتعل است فارغ از غم معاش و دلهره مرگ و فنا خوش باشد و به‌نشمد و اگر در کارخانه قضا گلیم بخت بدش را سیه یافته بودند&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31922</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31922"/>
		<updated>2012-06-09T13:24:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا آخر ص ۱۵۴&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که چند هفته پیش در یک نیمه‌شب آن شعله‌سوزان، خاموش شده و صبحگاهش تنش را در قبرستان مردم گمنام بخاک کرده‌اند. و همان خادم پیر کاغذهای چماله شده او را که بیک نخ بسته بود بمن داد؛ این وصیت او بود گفته بود که پس از مرگش همه ماترک او یعنی همین کاغذها را بمن بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واین سطور مشوش حاصل کوششی است که در تنظیم قسمتی از آن اوراق پریشان کرده‌ام و شبان دراز روغن جان را بچراغ فکرت سوخته کلمات مغلق را بقرینه خوانده و عبارات نیمه‌تمام را به‌تخمین کامل کرده‌ام و چون وصالان موزه که کاسه عتیق را بمایه نو به‌هیئت قدیم میسازند، تا آنجا که توانسته‌ام کوشیده‌ام تا شیوه اصل را کم نکنم و این نبوغ سرگردان را که نمونه‌ای از نیروهای گمشده دنیای ما بود در این اثر کوتاه که من نیز چون شما با همه مفاد آن همدل نیستم، از محو و فنا حفظ کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما خوانندگان عزیز که دل دریا و حوصله صحرا دارید و بد و خوب و زشت و زیبا را از زبان شوریده‌ای بلطف و کرم می‌پذیرید از مطالعه این نامه ناتمام سودی جز این نبرید که از پراکنده‌گوئی محکوم بجنونی قدر نعمت عقل را که خدای منان بهمگان بیش از آرزویشان داده بدانید، توانم پنداشت که کوشش من در احیای این اثر که بیشتر سطور آن بوی جنوی میدهد چندان ناسودمند نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون رشته سخن را بدکتر احسان میدهم که از جان آشفته خود کاغذ را سیاه و شما را محظوظ کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جناب اجل محترم! آقای دکتر x استاد تاریخ تطبیقی دانشگاه ملی جوشقان و مضافات و عضو انجمن مورچه‌شناسی لندن و وابسته گروه کف‌‌بینان قانونی استکهلم و منشی انجمن کل کتابشناسان وابسته بگروه خاورشناسان حرفه‌ای هلند و عضو افتخاری انجمن قعر اقیانوس شمال و نایب رئیس گروه دوستداران سوسمار وابسته بانجمن حیوانشناسی کل افریقا و رئیس مجمع تحقیقاتی صدف و مروارید خلیج فارس و خلیج احمر و دریای عمان و عضو پیوسته انجمن عمران کویر لوت و صحرای گبی و صحرای عرب و توابع و بسیاری عناوین دیگر که انشاءالـله خواهید داشت یا هم‌اکنون دارید و من نمیدانم و گناه از من نیست که از مناقب شما غافلم ، قصور از شماست آقای دکتر که فهرست همه عنوانهای خودتان را جزو انتشارات دانشگاه چاپ نمیکنید تا همگان بخوانند و بدانند و مثل من کوته‌نظر کم‌مغز تنگ‌هوش در شرح فضائل محقق و موهوم شما وانمانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد از این عنوان مفصل، با همانقدر احترام و ادب که در خور استاد والامقامی همانند شماست بعرض میرسانم که من بنام یک همشاگردی قدیم از شما گله دارم. لابد یادتان هست که سالها پیش من و شما همسفر راه عشق بودیم و بیشتر روزگار مدرسه را روی یک نیمکت بسر کردیم. در دانشگاه نیز رساله فراغ تحصیل شما بقلم من بود که اقبال شما یار بود و نمره خوب گرفتید اما استادان دقیق نکته‌یاب، همان رساله را که من پیش از شما داده بودم بیرحمانه وازدند و از همان‌جا را همان جدا شد و من از بی‌حوادثی که میدانید باینجا آمدم و سالهاست که در این سلول تنگ همدم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31919</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31919"/>
		<updated>2012-06-09T12:09:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گمنام زیست و بی‌تشریفات و بدرقه بگور رفت. دکتر احسان را میگویم. شما نمیشناختیدش. نبوغی مشوش بود که چون روغن آب‌آلود سالها سوخت و جرقه زد و چند هفته پیش که بتاریک خانه مرگ افتاد یار و همدل خویشاوندی نداشت که شاهد استتار او در دل خاک باشد. جان ملتهبی بود که در آفاق تفکر اوجها داشت و برای مردم حسابگر دنیا و افکار قالبدارشان خطرناک بود، شعله‌ای نورافکن و نافذ بود، لبخندی بمقیاسات عای ما بود، در آسمان پندار جهشی دورانگیز بود، سخنان دغدغه‌انگیزش مزاحم اهل رویا میشد، دیوانه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معمای دوران ما و همه دورانها است که مردم دنیا همیشه از گهواره تا گور چون خفتگان شبگرد، همگام اموات سومر و آشور، در دخمه‌های اوهام بدنبال رویاهای خود میروند و چون گاو عصار در همان مسیرها که بمرور قرون و عبور اسلاف معین و هموار شده سرگشته و دوارند. هیچکس نباید اوهامشان را بشکند بت‌شکنی عواقب هول‌انگیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام قدیم ناباب را بگور میکردند تا همه‌گیر نشود و بدوران ما که اعدام مردم شوریده‌سر همیشه میسر نیست بلطایف تدبیر ابن مزاحمان آشتی‌ناپذیر را قرنطینه میکنند تا افکار تب‌آلودشان خواب خوش دنیا را مشوش نکند؛ سرنوشت دکتر احسان همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چند سال مداوم در آن سلول تیمارستان او بود و یک مشت کاغذ که گاه و بیگاه عباراتی آشتفته‌تر از جان خویش بر آن مینوشت و چند روز پیش که پس از یک سفر چندماهه رفته بودم از او خبری بگیرم از خادم پیر تیمارستان شنیدم که&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31898</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31898"/>
		<updated>2012-06-08T18:52:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ابوالقاسم پاینده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جلد، به‌چاپ آثاری از نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌پردازیم و با‌این کار، گام دیگری به‌جانب هدف خود برمی‌داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوشش ما برآن است که این مجموعه را چنان بیارائیم که هر خواننده بتواند در صفحات آن به‌منظور خویش دست یابد و بدین منظور، از کتاب سوم، قسمتی از صفحات را به‌چاپ تازه‌ترین آثار نویسندگان مشهور معاصر اختصاص داده‌ایم و این برنامه را با چاپ نوشتهٔ جالب یکی از معروف‌ترین نویسندگان کشور آغاز می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابوالقاسم پاینده نویسنده کتاب معروف «در سینمای زندگی» در داستان دفاع از ملانصرالدین بنحو جالبی برافکار متظاهرینی که سعی میکنند در هرچیز خود را باصطلاح متکی به منطق و علم نشان بدهند حمله میبرد و با هزل جذابی اینگونه تظاهرات ابلهانه را بانتقاد میگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای دانشجویان و جوانانی که میخواهند با بهترین آثار نویسندگان معاصر ایران آشنائی پیدا کنند و سرمشقی از فکر و قلم این نویسندگان بدست آورند این نوشته بهترین نمونه میباشد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31895</id>
		<title>دفاع از ملانصرالدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86&amp;diff=31895"/>
		<updated>2012-06-08T17:39:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: انتخاب برای تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN003P151.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P152.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P153.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P154.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P155.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P156.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P157.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P158.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P159.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۵۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P160.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P161.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P162.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P163.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P164.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P165.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P166.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P167.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN003P168.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸|کتاب هفته شماره ۳ صفحه ۱۶۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۳]]&lt;br /&gt;
[[رده:قصه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ابوالقاسم پاینده]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31877</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31877"/>
		<updated>2012-06-08T12:51:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: بازنگری شد.&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بوئنوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوکراسی کارگری رهبری می‌شد و در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آیرس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعیِ ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیاست سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون. بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور مؤثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷ - ۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵: در این جا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوّم: وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسیِ طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منحل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشگر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقابله کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترقی فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر و دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴ - ۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژوا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکسِ هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکمی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حزب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی مؤثر و موفقیت‌آمیز از مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ دوّم ریاست جمهوری وی (۸ - ۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه امریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳ - اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کرد. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خُردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های  ۶ -۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط امریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در امریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. از آن گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشتند، سازمان‌های طبقهٔ کارگر معمولاً قبل از اینکه خواست‌های دمکراتیک رسمی داشته باشند، خواست‌های ملموس‌ترِ اجتماعی - اقتصادی داشته‌اند. از این رو ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در امریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است: چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئیِ محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در امریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند، چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در امریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند. دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گواتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دوتای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه‌تای دیگر درحال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیش‌تری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندوراس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶ - ۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه‌شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱ - بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌‌‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲ - بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳ - اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴ - علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیگو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبی شناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی. یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجارتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ دیگری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا به‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌ «نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروهای کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی کامل منجر نشود، آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موقتی موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دومین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی نسبی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر‌اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گواتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها به‌وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز، توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شد. در امریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌های ضدامریکائی و ضد -انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: بعد از این که روحیهٔ انقلابی را دفع کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی امریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (امریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در امریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گواتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی‌های نظامیِ بی‌ثمر تبلور یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲ - ۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دیگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در‌حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کوتاه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکالِ مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد تا بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگیِ منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجامِ واقعی در هر یک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را. کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدیلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای امریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در‌‌یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌های نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}([[عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۳|ادامه دارد]]){{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Elnaz07&amp;diff=31876</id>
		<title>بحث کاربر:Elnaz07</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Elnaz07&amp;diff=31876"/>
		<updated>2012-06-08T12:49:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* کمک برای بازنگری */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۱۹ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازنگری==&lt;br /&gt;
* سلام، ممنون که در کار تایپ کمک کردید. انگار که مشغول بازنگریِ [[کتاب کوچه ۲]] هستید. اگر این طور است لطفاً الگوی «بازنگری» را به «در حال بازنگری» تغییر دهید، تا کاربران دیگر متوجه شوند که این متن در حال بازنگری است و آن را انتخاب نکنند. و خوب است که [[راهنما:راهنمای بازنگری|راهنمای بازنگری]] را هم (اگر نخوانده‌اید) بخوانید. خیلی مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۵ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۱۷ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام، ببخشیدالآن به «در حال بازنگری» تغییرش می‌دم. می‌خواستم بازنگری کنم. همون اول رسیدم به گنجشگک آشی‌مشی که توی فهرست نوشته متل آذربایجانی ولی توی متن نوشته متل کازرونی. گیج شدم! --[[کاربر:Elnaz07|Elnaz07]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۱:۴۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چند نکته==&lt;br /&gt;
* سلام، ممنون که [[کتاب کوچه ۲]] را بازنگری کردید. فکر کردم یادآوری چند نکته بد نباشد، و لطف می‌کنید اگر در متن اصلاح‌شون کنید:&lt;br /&gt;
::- قبل و بعد از خط فاصله (-) همیشه فاصله می‌گذاریم.&lt;br /&gt;
::- بیرون گیومه / پرانتز با کلمهٔ قبل یا بعد فاصلهٔ‌ کامل دارد، ولی کلمات درون گیومه / پرانتز باید بدون فاصله با گیومه / پرانتز باشند، مثلاً: بازنگری «کتاب کوچه ۲» تمام شد. (استثنا: ویرگول و نقطه، همیشه بدون فاصله با قبل، و با فاصله با بعد از خود می‌آیند: بدون توجه به این‌که قبل و بعدشان چیست.)&lt;br /&gt;
::- وقتی بین شعرها ستاره آمده است، برای این که ستاره وسط صفحه قرار نگیرد و بی‌ربط به متن به نظر نرسد، از الگوی &amp;lt;nowiki&amp;gt;{{تک ستاره}}&amp;lt;/nowiki&amp;gt; استفاده می‌کنیم. مثلاً می‌توانی خطابهٔ دهم در [[چند خطابه]] را نگاه کنی.&lt;br /&gt;
::- اگر با چپ‌چین کردنِ اسم نویسنده یا شاعر، فاصلهٔ اسم‌ها با متن زیاد شود، به جای چپ‌چین از تو بردنِ متن (با :) استفاده می‌کنیم. که اسم دیده شود و بی‌ربط به متن به نظر نیاید، مثلاً می‌توانی [[شعرهای کودکان]] را ببینی.&lt;br /&gt;
::- برای شعر، [[الگو:شعر|الگوی شعر]] را داریم که در مواردی مثل شعرِ صفحهٔ ۱۲۹، [[کتاب کوچه ۲]]، استفاده می‌کنیم. می‌توانی برای مثال [[قدیمی‌ترین شعر برای کودکان]] را ببینی.&lt;br /&gt;
::- اگر بین عبارت‌ها فاصله باشد، مثل بخش معماها در [[کتاب کوچه ۲]]، از جدول استفاده می‌کنیم.&lt;br /&gt;
::- اعداد نشان‌ها و پاورقی‌ها باید در محیط ویرایش مثل هم باشند، برای مثال در همین متن [[کتاب کوچه ۲]] نشان ۱۷ دو بار تایپ شده، و به همین دلیل پاورقی‌‌ها از ۱۷ به بعد، به نشان مربوط به خود لینک نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
::- سعی می‌کنیم تا جائی که می‌توانیم شبیه متن اصلی تایپ کنیم. مثلاً بخش‌ها و زیربخش‌ها در همین [[کتاب کوچه ۲]]: ترانه‌ها یک بخش است که چند زیربخش دارد: روایت تهرانی، روایت آذربایجانی،.. بخش‌ها را با دو = قبل و بعد از عنوان بخش، و زیربخش‌ها را با سه = قبل و بعد از عنوان مشخص می‌کنیم. با این‌ کار، محتویات متن، مانند فهرست صفحهٔ ۱۱۹ نشان داده می‌شوند.&lt;br /&gt;
::- کلمهٔ الله را به این صورت تایپ می‌کنیم: الـله.&lt;br /&gt;
::- برای پاورقی ۶ و ۷، [[بحث:کتاب کوچه ۲|صفحهٔ بحث]] را ببینید لطفاً.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
--در آخر، به نظرم خوب است، اگر دوست دارید در کار بازنگری کمک کنید، (ممنون و خوشحال می‌شویم اگر کمک کنید.) [[راهنما:راهنمای بازنگری|راهنمای بازنگری]] را بخوانید. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۱۷ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::*خیلی ممنون که مجدداً برای [[کتاب کوچه ۲]] وقت گذاشتی. لطفاً وقتی کارت با متن تمام شد، در خلاصه بنویس که «بازنگری شد». مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۰۱:۲۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌هایی که گفتید را اصلاح کردم.--[[کاربر:Elnaz07|Elnaz07]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۰۳:۵۹ (PDT)&lt;br /&gt;
::بسیار عالی. خیلی ممنون.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۲۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کمک برای بازنگری==&lt;br /&gt;
* سلام الناز. خیلی مونده تا بازنگری [[عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲]] تموم بشه؟ کمک نمی‌خوای؟ (از مقاله‌های کتاب جمعه، فقط بازنگری چهار مقاله مونده.) اگر کمک خواستی، من می‌تونم بقیه‌اش را بازنگری کنم :) --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۷ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۱۶:۰۱ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام. مرسی. تموم شد. ببخشید خیلی طول کشید.&lt;br /&gt;
--[[کاربر:Elnaz07|Elnaz07]] ‏۸ ژوئن ۲۰۱۲، ساعت ۰۵:۴۹ (PDT)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31875</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31875"/>
		<updated>2012-06-08T12:46:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بوئنوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوکراسی کارگری رهبری می‌شد و در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آیرس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعیِ ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیاست سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون. بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور مؤثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷ - ۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵: در این جا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوّم: وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسیِ طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منحل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشگر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقابله کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترقی فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر و دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴ - ۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژوا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکسِ هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکمی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حزب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی مؤثر و موفقیت‌آمیز از مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ دوّم ریاست جمهوری وی (۸ - ۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه امریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳ - اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کرد. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خُردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های  ۶ -۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط امریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در امریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. از آن گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشتند، سازمان‌های طبقهٔ کارگر معمولاً قبل از اینکه خواست‌های دمکراتیک رسمی داشته باشند، خواست‌های ملموس‌ترِ اجتماعی - اقتصادی داشته‌اند. از این رو ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در امریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است: چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئیِ محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در امریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند، چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در امریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند. دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گواتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دوتای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه‌تای دیگر درحال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیش‌تری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندوراس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶ - ۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه‌شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱ - بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌‌‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲ - بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳ - اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴ - علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیگو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبی شناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی. یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجارتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ دیگری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا به‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌ «نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروهای کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی کامل منجر نشود، آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موقتی موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دومین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی نسبی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر‌اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گواتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها به‌وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز، توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شد. در امریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌های ضدامریکائی و ضد -انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: بعد از این که روحیهٔ انقلابی را دفع کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی امریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (امریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در امریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گواتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی‌های نظامیِ بی‌ثمر تبلور یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲ - ۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دیگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در‌حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کوتاه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکالِ مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد تا بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگیِ منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجامِ واقعی در هر یک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را. کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدیلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای امریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در‌‌یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌های نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}([[عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۳|ادامه دارد]]){{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31874</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31874"/>
		<updated>2012-06-08T12:18:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا ۱۰۹&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بوئنوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوکراسی کارگری رهبری می‌شد و در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آیرس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعیِ ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیاست سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون. بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور مؤثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷ - ۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵: در این جا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوّم: وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسیِ طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منحل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشگر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقابله کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترقی فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر و دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴ - ۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژوا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکسِ هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکمی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حزب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی مؤثر و موفقیت‌آمیز از مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ دوّم ریاست جمهوری وی (۸ - ۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه امریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳ - اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کرد. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خُردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های  ۶ -۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط امریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در امریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. از آن گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشتند، سازمان‌های طبقهٔ کارگر معمولاً قبل از اینکه خواست‌های دمکراتیک رسمی داشته باشند، خواست‌های ملموس‌ترِ اجتماعی - اقتصادی داشته‌اند. از این رو ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در امریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است: چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئیِ محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در امریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند، چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در امریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند. دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گواتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دوتای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه‌تای دیگر درحال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیش‌تری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندوراس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶ - ۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه‌شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱ - بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌‌‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲ - بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳ - اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴ - علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیگو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبی شناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی. یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجارتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ دیگری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا به‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌ «نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروهای کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی کامل منجر نشود، آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موقتی موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دومین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی نسبی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر‌اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گواتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها به‌وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز، توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شد. در امریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌های ضدامریکائی و ضد -انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲ - ۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31680</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31680"/>
		<updated>2012-05-28T08:35:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بوئنوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوکراسی کارگری رهبری می‌شد و در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آیرس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعیِ ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیاست سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون. بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور مؤثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷ - ۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵: در این جا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوّم: وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسیِ طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منحل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشگر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقابله کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترقی فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر و دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴ - ۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژوا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکسِ هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکمی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حزب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی مؤثر و موفقیت‌آمیز از مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ دوّم ریاست جمهوری وی (۸ - ۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه امریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳ - اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کرد. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خُردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های  ۶ -۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط امریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در امریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. از آن گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشتند، سازمان‌های طبقهٔ کارگر معمولاً قبل از اینکه خواست‌های دمکراتیک رسمی داشته باشند، خواست‌های ملموس‌ترِ اجتماعی - اقتصادی داشته‌اند. از این رو ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در امریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است: چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئیِ محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در امریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند، چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در امریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند. دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گواتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دوتای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه‌تای دیگر درحال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیش‌تری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندوراس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶ - ۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه‌شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱ - بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌‌‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲ - بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳ - اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴ - علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیگو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبی شناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی. یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد -انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲ - ۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31214</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31214"/>
		<updated>2012-05-03T08:06:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بوئنوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوکراسی کارگری رهبری می‌شد و در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آیرس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعیِ ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیاست سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون. بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور مؤثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷ - ۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵: در این جا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوّم: وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسیِ طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منحل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشگر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقابله کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترقی فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر و دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴ - ۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژوا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکسِ هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکمی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حزب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی مؤثر و موفقیت‌آمیز از مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ دوّم ریاست جمهوری وی (۸ - ۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه امریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳ - اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کرد. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خُردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های  ۶ -۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط امریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در امریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. از آن گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشتند، سازمان‌های طبقهٔ کارگر معمولاً قبل از اینکه خواست‌های دمکراتیک رسمی داشته باشند، خواست‌های ملموس‌ترِ اجتماعی - اقتصادی داشته‌اند. از این رو ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در امریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است: چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئیِ محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در امریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند، چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در امریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند.دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گوآتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دو تای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه تای دیگر در حال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیشتری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندرواس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶ - ۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱ - بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲ - بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳ - اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴ - علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیکو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبیشناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد -انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲ - ۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31198</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31198"/>
		<updated>2012-05-01T07:06:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا ۱۰۴&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بوئنوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوکراسی کارگری رهبری می‌شد و در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آیرس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعیِ ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیاست سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون. بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور مؤثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷ - ۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵: در این جا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوّم: وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسیِ طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منحل&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشگر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقابله کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترقی فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر و دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴ - ۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژوا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکسِ هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکمی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حزب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی مؤثر و موفقیت‌آمیز از مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ دوّم ریاست جمهوری وی (۸ - ۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه امریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳ - اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کرد. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خُردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های  ۶ -۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط آمریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در آمریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. آزادی ا» گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشته‌اند. از این روشنفکران ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در آمریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است؛ چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئی محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی  دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در آمریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند. چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در آمریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند.دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گوآتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دو تای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه تای دیگر در حال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیشتری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندرواس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶ - ۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱ - بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲ - بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳ - اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴ - علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیکو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبیشناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد -انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲ - ۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31185</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31185"/>
		<updated>2012-04-29T10:16:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بونئوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوگراسی کارگری رهبری می‌شدو در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آریس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعی ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیسات سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون، بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور موثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷ - ۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵؛ در اینجا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوم:  وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسی طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، منحل شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشکر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقالبه کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترق فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴ - ۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکس هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حرب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی موثر و موفقیت‌آمیزاز مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ ریاست جمهوری وی (۸ - ۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه آمریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳ - اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کند. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های  ۶ -۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط آمریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در آمریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. آزادی ا» گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشته‌اند. از این روشنفکران ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در آمریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است؛ چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئی محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی  دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در آمریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند. چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در آمریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند.دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گوآتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دو تای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه تای دیگر در حال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیشتری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندرواس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶ - ۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱ - بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲ - بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳ - اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴ - علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیکو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبیشناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد -انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲ - ۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31184</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31184"/>
		<updated>2012-04-29T10:10:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تا ۹۹&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ترجمه: آزاده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با اینهمه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سی و چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌اند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌ئی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳ - ۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید: نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰ - ۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱ - برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲ - ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳ - با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام، نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم، با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفت، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بونئوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوگراسی کارگری رهبری می‌شدو در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آریس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعی ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیسات سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون، بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور موثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷-۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵؛ در اینجا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوم:  وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسی طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، منحل شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشکر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقالبه کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترق فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴-۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکس هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حرب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی موثر و موفقیت‌آمیزاز مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ ریاست جمهوری وی (۸-۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه آمریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳- اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کند. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های ۶-۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط آمریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در آمریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. آزادی ا» گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشته‌اند. از این روشنفکران ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در آمریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است؛ چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئی محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی  دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در آمریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند. چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در آمریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند.دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گوآتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دو تای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه تای دیگر در حال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیشتری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندرواس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶-۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱- بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲- بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳- اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴- علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیکو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبیشناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد-انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲-۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت؛ امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31183</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در آمریکای لاتین ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B2&amp;diff=31183"/>
		<updated>2012-04-29T09:33:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: در حال بازنگری&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:26-095.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-096.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-097.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-098.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-099.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۹۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-100.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-101.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-102.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-103.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-104.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-105.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-106.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-107.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-108.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-109.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۰۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-110.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:26-111.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۶ صفحه ۱۱۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمه: آزاده&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلسله مقالات «حکمرانی سرمایه و ظهور دموکراسی» نوشته گوران تربورن که در شماره ۱۷ تا ۲۰ کتاب جمعه خوانده‌اید دربارهٔ دموکراسی بورژوائی در هفده کشور پیشرفته سرمایه‌داری بود. تربورن این تحقیق را در مورد کشورهای آمریکای لاتین نیاز با همان الگوی تحلیل مقایسه‌ئی ادامه می‌دهد که بخش اول آن را در شمارهٔ گذشته خوانده‌اید و دنباله‌ٔ آن را هم در شمارهٔ آینده خواهید خواهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جهان معاصر هیچ پدیده‌ئی به‌اندازهٔ دولت بورژوا - دموکراتیک سنگ اصلی راه انقلاب سوسیالیستی نبوده است. با این همه، امّا توجه نظریه‌های علمی و اجتماعی به‌آن تا کنون بسیار کم بوده است، و چنانکه باید دقیق و عمیق شکافته نشده است. تناقض حکمرانی به‌وسیله سرمایه با حق رأی عمومی در دورهٔ مارکس ناشناخته بود؛ در دورهٔ لنین هنوز تناقضی ناکامل و غیر عمده بود. امّا از سال ۱۹۴۵ دموکراسی بورژوائی شکل عمومی و عادی نظام دولت در کلیهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوده است. امّا، در سیو چند سال گذشته در ماتریالیسم تاریخی بررسی اندکی پیرامون این مطلب به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقالات &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; اکنون به‌این سکوت پایان می‌دهد. او طی یک تحقیق جامع به‌تحلیل الگوهای تاریخی ظهور - دموکراسی بورژوائی - ابتدا در هفده کشور پیشرفتهٔ سرمایه‌داری، و سپس به‌همین تحلیل دربارهٔ کشورهای آمریکای لاتین می‌پردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در بخش آخر این مقالات نتایج هر دو بررسی را مقایسه کرده، روابط مشخص قیام‌های توده‌ئی را با محاسبات طبقهٔ حکمران و دخالت خارجی در هر یک از آن دنبال می‌کند، و سپس آن را به‌شیوه‌ئی کاملاً نو بر حسب ماهیت قیام و زمان وقوع آن تقسیم‌بندی می‌کند. تربورن ضمناً فرمول‌بندی جدیدی از مسألهٔ «وابستگی» را گسترش می‌دهد و در خاتمه چندین پرسش عمداً تحریک‌آمیز در مورد استراتژی سیاسی در شرایط فعلی آمریکای لاتین را مطرح می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتایج کاوش مقایسه‌ئی تربورن می‌تواند آغاز مهمی باشد در بحث‌های مارکسیستی در زمنیهٔ دموکراسی بورژوائی در ایران که از لحاظ سیاسی - اقتصادی به‌کشورهای آمریکای لاتین بی‌شباهت نیست.&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==الگوها، نیروها و تقارن حوداث دموکراتیک==&lt;br /&gt;
استقرار دموکراسی در آمریکای لاتین، الگوئی ارائه می‌کند که با کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بسیار متفاوت است. برای نمونه، جنگ‌های خارجی، هرگز در آمریکای لاتین یک زمینهٔ مستقیم [برای استقرار دموکراسی] نبوده‌ند - البته شاید شکست قدرت‌های فاشیستی در سال ۱۹۴۵، تأثیرات ایدئولوژیکی سردکننده‌سی در هواداران آن‌ها در حکومت نظامی آرژانتین، و بنابراین در دموکراتیزه کردن آرژانتین به‌سال ۱۹۴۶، داشته است. و حال آن‌که در سه کشور از هشت گشور مورد نظر ما، انقلاب‌های داخلی خشونت‌آمیز، مسیر رسیدن به‌دموکراسی بود و در چهارمی وسیلهٔ‌ استقرار دموکراسی. این‌ها به‌ترتیب عبارتند از &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بولیوی، گوآتمالا، ونزوئلا و کلمبیا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مسیر رسیدن به‌دموکراسی را مسدود می‌کرد نیز متفاوت بود. در موارد کلاسیک اروپای غربی و آمریکای شمالی، این سد راه، محدودیت‌ حق رأی بود. امّا در آمریکای لاتین مسألهٔ مهم غالباً عبارت بود از جلوگیری از تقلب در انتخابات و تصویب قوانین صلح‌آمیز اختلافات درون حزبیِ بورژوائی. گام تعیین کننده در نخستین مراحل ظهور دموکراسی در آرژانتین که در قانون معروفِ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سانزپنای&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (SANEZ PENA) سال ۱۹۱۲ نیز آمده است، جلوگیری از تقلب است. هم‌چنین، با این که فوری‌ترین پی‌آمد انتخابات ۱۹۴۶، کناره‌گیری خونتای نظامیِ همگن بود که در سال ۱۹۴۳ به‌قدرت رسیده بود. امّا ضمناً پایان دادن به‌«تقلب وطن‌پرستانه» نیز بود که در خاتمهٔ نخستین دورهٔ دموکراسی در «دههٔ نامعروف» ۴۳-۱۹۳۰ رایج شده بود. و قابل توجه است که بازگشت به‌دموکراسی که برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ رخ داد، مستلزم بازگشت به‌قانونی شدن بزرگ‌ترین نیروی سیاسی بورژوائی یعنی پرونیست‌ها [طرفداران پرون] نیز بود.{{نشان|۱}} مشابه‌ سال‌های ۱۹۴۴ در کوبا و ۱۹۵۶ در پاناما، تاریخ‌های مهمی هستند، صرفاً به‌این دلیل که دولت‌های وقت اجازه داشتند انتخابات به‌طور منصفانه انجام شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در اوروگوئه، در صدر اهمیت قرار داشت، تصویب قوانین صلح‌آمیز برای حلّ اختلافات میان دو حزب بورژوائی بلانکو و کولورادو [بلانکو (Blanco) یعنی سفید؛ نام حزب طرفداران ژنرال اُریب است که با فدرالیست‌های آرژانتین متحد بود؛ و کولورادو (Colorado) یعنی قرمز؛ نام حزب طرفداران ژنرال ریورا که از جناب لیبرال‌های آرژانتین و برزیل پشتیبانی می‌شد]: این قوانین شامل وحدت دادن به‌یک دولت کوچکِ ساختگی میان آرژانتین و برزیل؛ جلوگیری از تقلب در انتخابات؛ و یافتن نوعی پایهٔ قانونی برای همزیستی بخش ظاهراً - اکثریت و اقلیت بود. این‌ها در روندی که به‌قانون اساسی سال ۱۹۱۸ انجامید، بارها مهم‌تر بود تا گسترش حق رأی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین مسأله در جنگ داخلی سال ۱۹۰۴ حل شد و به‌حاکمیت جداگانهٔ حزب بلانکو در برخی بخش‌های شهری که از قراردادهای دو جنگ داخلی پیشین به‌وجود آمده بود، پایان داد. سایر مسائل نیاز به‌یک دورهٔ آماده‌سازی ۲۰ ساله داشت و همواره به‌همان حساسیت باقی ماند. زیرا حزب بلانکو در سال ۱۹۳۰ دست اندرکار تدارک یک جنگ داخلی بود و فقط وقتی که در کودتای از بالا برنامه‌ریزی شده (سال ۱۹۳۳) در صف پرزیدنت تِرا قرار گرفت، از این کار منصرف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلمبیا و ونزوئلا پس از سال ۱۹۵۸، نخستین اقدام دموکراتیک حلّ اختلافات درون حزبی بورژوائی بود که باید از طریق تعدادی زد و بندهای حزبی به‌خصوص به‌دست می‌آمد در کلمبیا، سال‌ها حکومت محافظه‌کارانهٔ تئوکراتیک (حکومت روحانیت) که در آن صدر کلیسه نفوذ تعیین‌کننده‌ئی در انتخاب کاندیدهای ریاست جمهوری داشت، در سال ۳۰-۱۹۲۹ از هم پاشیده شد؛ پس از یک دورهٔ انتقالی، یک رژیم لیبرال مترقی روی کار آمد و یک قانون اساسی دموکراتیک تصویب شد. برای احیای آن، قراردادی در سال ۱۹۳۸ با محافظه‌کاران میانه‌رو که در صف کاندید لیبرال دست‌راستی به‌نام سانتوس قرار گرفته بودند، منعقد شد. پس از سرنگون کردن دیکتاتور نظامی پوپولیست به‌نام ژوراس پی‌تیلا در سال ۱۹۵۷ یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جبههٔ ملی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بین کادرهای رهبری این دو حزب تشکیل شد تا از بروز جنگ داخلی تازه‌ئی ما بین بورژواها (مانند جنگی که در آن دموکراسی کلمبیا در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ بر باد رفته بود) جلوگیری شود. در ونزوئلا، نخستین دورهٔ حکومت دموکراتیک عمر کوتاهی دشت؛ و توسط کودتای نظامی دست‌راستی در سال ۱۹۴۸ به‌پایان رسید. رهبران حزبی آن دوره یعنی جنبش دموکراتیک (ACCION DEOMOCRATICA) ظاهراً، سه درس از این جریان آموختند: ۱- برای همراهی با جناح راست بورژوائی باید تمایل به‌راست پیدا کرد؛ ۲- ارتش همچون یک نظام رسته‌ئی باید حفاظت شود؛ ۳- با دو حزب بورژوای دیگر باید به‌توافقی فراسوی قانون اساسی رسید، تا اساس پایداری برای یک شکل دموکراتیک از حکومت مهیا شود. نتیجه، همان پیمان‌های نیویورک و پونتوفی جی بود. بر طبقاتی این پیمان‌ها توافق شد که بعد از سرنگونی دیکتاتوری پرزژیمنس، هرکدام از احزاب که در انتخابات ریاست جمهوری برنده بشود، به‌هر حال یک حکومت ائتلافی تشکیل شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قالب یک مقاله ممکن نیست تمام گره‌های کلافِ نیروهای بسیار متفاوت درگیر دموکراتیزه کردن در آمریکای لاتین را از هم گشود. و حتی مشکل‌تر بتوان وزنهٔ نسبی نیروهای تشکیل‌دهنده را برآورد کرد. در بررسی‌هائی که قبلاً دربارهٔ کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته کرده‌ام. نفوذ تعیین کنندهٔ طبقهٔ کارگر، هم‌چنین تسلّط بورژوازی معلوم شد - بدین ترتیب که طبقهٔ کارگر خواستار دموکراسی است؛ بورژوازی نخست مقاومت می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد که چه وقت و چه‌گونه دموکراسی را اعطاء کند! بنابراین وقتی با آمریکای لاتین برخورد می‌کنیم، حادّترین پرسش ظاهراً این است که: آیا طبقهٔ کارگر عمدتاً نقش مهمّی در روند دموکراتیزه کردن داشته است؟ از آنجا که اختلافات و مشکلات مابین بورژوائی همواره برجسته‌تر بوده، لذا در نگاه اول ممکن است به‌نظر برسد که طبقهٔ کارگر نقشی نداشته است. امّا، واقعیت پیچیده‌تر است. بالاتر از هر چیز، هرگز نباید فراموش کرد که سیاست بعد از مستعمراتیِ دنیای سوّم. با این که در خود منطقه مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گرفتن، لکن به‌معنائی، غالباً سیاستی اقتباس شده بود - اقتباس از کشورهای امپریالیستی. و این، یکی از سویه‌های تسلط است. به‌عبارت دیگر، مبارزات طبقهٔ کارگر - و سایر طبقات - در دولت‌های سلطه‌گر، در تأثیرات آنان بر دولت‌های تحت سلطه دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آرژانتین==&lt;br /&gt;
ظاهراً، قانون سانزپنا نخست به‌این منظور تدوین شد که مخالفین رادیکال قیام کرده را در نظام اجتماعی - سیاسی غالب بگنجاند. این نظام توسط جناحی از بورژوازی بالائی رهبری می‌شد که با این که تعداد زیادی کارمندان شهری را در استخدام داشت، لکن از نظر سیاسی، جناحی جَنبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، یک جنبش انقلابی کارگری وجود داشت که نظام را تهدید می‌کرد. این جنبش کارگری که تحت تسلّط آنارشیست‌ها بود، در پی شش ماه اعتصاب عمومی، پنج اعلامیهٔ حکومت نظامی و پنج مورد قتل عام کارگران و یک مورد قتل پلیس بونئوس‌آیرس، بالاخره در سال ۱۹۱۰ به‌وسیلهٔ اِعمال اختناق و تبعید [انقلابیون] به‌طور موقت مهار شد. یکی از محاسبات پرزیدنت سانزپنا که از جلمه نمایندگان زیرک بورژوازی بالا بود، ایجاد سدّی بود در راه انقلاب طبقهٔ کارگر. وی این کار را به‌وسیلهٔ تشویق بخش اعظمِ جمعیت بی‌طرف به‌مشارکت در نظام سیاسی و هم‌چنین ایجاد یک مجرای پارلمانی جَنبی برای شکایات طبقهٔ کارگر از طریق تشکیل یک &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حزب سوسیالیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ماوراء رفورمیستی که توسط روشنفکران و آریستوگراسی کارگری رهبری می‌شدو در سال ۱۹۰۴ - در بونئوس‌آریس - نخستین معاون حزب طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین را انتخاب کرد، انجام داد. وقتی در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۱۴، روشن شد که محافظه‌کاران نخواهند توانست در یک انتخابات صادقانه و بدون تقلب برنده شوند، جانشین موقتی سانزپنا - که ضمن خدمت در همان سال فوت کرد - خواست خود را مبنی بر تجدیدنظر در قانون انتخابات آشکارا بیان کرد. امّا، این کار بیش از حد خطرناک بود و مطمئناً جرقه‌ئی می‌شد برای یک قیام توده‌ئی که به‌گسترش محدودهٔ اجتماعی ضعیف رادیکال‌های اپوزیسیون می‌انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سیسات سال‌های بعد از ۱۹۴۵ آرژانتین، طبقهٔ کارگر همواره نیروی اصلیِ دموکراتیک بوده است. تا اواخر جنگ جهانی دوّم، حکومت نظامی شاید به‌اندازهٔ کافی تضعیف شده بود که به‌هر حال تسلیم یک حکومت سیویل شود؛ امّا آنچه که بلافاصله مسأله را به‌نفع سیاست توده‌ئی دموکراتیک حل کرد عبارت بود از تظاهرات فوق‌العاده عظیم طبقهٔ کارگر در سال  ۱۹۴۵، در طرفداری از پرون، بعداً وفاداری ممتدِ طبقهٔ کارگر متحد و پیکارجو نسبت به‌پرون باعث شد که نه دولت‌های سیویل رادیکال که انتخاب‌شان به‌وسیله غیرقانونی کردن پرونیسم تأمین شده بود بتوانند یک سیاست هماهنگ را پیاده کنند و نه ارتش. در عین حال پرونی شدن طبقهٔ کارگر، دنباله‌روی طبقهٔ کارگر را از 	ساخت‌های بورژوائی ابقا کرد. سرانجام، یک دورهٔ نوین دموکراسی برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. امّا چندی نگذشت که از هم پاشیده و اختناقی کامل تحت فرمانروائی نظامیان جایگزین آن شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اوروگوئه==&lt;br /&gt;
اوروگوئه که در مرحلهٔ عقب‌تری از صنعتی شدن در آرژانتین است، طبقهٔ کارگر همیشه وزنهٔ کم‌تری داشته است، و تخصص در گله‌داری بدین معنی بود که حتی کارگر فصلی که مثلاً کشت کاران گندم در فصل درو اجیر می‌کنند، مورد نیاز نباشد. طبقهٔ کارگر فقط به‌طور غیر مستقیم در ظهور دموکراسی در اوروگوئه حضور موثر داشته است. سیاستمداران بورژوا که همواره بسیار نگران کوچکی کشورشان و موقعیت فیمابینی ناامن آن بودند، به‌خصوص سیاستمدارانی چون خوزه باتل‌ای اوردونز که اوروگوئه نوین را به‌وجود آوردند، بر آن بودند چنان ملتی بسازند که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;علت وجودیش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; یک حکومت دموکراتیک متکی بر اصلاحات اجتماعی باشد، تا امکان جلوگیری از مبارزات قهرآمیز نظیر آنچه در آرژانتین یا در اروپا رخ داد، را داشته باشد. خوزه بانل‌ای اوردونز، بعد از نخستین دورهٔ ریاست جمهوری خود در سال‌های ۷-۱۹۰۳ این مطلب را برای نخستین بار مورد مطالعه قرار داد. امّا، البته مبارزهٔ طبقاتی درون اوروگوئه نیز وجود داشت. آنچه لازمهٔ یک توافق دموکراتیک رفورمیستی بود، بدون شک عبارت بود از تعیین این که چه کسانی مصادر امورند. ظاهراً، دو حادثه در اینجا حیاتی بود. اول: سرکوب کامل اعتصاب عظیم کارگران بندر در مونته‌ویدو به‌سال ۱۹۰۵؛ در اینجا کارکنان آشکارا کوشش‌های رئیس جمهور در میانجیگری، و هم‌چنین اظهار همدردی سازشکارانهٔ روزنامهٔ وی را رد کردند. دوم:  وقتی بود که خوزه بانل‌ای اوردونز جانشینی برگزید: این شخص یک وکیل همکار و خدمتگزار مزدور و مورد اعتماد بورژوازی بالا - داخلی و خارجی - به‌نام ویلیامن بود. از همان اوان کار روشن بود که هیچ دست اصلاح‌طلبانه‌ئی نخواهد توانست در مناسبات تولید روستائی دخالت کند. ضعف و انزوای سیاسی طبقهٔ کارگر را نیز شاید بتوان دلیل اصلی سرنگونی دموکراسی در اوروگوئه به‌سال ۱۹۷۳ دانست. در این وقت نظام سیاسی دموکراتیک، از بالا یعنی توسط رئیس جمهور وقت و تحت فشار سنگین نظامی، امّا با پشتیبانی فراکسیون‌های هر دو حزب بورژوا، منحل شد. در واقع اعتصاب عمومی‌ئی که این جریان به‌دنبال داشت، بیانگر موردی استثنائی در تاریخ آمریکای لاتین است که در آن یک کودتای نظامی با مقاومت جدیِ سیویل روبرو شد. (البته حقیقت دارد که در این مورد، ما بین ماشهٔ اسلحه و مردم، تکه‌های کاغذی قرار داشت که حامل خواست‌های اختناقی ژنرال‌ها از رئیس جمهور بود: به‌عبارت دیگر قهر نظامی به‌واسطهٔ یک ظاهر سیویل تحکیم می‌شد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ونزوئلا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه‌های رسیدن به‌دیکتاتوری موضوع بررسی‌های آینده را تشکیل خواهد داد؛ امّا هیچ پژوهشکر دموکراسیِ آمریکای لاتین نخواهد توانست به‌این سئوال پاسخ گوید که چرا دموکراسی بعد از سال ۱۹۵۸ در ونزوئلا به‌حیات خود ادامه داد، و حال آن که در اوروگوئه از بین رفت. اگر شواهد تاریخی را ملاکِ قضاوت قرار دهیم، شرایط به‌شدت به‌نفع نتیجه‌ئی واژگونه است. تبدیل آهستهٔ دولت اوروگوئه به‌یک دولت نظامی، همچون واکنشی نسبت به‌چریک‌های شهریِ توپامارو انجام شد، امّا فعالیت‌های این چریک‌ها، به‌هیچ‌وجه یک توجیه واقعی برای از بین بردن تمام اشکال دموکراسی نیست: از همه چیز گذشته هر دولت دموکراتیکی نیروهای سرکوبگر دارد، و به‌هر حال تا سال ۱۹۷۳ چریک‌های توپامارو تقریباً سرکوب شده بودند. رژیم ونزوئلائی نیز از سال ۱۹۶۳ با فعالیت چریکی شهری و روستائی مواجه بود. و با تمام نیروهای سرکوبگری که در اختیار داشت با آن مقالبه کرد؛ امّا در عین حال دموکراسی را برای احزاب بورژوائی مختلف حفظ کرد، و فعالیت احزاب چپی را دوباره، مدت کوتاهی بعد از ممنوع کردن مبارزات مسلحانه، قانونی اعلام کرد و حتی چریک‌ها را عفو کرد. با وجود مخازن نفتی در ونزوئلا این کشور در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ با یک بحران اقتصادی مواجه بود (البته نه به‌شدت بحران اقتصادی اوروگوئه). در دوران دیکتاتوری، کارهای ساختمانی ترق فراوانی کرد، امّا به‌دنبال آن رکود اقتصادی، بحران موازنهٔ پرداخت‌ها، بدهکاری‌های سنگین خارجی و فرار سرمایه آغاز شد. بنابراین، توضیح اقتصادی قانع کننده نیست. مطمئناً می‌توان - و باید - عوامل دیگری برای توضیح احیای دموکراسی در ونزوئلا ارائه کرد. به‌هر حال می‌توان یک نظریه را به‌جرأت ارائه کرد که حضور کنترل شده و سازمان‌یافته طبقات توده‌ئی - طبقهٔ کارگر دهقانان - یک عامل تعیین‌کننده بود. عامل دیگر اقتران حوادث بود: ۴-۱۹۶۳  قبل از سرکوب کانون‌های چریکی فیدلیستا [طرفداران فیدل کاسترو در جنبش انقلابی چپ (مبر)] و کماندوهای شهری در سراسر آمریکای لاتین توسط ارتش تربیت‌شدهٔ آمریکا بود؛ امّا درست پس از شکست دیکتاتوری باتیستا توسط مبارزات مسلحانه که منجر به‌یک انقلاب سوسیالیتی شد. آنچه بتان کورت و سایر سیاستمداران بورژا به‌ونزوئلائی‌ها می‌گفتند این بود که آن‌ها به‌جای یک دیکتاتوری نظامی، امن‌ترین پناه نظامی بورژوائی را مستقر کرده‌اند (امّا البته با پشتیبانی ارتش، پلیس و حکومت نظامی و غیره). امّا آن‌ها نیز برعکس هم مسلکان پارلمانی‌شان در مونته‌ویدو، پایهٔ اجتماعی مستحکی برای ادعای خود داشتند. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اکسیون دموکراتیکا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; [پرقدرت‌ترین حزب سیاسی در ونزوئلا] یک حزب توده‌ئی است که بخش‌های عظیمی از دهقانان (در درجهٔ اول) و طبقهٔ کارگر را کنترل و سازمان‌دهی می‌کند. هم خودِ حرب و هم سازمان‌های توده‌ئی‌اش تا سال ۱۹۶۳ به‌شیوه‌ئی موثر و موفقیت‌آمیزاز مخالفین جناح چپ پاکسازی شد. و بدین‌ترتیب آن‌ها ادامهٔ احتکار و استثمار سرمایه‌داری، و نیز دموکراسی را تأئید کردند. (باید ضمناً یادآور شد که در سال ۱۹۴۵ رژیم اتوریتر توسط یه کودتای نظامی برکنار شد؛ و هم‌چنین این که سرنگونیِ پرزژیمنز، یک اتحادِ مابین طبقاتی گسترده را شامل می‌شد که حتی بخش‌های خصوصی بورژوازی در آن شرکت کردند.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کوبا==&lt;br /&gt;
آنچه معمولاً از باتیستا به‌خاطر می‌آید، یک دیکتاتوری مافیا مانند است که در دورهٔ ریاست جمهوری وی (۸-۱۹۵۲) شکل گرفت. پیش از آن، وی یکی از رهبران دولت آمریکای لاتین بود که دوبار به‌نحوی صلح‌آمیز شکست طرفدارانش را در انتخابات دموکراتیک پذیرفت. باتیستا که در همان زمان و با همان کونجنکتور مداخلهٔ مستقیم آمریکا، و با همان نقشِ سگ نگهبان اصلیِ برای مزارع پنبه آمریکائی‌ها به‌قدرت رسیده بود که تروژیلو در جمهوری دومینیکن و سوموزا در نیکاراگوئه، پس چرا او [باتیستا] کوبا را نیز جزئی از خانوادهٔ امپراتوری آمریکا نکرد؟ به‌نظر می‌رسد دلیل اصلی این باشد که در کوبا خرده بورژوازی و طبقهٔ کارگر تا حدی رشد کرده بود، بسیج شده بود، سازمان یافته بود که در سایر ممالک نظیر نداشت. باتیستا خود یک افسرِ در پی مقام بالاتر نبود که مثل سوموزا توسط آمریکا دست‌چین شده باشد، یا مثل تروژیلو جاه‌طلبی سیاسی داشته باشد؛ او یک کارمند دفتری نظامی با درجهٔ گروهبان بود که در قیام گروهبان‌ها - بخشی از انقلاب توده‌ئی عظیم علیه دیکتاتوری ماچادو (MACHADO) در سال ۱۹۳۳- اهمیت پیدا کرده بود. حکومت جدید به‌زودی سرنگون شد، امّا انقلاب وحدت توده‌ئی گسترده‌ئی را حفظ کرد؛ با وجود سرکوب وحشیانهٔ اعتصابات، اکثر کارگران پنبه‌زارها با کمک کمونیست‌ها اتحادیه‌ئی شدند. قیام گروهبان‌ها، ارتباط ارگانیک میان ارتش و بورژوازی را گسسته بود. بعد از سال ۱۹۳۵، ارتش بیش از هر چیز درگیر ساختمان مدارس در روستاها بود. با بازگشت به‌دورهٔ دیگری از شکوفائی [اقتصادی] در آخرین سال‌های ۱۹۳۰، سه نیروئی که در حوادث ۱۹۳۳ شرکت داشتند و به‌تلخی از یکدیگر فاصله گرفته بودند، به‌آهستگی و کم‌کم دوباره تماس برقرار کردند. این‌ها عبارت بودند از: طرفداران طبقهٔ متوسط گروسان مارتین (GRAU SAN MARTIN)، ارتش نوین تحت نظر باتیستا و کمونیست‌های نمایندهٔ طبقهٔ کارگر. (تماس دوباره بین باتیستا و کمونیست منجر به‌همکاری آن‌ها شد) حاصل همهٔ این جریانات دموکراسی کوبائی بود، که بعد از هشت سال فساد فوق‌العادهٔ بورژوائی و بعد از شکستن بیش‌تر قدرت طبقهٔ کارگر توسط گانگستر بازی‌های اتحادیه‌ئیِ پشتیبانی شده از طرف حکومت از نوع آمریکائی آن، همچون میوهٔ گندیده‌ئی از درخت افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بولیوی==&lt;br /&gt;
طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری نیرو دموکراتیک تعیین کننده را هم در حرف  و هم در عملیات مسلحانه، در بولیوی ارائه می‌کند. جنبش ملی انقلابی (MNR) که انقلاب سال ۱۹۵۲ را رهبری کرد، در اصل جنبشی پراکنده با ملی‌گرائی الیتیستی (ELITIST) [الیت در زبان فرانسه به‌معنای نخبه است و در اصطلاح سیاسی الیتیست چنان جنبش یا حزب، یا حکومت و یا کنترلی است که اهمیت فراوانی برای نخبگان و روشنفکران خود قائل است] بود که توسّط روشنفکران رهبری می‌شد و تحت تأثیر بدبختی‌های خردکنندهٔ جنگ چاکو (CHACO) در دههٔ ۱۹۳۰ شکل گرفته بود. این جنبش شامل یک جناح مهمِ نیمه - فاشیستی بود که یک پشتیبانی سیویل برای برای یک حکومت ملی‌گرا در سال‌های ۶-۱۹۴۳ ارائه می‌کرد. در شکست و اختناق، رابطه‌ئی با طبقهٔ کارگر کوچک امّا به‌خوبی سازمان یافته (اتحادیه‌ئی) و مشخص برقرار کرد، که در نتیجهٔ آن یک برنامهٔ نوین اجتماعی و دموکراتیک پدیدار شد. در عوض، رهبران اتحادیه‌های کارگری مارکسیستی، رهبری سیاسی خرده بورژوائی جنبش ملی انقلابی (MNR) را به‌رسمّیت شناختند انقلاب ۱۹۵۲ همچون یک دسیسهٔ قیامی آغاز شد که در آن رئیس پلیس شرکت داشت؛ امّا شکست تعیین کنندهٔ ارتش به‌دست کارگران مسلح معادن صورت پذیرفت.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گواتمالا==&lt;br /&gt;
اکثریت طبقهٔ کارگر گوآتمالائی در سال ۱۹۴۵ هنوز آرام و از نظر سیاسی خاموش بود. نیروی اجتماعی‌ئی که در ژوئن ۱۹۴۴ دیکتاتور اوبیکو (UBICO) را وادار به‌استعفا کرد، نخست توسط متخصصین تشکیل شده (معلمین و دکترها اعتصاب کردند)، و انقلاب اکتبر، شورشی نظامی بود که توسط افسران جوان‌تر ماند آربنز (ARBENZ) در همکاری با روشنفکران سیویل رهبری شد. شورش‌هائی هم از جانب دهقانان سرخ‌پوست صورت می‌گرفت که توسط خونتای انقلابی درهم کوبیده شد، امّا احتمالاً این جنبش‌ها نقشی در هدایت نهائی اعضای محلی و زیرک بورژوائی و خرده بورژوائی مجلس مؤسسان در نگارش یک قانون اساسی دموکراتیک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کلمبیا==&lt;br /&gt;
در نخستین نیمهٔ دههٔ ۱۹۳۰، کلمبیا کشوری بود مملو از آشوب اجتماعی، اتحادیه‌ئی شدن سریع و سازمان‌دهی کمونیستی قابل توجه قانون اساسی سال ۱۹۳۵ بخشی از همهٔ این‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور طبقهٔ کارگر همچون یک «انقلاب در حال جریان» لیبرالی عرضه می‌شد، که در راه‌پیمائی روز اول ماه مه ۱۹۳۶ در بوگوتا جلوهٔ خاصی به‌آن داده شد. خطابه‌ها مشترکاً از جانب رئیس جمهور بانکدارِ لیبرال به‌نام لوپز پوماریو و یکی از رهبران حزب کمونیست [وابسته به‌شوروی] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاناما==&lt;br /&gt;
از زمان پیدائی پاناما به‌عنوان  یک دولت این کشور رسماً به‌یک قانون اساسی دموکراتیک مردان مزین بوده است. امّا در این ضمیمهٔ غریب تجارت و قاچاق به‌کانال آمریکا، هیچ سیاست با ثباتی رشد نکرده است. در چهار دههٔ گذشته، مسألهٔ سیاسیِ داخلی بیش‌تر در اطراف نحوهٔ عمل با دماگوگ ملی‌گرا به‌نام آلودفوآبارس بوده است: این شخص در سال ۱۹۴۱ توسط آمریکا به‌عنوان یک فرد مشکوکِ طرفدار نازی‌ها از ریاست جمهوری عزل شد؛ در سال ۱۹۴۸ توسط گارد ملی دستگیر شد، در ۱۹۴۶ به‌جرم کلاه‌برداری و دوباره در سال ۱۹۶۸ توسط گارد دستگیر شد. سازمان‌های طبقهٔ کارگر در این کشور قابل توجه نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کشورهائی که [این سازمان‌ها] قوی بوده‌اند - در آرژانتین، بولیوی، کوبا و شیلی (جائی که احزاب طبقهٔ کارگر در صف اول روند دموکراتیزه کردن بین سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۷۰ بوده‌اند) - طبقهٔ کارگر نیروی دموکراتیک مهمی در آمریکای لاتین بوده است. امّا هرگز نیروئی تعیین کننده نبوده است، به‌استثنای بولیوی و آرژانتین بعد از جنگ. آزادی ا» گذشته طبیعی است در کشورهائی که کارفرماها و مأمورین دولتی به‌آسانی انتخابات رسمی را زیر نفوذ داشته‌اند. از این روشنفکران ضربهٔ دموکراتیک جنبش کارگری در آمریکای لاتین در بیش‌تر موارد غیر مستقیم‌تر از اروپای غربی بوده است. رویهم رفته نیروی دموکراتیک قاطعی که پدیدار می‌شود یک طبقهٔ واحد یا فراکسیون طبقهٔ نیست - یعنی، نه طبقهٔ کارگر است و نه «بورژوازی ملی»، و مطمئناً «طبقهٔ متوسط» هم نیست. بلکه ترکیب کونجنکتوریِ اختلاف متعادل مابین - بورژوائی است؛ چنان ترکیبی که در آن طبقات توده‌ئی محبوس در موقعیت پائینی (SUBORDINATE) خود، گاهی خاموش ولی همواره آشکارا حاضرند، به‌وزنهٔ ترازوی  دموکراسی افزوده‌اند. دموکراسی در آمریکای لاتین گرایش یا تکامل روشنی ارائه نمی‌کند. چه در طی یک دوره و چه در یک مرحله از «رشد». معتادین آمارهای هم بستگی در آمریکای شمالی ممکنست از این واقعیت خرسند شوند که پنج کشور از هشت کشوری که در وحلهٔ نخست آن‌ها را به‌عنوان دموکراسی جدول‌بندی کردیم، در میان ده کشور آمریکای لاتینی هستند که بالاترین میزان درآمد سرانه ملی (GNP) (مطابق ارقام سال ۱۹۷۲)، هم‌چنین بالاترین ارقام با سوادان و طولانی‌ترین احتمال زنده‌ ماندن به‌هنگام تولد{{نشان|۲}} را دارند. به‌هر حال این همبستگی در مقابل ترتیب زمانی بسیار کم‌اهمیت جلوه می‌کند، چرا که اولی همبستگی غیر تاریخی و دوّمی [ترتیب زمانی] الگوئی از کونجنکتورهای تاریخی به‌دست می‌آید. دو کشور - آرژانتین و اوروگوئه - که دارای دموکراسی‌های قدیمی مردان (هم‌زمان با اروپای غربی) هستند، بعداً به‌ظالمانه‌ترین دیکتاتوری‌های قاره تبدیل شدند.دو کشور - کلمبیا و ونزوئلا - استقرار دوبارهٔ دموکراسی را فقط به‌تازگی به‌دست آوردند. چهار کشور فقط دوره‌های محدود و نیمه‌ کاره‌ئی از دموکراسی را در دهه‌های ۴۰ تا ۵۰ و ۶۰ تجربه کردند. دموکراتیک‌ترین دوره در تاریخ آمریکای لاتین اواسط دههٔ ۴۰ بود که در آن شش دموکراسی از هشت دموکراسی مورد نظر ما پهلو به‌پهلوی هم موجود بودند (آرژانتین، کلمبیا، گوآتمالا، کوبا، اوروگوئه و ونزوئلا). امروز فقط دو تای آن‌ها دموکراسی‌اند و شاید دو تا سه تای دیگر در حال ظهورند. درحالی که گرایش‌های تکاملی اصلاً به‌چشم نمی‌خورند، نوید‌های بیشتری در کاوش برای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کونجنکتورهای سیاسی بین‌المللی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; وجود دارد. در اواسط دههٔ ۴۰ در کشورهای دیگری رشد حکومت غیر دیکتاتوری تجربه شد؛ از برزیل تا پاراگوئه به‌ال‌سالوادور و هندرواس تا هائیتی و برای مدت بسیار کوتاهی تا جمهوری دومینیکن. در ۷۶-۱۹۶۴ بالاترین تعداد کودتاهای نظامی تجربه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر، اثراتی از گرایش به‌دموکراتیزه شدن به‌چشم می‌خورد. تحلیل در این مورد بستگی دارد به‌یک بررسی بعدی در مورد دیکتاتوری‌های انتصابی. از همه مهم‌تر، ظاهراً چار جزء در این مطلب نهفته است. ۱- بن‌بست اجتماعی - اقتصادی اصلاح‌طلبی نظامی، که در اکوادور، پرو و (نسبتاً) در پاناما مهم بود، امّا عبور از آن بزرگ‌ترین مشکلات را در پرو ارائه می‌کند، چرا که در این کشور دگرگونی‌های اجتماعی ژرف‌تری صورت گرفته و در معرض خطراند؛ ۲- بورژوازی‌ئی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر به‌خود متکی است و به‌قیمومیت پُر دردسرِ نظامی نیاز کم‌تری دارد، این بیش از همه جا در برزیل عمل می‌کند؛ ۳- اشکال نوین جنبش توده‌ئی دموکراتیکِ گسترده، که بیش از همه جا در بولیوی و نیکاراگوئه اهمیت دارد؛ ۴- علائم طرفداری از دموکراسی از سوی واشنگتن که در سانتودومینیکو از همه جا مهم‌تر است، امّا احتمالاً در پاناما نیز اهمیت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تقارن حوادث (بی‌ثمر) دموکراتیزه کردن==&lt;br /&gt;
هنوز بررسی آگاهانه و سیستماتیکی در مورد تقارن حوادث سیاسی بین‌المللی آغاز نشده است، با این که مورد کلاسیک انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا به‌خوبیشناخته شده است. برای پرورش یک بررسی در مورد مهم‌ترین تقارن حوادث سیاست‌های آمریکای لاتین لازم است حداقل یک مقالهٔ دیگر نوشته شود. به‌هرحال فعلاً به‌طور آزمایشی به‌چند پارامتر از تقارن حوادث دموکراتیک اواسط دههٔ ۴۰ اشاره می‌کنیم. امّا، نخست برخی ملاحظات کوتاه روش‌شناسی لازمست. ظاهراً، جدی‌ترین خطری که باید از آن پرهیز کرد، گرایش به‌کاهش مطالب یعنی نادیده گرفتن پیچیدگی تعیین‌کنندگی یک نوع آن، کاهش تمام مطالب به‌اقتصاد است یعنی این که سیاست را به‌یک پدیدهٔ صرفاً ناشی از دوره‌های تجراتی تبدیل می‌کند؛ دیگری، کاهش تمام مطالب به‌ایدئولوژی است، که تکیه بر تصورات الهام‌بخش مانند «دموکراسی» یا «تأمین ملی» و غیره دارد؛ درگیری کاهش تمام مطالب به‌سیاست که غالباً به‌صورتِ توجه صرف به‌اظهارات آشکار سفیر قدرت (اصلی) بزرگ خارجی یا با‌اعمال پنهانی جاسوس‌های آن، بروز پیدا می‌کند. امکان کاهش تمام مطالب به‌«نظام» نیز وجود دارد، که فراموش می‌کند نیروی کونجنکتور بین‌المللی توسط بازیگرانی که در واحد‌های ملی با تجمعات گوناگون نیروها (حال و گذشته)، زمان‌ها و منابع دریافت و تفسیر شده، سپس بر طبق آن‌ها عمل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن حوادث دموکراتیک آمریکای لاتین در دههٔ ۱۹۴۰ به‌اوج خود رسید، امّا در بعضی کشورها کمی زودتر شروع شد. نخستین موفقیت ملی [دموکراتیک] در کلمبیا در اواسط دههٔ ۱۹۳۰، و آخرین در بولیوی در سال ۱۹۵۲ به‌دست آمد. اگر دموکراتیزه کردن را در مفهوم گستردهٔ آن، یعنی به‌عنوان مجموعهٔ روندهائی که شامل بسط مشارکت سیاسی توده‌ئی و اهمیت روزافزون انتخابات، درک کنیم، و درنظر داشته باشیم که همهٔ این‌ها ممکن است الزاماً به‌یک دموکراسی منجر نشود آنگاه ریاست جمهوری کاردناس در مکزیک را نیز می‌توان ضربهٔ قدیمی دیگری برای دموکراتیزه کردن به‌حساب آورد که به‌طور موفقیت‌آمیز بود. بنابراین آخرین کسوف کونجنکتور [دموکراتیک]، اخراج گولارت (GOULART) در برزیل به‌سال ۱۹۶۴ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لحاظ اقتصادی، حداقل دو ترکیب حیاتی وجود داشته است. اوّل این که اختناق پایه‌های اقتصاد صادراتی را به‌لرزه درآورده بود و احزاب طبقهٔ حاکم قدیمی را جداً تضعیف می‌کرد. امّا، این، به‌خودی‌ خود به‌دموکراتیزه کردن نیانجامید، بلکه صرفاً باعث تجدید بنای سیاست بورژوائی - چه با ثبات‌تر و چه کم ثابت‌تر - شد. قیام‌های توده‌ئی با موفقیت و به‌شدت سرکوب شد: ال سالوادور در سال ۱۹۳۲، کوبا در ۱۹۳۳، برزیل در ۱۹۳۵ و غیره. امّا، در این موقع دموین عامل دخالت کرد: این عامل عبارت بود از پیشرفت اقتصادی، که در برخی اوقات در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ آغاز شد و تا زمان جنگ و بعد از آن ادامه داشت. این ترقی سبنی، خطرات بازی سیاسی را تقلیل داد؛ امّا نکتهٔ مهم‌تر این بود که این ترقی بر اساس جهت‌گیری متقاوتی رخ داد که گسترش و عمق آن را به‌شدت دستخوش تغییر کرد؛ از صنعتی شدن به‌وسیله واردات در آرژانتین گرفته تا تغییر مکان‌های ناشی از سلب مالکیت در مزارع قهوهٔ آلمانی در کوستاریکا و گوآتمالا در دوران جنگ. در عبارات اجتماعی سیاسی، این تغییر جهت اقتصادی به‌معنی هوشیار کردن و گسترده‌تر کردن طبقات توده‌ئی بود، و گرایش‌های گریز از مرکز (CENTRIFUGAL) در دیکتاتوری‌ها وجود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمینهٔ سیاسی بین‌المللی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰، بیش از هر چیز توسط یورش فاشیست‌ها برنظام غالب جهانی تعیین می‌شود. در آمریکای لاتین این مطلب - گذشته از سایر مطالب - باعث سه پی‌آمد ذیل شد: نخست، بعضی از ناسیونالیست‌ها ضدآمریکائی و ضد-انگلیسی با فاشیزم اروپا لاس زده بودند، امّا نتایج جنگ دورنمای آن‌ها را تغییر داد و نقشه‌های ناسیونالیستی آن‌ها با گرایش‌های دموکراتیک (مثل وارگاس، پرون و جنبش انقلابی (MNR) ترکیب شد و آن‌ها را تقویت کرد. در وحلهٔ دوّم، احزاب کمونیست [وابسته به‌شوروی] که سازماندهندگانِ مهم طبقهٔ کارگر در بسیاری کشورها بودند، سیاست‌هائی سازشکارانه برای اصلاحات اجتماعی و همکاری با بخش‌های رفورمیستی بورژوازی را اتخاذ کردند. (کمونیست‌ها در این موقع در بولیوی تقریباً غالب بودند و این یکی از دلایلی است که انقلاب توانست در جنگ سرد تداوم یابد.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهلهٔ سوم: از این که روحیهٔ انقلابی را دفعه کردند، برای یک دهه، ضد کمونیست - گرائی، جنبهٔ اصلی سیاسی خارجی آمریکا بود، و نیروهای ملّی مجاز بودند بر شرط همکاری با کوشش &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;متفقین&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای جنگ، به‌نحوی نسبتاً آزادانه رشد کنند. (آمریکا در این موقع کاملاً جایگزین بریتانیا به‌عنوان قدرت امپریالیستی مسلط در آمریکای لاتین، شده بود). به‌علاوه، از نظر ایدئولوژیکی، شکست فاشیزم اروپائی، زمینه تجدید اتحاد برای مخالفت‌های غیرهمگون با دیکتاتوری‌های موجود را مهیّا کرد: دموکراسی، استیضاح‌های دموکراتیک از طرف چپ و راست به‌کار گرفته شد و بسته به‌زمینهٔ نیروها، این‌ها یا در یک دموکراسی توده‌ئی تبلور یافت (مثل آرژانتین دورهٔ پرون) و یا به‌یک مشروطه‌گرائی لیبرالی انحصاری{{نشان|۳}} (مثل برزیل در دورهٔ دوترا).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان‌بندی، ترتیب و نتیجهٔ رویداد‌ها درون این تقارن حوادث کلّی، توسط نیروهای موجود محلی تعیین می‌شد. وقتی که محافظه‌کارترین بخش بورژوازی، در زمان وقوع بحران در قدرت سیاسی بی‌رقیب بود، دموکراتیزه کردن زود انجام می‌گرفت؛ و از این رو، در غیاب قیام‌های انقلابیِ تهدید کننده، و در صورت وجود شقّ کاملاً جاافتادهٔ دیگری از رهبری بورژوائی دموکراتیک - اصلاح‌طلب، [دموکراتیزه کردن] فوراً ضربه می‌خورد. کلمبیا و مکزیک (البته در سطح بعد از انقلابی خود) در این طرح جای می‌گیرند. در کشورهای عقب‌مانده‌تر، از قبیل گوآتمالا و بولیوی، نیروهای اجتماعی نوین نیاز به‌زمان بیش‌تری برای رشد داشتند. در بولیوی انقلاب به‌تعویق افتاد، چرا که تأثیر خُرد کنندهٔ رکود اقتصادی و جنگ مصیبت بارچاکو، نخست به‌نحوی نارس درون ارتش، در یک سری اصلاح‌طلبی نظامیِ بی‌ثمر تبلوار یافت. برزیل و آرژانتین در طی این دوره در یک زمینه نبودند. در برزیل، نمایندگان مستقیم فراکسیونی از بورژوازی که از نظر اقتصادی مسلط بود در سال‌های ۳۲-۱۹۳۰ در نتیجهٔ بحران از صحنه بیرون رانده شد، در حالی که در همین موقع در آرژانتین آن‌ها قدرت را دوباره از چنگ کسانی که آنان تسخیرکنندگان نامشروع قدرت می‌نامیدند، بیرون آوردند (البته با نادیده گرفتن این واقعیت که آن‌ها توسط اکثریت عظیم توده‌ئی به‌قدرت رسیده بودند). از طرف دگر، بعد از جنگ، زمانی که پرون در حال رسیدن به‌قدرت بود، وارگاس ناچار به‌رفتن بود. در شیلی بعد از دورهٔ کواه «جمهوری سوسیالیستی» سال ۱۹۳۲، بورژوازی سکان حکومت را در دست گرفت. در این موقع نظام سیاسی به‌حد کافی انعطاف‌پذیر و گسترده بود که بگذارد جبههٔ مردمی (Popular Front) در انتخابات سال ۱۹۳۸ پیروز شود. امّا به‌هرحال حق رأی محدود، بسط داده نشد، و جناح راست زمینداران حزب رادیکال مسلط، با اپوزیسیون محافظه‌کار دست به‌یکی کرد توده‌ئی بتواند حتی از دادن حقوق اتحادیه‌ کارگری به‌کارگران کشاورز ممانعت ورزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ یکی از موارد، خمیدگی منحنی دوره‌ها به‌اندازهٔ کافی نبود که اساس مستحکم لازم برای ایجاد دموکراسی یا حتی رشد سرمایه‌داری را مجاز دارد. جنگ سرد و تضعیف بازار مواد اولیه بعد از جنگ کره، که به‌معنی شرایط مرتباً نامساعدتر تجارت بود، کونجنکتور دموکراتیک را به‌آخر رساند. سرانجام واقعی در هریک از کشورها به‌همان اندازه در زمان‌بندی، شکل و پی‌آمد‌های مشخص، متفاوت بود که آغاز [این کونجنکتور دموکراتیک]. در برزیل، صنعتی کردن از طریق واردات تا این حدّ موفقیت‌آمیز بود که بتواند دموکراسی انحصاری [مختص به‌یک طبقه] و سیاست توده‌ئی را تا زمان وقوع بحران اوایل دههٔ ۱۹۶۰ حفظ کند. در بولیوی، انقلاب به‌تعویق افتاده، در مقابله با بحران روزبه‌روز عمیق‌تر اقتصادی، و یا معادنی که روزبه‌روز وضع وخیم‌تری پیدا می‌کرد، تورم شدید و فشار بستانکاران خارجی، و با استفاده از تناقضات سیاسی داخلی روزافزون، به‌مبارزهٔ خود تا کودتای نظامی سال ۱۹۶۴ ادامه داد. تنها در مکزیک، برخورد قهرآمیز وجود نداشت. انقلاب، هم ارتش را کاملاً شکست داده بود و و هم‌ بیش‌تر بورژوازی بالائی را، کاردناس به‌عنوان نمایندهٔ نوین «خانوادهٔ انقلابی» پدیدار شد و بسیج کنترل شدهٔ کارگران و دهقانان توسط او،‌ امکانات یک کودتای احتمالی پرقدرت را به‌نحوی خطرناک افزایش داد - مثلاً کودتائی که از طرف رئیس جمهور گذشته کالِس و یا ژنرال سدپلو و ژنرال آلمازان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سیاست‌های کاردناس بایستی بالاخره نتایج خود را می‌داد. رادیکالیزه کردن کم‌کم از بین رفت و از فعالیت ژنرال دست چپی به‌نام مولیگا به‌عنوان کاندید بعدی حزب حاکم، به‌نفع یک حکومت نیم بند و ملایم جلوگیری شد. انتخابات سال ۱۹۴۰ به‌احتمال زیاد با تقلب برگزار شد. با وقوع جنگ سرد کمونیست‌ها سرکوب شدند. به‌هرحال سرمایه‌داری در مکزیک، در مقایسه با معیارهای آمریکای لاتین، همواره شجاعت استثنائی از خود نشان داده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این قاره، تقارن حوادث دموکراتیک در یکایک کشورها پایان یافت - و گذشته هرگز بازنگشت. پیکار طبقاتی بر زمینه‌ئی نوین، در اشکالی نوین،  با شکست‌ها نوین توده‌ئی، و چند مورد نادر پیروزی ادامه یافت.&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
(ادامه دارد)&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} در این جا منظور از حزب بورژوائی، فقط چنان حزبی نیست که سرمایه‌داری را می‌پذیرد، بلکه حزبی است طبقهٔ کارگر را به‌عنوان یک طبقهٔ مجزا سازمان‌دهی نمی‌کند (آن طور که سوسیال دموکراسی کلاسیک کرد) حزب کارگر (PARTIDO LABORISTO) که پرون توسط آن در نخستین دور انتخابات ۱۹۴۶ برنده شد، ماهیت نسبتاً مشخص طبقهٔ کارگری داشت: امّا به‌زودی تبدیل به‌یک ساخت پشتیبانیِ متلاشی و بیمارگونه از رهبر شد. &lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} LIFE EXPECTANCY AT BIRTH&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} [هواداران چنان حکومت مشروطهٔ لیبرال‌ئی که دموکراسی در آن منحصر به‌طبقهٔ مشخصی است] EXCLUSIVIST LIBERAL CONSTITUTIONALISM&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۶]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31172</id>
		<title>بحث:عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31172"/>
		<updated>2012-04-28T18:01:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: صفحه‌ای جدید حاوی &amp;#039;انگار اسم مترجم آزاده است. تصویر واضح نبود، من اشتباهی نوشتم آزاد. میشه اصلاحش ک...&amp;#039; ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;انگار اسم مترجم آزاده است. تصویر واضح نبود، من اشتباهی نوشتم آزاد. میشه اصلاحش کنین؟--[[کاربر:Elnaz07|Elnaz07]] ‏۲۸ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۱۱:۰۱ (PDT)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31068</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31068"/>
		<updated>2012-04-24T15:59:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: بازنگری شد.&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیدگی متغیر سیاست امریکای لاتین، بیننده را سر درگم کرده، تئوریسین را از خلاقیت بازداشته، و بردباری دیرپا و ظرافت تاکتیکی انقلابیون را به‌‌مبارزه می‌خواند. قاره‌ئی مملو از کودتاهای نظامی و دیکتاتوری‌ها؛ ولی درضمن دارای دمکراسی‌های بورژوائی مردان، به‌‌قدمت و حتی قدیمی‌تر از برخی کشورهای اروپای غربی یا امریکای شمالی. کشورهائی که به‌‌دست الیگارشی‌های وحدت یافته فرمانروایی می‌شوند؛ لکن اغلب به‌‌دلیل جنگ‌های ممتد داخلی مابین بورژواها، از هم پاشیده شده‌اند (مثل کلمبیا حدود ۲۰، ۳۰ سال پیش). جوامعی فوق‌العاده غیر مساوات‌طلب؛ جوامعی که برای موقعیت و مقام اجتماعی اهمیت به‌‌خصوصی قائلند - امّا معذلک یکی از همین جوامع برای چندین دهه توسط یک دیکتاتور نظامی بی‌سواد، که کارش در ۲۲ سالگی رهبری باندهای دهقانی بود، اداره می‌شده. این شخص رافائل کاررا (‌R. CARRERA)‬ است که بین سال‌های ۶۵ - ۱۸۳۸  بر گواتمالا حکمرانی کرد. جائی که یکی از بی‌نظیرترین مظاهر مقام‌طلبی، در زمان ریاست جمهوری یکی از پشتیبانان سرسخت گسترش سرمایه‌داری، توسط توده‌ها نابود شد. قاره‌ئی مملو از قهر دائمی، قتل عام‌های متداول علیه کارگران و دهقانان، امّا قاره‌ئی که ضمناً نخستین وزرای حکومت کمونیستی (کوبا - سال ۱۹۴۲)، و نخستین حکومت مارکسیستی منتخب (شیلی - سال ۱۹۷۰) را در تاریخ ملت‌های سرمایه‌داری به‌‌خود دیده است. طبقات حاکمی که به‌‌حدّ افراط تنگ‌نظر و وحشی‌اند؛ امّا معذلک تنها موردی که بخشی از بورژوازی آشکارا در اوج جنگ سرد با کمونیست‌ها همکاری کرده است. (سرمایه‌داران متشخص در آخرین کابینهٔ آربانز در گواتمالا). کشورهای وابسته‌ئی، که در اغلب موارد کنترل داخلی بیش‌تری بر وسائل تولید اعمال می‌کنند تا کانادا. رژیم‌هایی فوق‌العاده اختناقی و ضدمردمی که غالباً در مقابله با طبقات مردمی غیرانقلابی‌اند. دو کشوری که از نظر رشد اجتماعی و اقتصادی پیشرفته‌تر از سایر کشورها هستند (آرژانتین و اوروگوئه) در چنگ دیکتاتوری‌هائی افتاده‌اند‌ که از سایر کشورها عقب‌مانده‌تر و درنده‌خوترند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به‌رغم وجود یا فقدان یک «نظریه مار کسیستی دولت»، روشن است که آن چه ماتریالیست‌های تاریخی برای درک سیاست امریکای لاتین لازم دارند، یک مناظرهٔ متقابلِ صرف درباره‌ٔٔ دولت سرمایه‌داری بعد از مستعمراتی، وابسته و یا هرچه می‌خواهید آن را بنامید، نیست. بلکه کاوشی است دربارهٔ مناسبات میان ساخت‌های اجتماعی، مبارزات طبقاتی و اشکال سیاسی. آمار تجربی  باید جمع‌آوری و ارزیابی و سپس تفسیر شوند، مفاهیم به‌‌جای این که نفی شوند، مورد سئوال قرار گیرند. تئوری‌ها باید از درون مطالب گردآوری شده استخراج شوند، نه این که به‌‌تجرید ساده سپرده شوند. خوشبختانه چنین تحلیل‌‌هایی کاربرد عملی سیاسی خواهند داشت؛ امّا [من] از آن سوی اقیانوس اطلس فقط با چند صفحه کاغذ و یک ماشین تحریر، بهتر است از «نتیجه‌گیری‌های عملی» جداً خودداری کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یک تناقض امریکای لاتینی==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
امّا، چرا باید با پیچیدگی سیاست امریکای لاتین، از زاویهٔ مشخص دمکراسی صوری برخورد کنیم - و چرا چنان نوعی از حکومت را برگزینیم که به‌‌واسطهٔ حق رأی عمومی و مساوی در انتخابات آزاد تعیین می‌شود و خالی از کاندیدگزینیِ دولتی، تهدید و ارعاب و تقلب است؟ (تازه در موارد کمیابی که دمکراسی به‌‌این معنی در کشورهای مشخص امریکای لاتین وجود داشته، تأثیر بسیار کمی در جریان استثمار، کمبود رشد اقتصادی، بدبختی، و جنایات اجتماعی داشته است). احتمالاً چندین پاسخ داده خواهد شد. به‌‌سادگی می‌توانیم به‌‌یک برخورد مشروح رجوع کنیم. مقالهٔ فعلی، بخشی از بررسی‌های جامع‌تری از اشکال گوناگون رژیم‌های سرمایه‌داری را تشکیل می‌دهد. این اشکال هم سرمایه‌داری پیش‌رفته را تحت تأثیر قرار می‌دهند و هم غیر پیش‌رفته؛ بخش بعدی مسیرهایی را مورد بررسی قرار می‌دهد که به‌‌دیکتاتوری می‌انجامند - واین مسأله‌ئی است که درامریکای لاتین معاصر در درجهٔ اول اهمیت قرا دارد. دورنمائی که در اینجا انتخاب شده ممکنست چنان تفسیر شود که با تقارن حوادث سیاسی مشخص مرتبط است، که در آن دمکراسی، شعار اصلی شده است و در اطراف آن مقاومت مردمی گسترده‌ئی در آرژانتین، بولیوی، برزیل، شیلی، اوروگوئه و سایر نقاط، بعد از شکست انقلاب‌های دهه‌ٔ ۱۹۶۰ شکل گرفته است. به‌‌هرحال، منظور، نقد سلاح نیست. مسأله به‌‌سادگی، عبارتست از کاوش در سیاست امریکای لاتین از دیدگاه دمکراسی صوری، و این، بینش مهمی را ارائه می‌کند که تا به‌‌حال به‌‌شدت نادیده گرفته شده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در نگاه اول، استثنائی بودن دمکراسی در امریکای لاتین چندان شگفت‌آور نیست. آخر، چگونه یک اقلیت بسیار کوچک صاحب امتیاز می‌تواند دراشکال دمکراتیک حکومت کند؟ و درواقع خودِ موجودیت حکومت دمکراتیک در کشورهای سرمایه‌داری پیش‌رفته است که متناقض است. به‌‌علاوه شکفت‌آور است که دو عامل اصلی تعیین کنندهٔ این تناقض یعنی قدرت سازمان یافتهٔ طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری (که در برخی موارد، متحدان یک خرده بورژوازی قدرتمنداند)؛ و تقارن حوادث (کونجنکتورهای) امتیازی ارائه شده توسط جنگ‌های مدون بسیج ملی - هر دو در امریکای لاتین به‌‌ترتیب ضعیف و غایب‌اند. اگر دقت کنیم، مشاهده می‌کنیم که عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین تا حدی گیج کننده است. و ترکیبات ذیل را به‌‌دست می‌آوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - مدت مدیدی است که قوانین دمکراتیک یا انحصارگر - دمکراتیک از ممالک پیش رفتهٔ امریکای شمالی و اروپای غربی وارد شده. مکزیک در سال ۱۸۵۷ حکومتی را براساس حق رأی عمومی و مساوی مردان مستقر کرد، پاناما در سال ۱۹۰۴ ، آرژانتین در سال ۱۹۱۲ .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - در امریکای لاتین امکانات فوق العاده بیش‌تری برای حفظ تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک و قانونی وجود دارد تا در اروپای غربی و امریکای شمالی. این مطلب بیش از هر چیز به‌‌دلیل وجود جمعیت عظیم شهری است که وابسته به‌‌زمین‌داران بزرگ محلی‌اند. و به‌‌علاوه، همان‌طور که تجربهٔ امریکا نشان می‌دهد، جمعیت عظیم مهاجرین شهری را می‌توان به‌‌راحتی در نظام مشتری‌وار [کالایی] ادغام کرد که استخوان‌بندی آن را «ماشین‌های» سیاسی تشکیل می‌دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ درست است که طبقهٔ کارگر امریکای لاتین برخی اوقات بسیار پیکارجو است؛ امّا در بیش‌تر موارد این طبقه نسبتاً کوچک و منزوی است، و فقط برخی اوقات در تشکیل اتحادیه‌ها و احزاب مستقل و با ثبات (در اندازه‌های گوناگون موفق بوده است، دهقانان معمولاً مطیع و آرام بوده، و فقط در موارد استثنائی قادر به‌‌فعالیت مستقل درمقیاس بزرگ هستند. برای نمونه می‌توان از فعالیت آن‌ها در بولیوی در سال ۱۸۹۹ و یا به‌‌هنگام انقلاب مکزیک نام برد - و حتی آن موقع نیز فقط در زمینهٔ یک مبارزه‌ٔ شدید مابین - بورژوائی. خلاصه آن که در قاره امریکای لاتین طبقهٔ حاکم با تهدید چندانی از پائین مواجه نیست، چه از طرف قیام‌های کارگری یا دهقانی و  چه از طرف احزاب کارگری یا دهقانی در انتخابات. فقط در دو کشور شیلی و پرو احزاب طبقه کارگر توانستند در انتخابات مجلس مؤسسان سال ۱۹۷۸ حتی ۳/۱ آراء را به‌‌دست آورند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ به‌‌هرحال، این قاره دارای رکُورد غمناکی از کودتاهای مکرر و دیکتاتوری‌های وحشی است. و کلیه‌ٔ این کودتاها به‌استثنای کودتای شیلی در سال ۱۹۷۳، علیه حکومت‌هایی بوده که هَم خود را صَرف حفظ و گسترش سرمایه‌داری می‌کردند. بی‌شک، تهدید‌های جدی از جانب طبقهٔ کارگر غالباً مشاهده شده است. امّا، آیا این طور نیست که حتی یک دولت بورژوا دمکراتیک، وسایل سرکوب فراوانی در اختیار دارد؟ دولت ونزوئلا در اواسط دههٔ ۱۹۶۰ در مقابله با قیام مسلحانه موفق بود، در حالی که ضمناً دمکراسی را برای جریان‌های مختلف بورژوائی حفظ کرد. و حتی در مورد شیلی، راه قانونی ممکنی برای ضد - انقلاب وجود داشت: درست قبل از کودتا، آلنده و اکثریت حزبش به‌‌نام اتحاد مردمی (unidad popular) ترتیب یک همه‌پرسی را دادند و آماده بودند که درصورت عدم موفقیت از کار خود کناره‌گیری کنند - و این [شکست آن‌ها] در شرایط درهم و برهم پائیز ۱۹۷۳ غیرمحتمل نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو در برخورد با حقایق تلخ، با آگاهی و هوشیاری مارکسیستی از امکانات تسلّط اجتماعی در اشکال دمکراتیک، پروبلماتیک غالب و قراردادیِ جناح چپ در سیاست امریکای لاتین باید خرد شده، سپس مشخص گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غلبهٔ دیکتاتوری و اختناق قهرآمیز گسترده بیش از هرچیز بیانگر شکست بورژوازی امریکای لاتین در استقرار دمکراسی، برای خود، است. و نه [بیانگر] شکست کنترل طبقات مردمی از راه‌هایی به‌‌جز ترور آشکار دولتی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، آیا این بدان معنی است که تحلیل طبقاتی سیاست امریکای لاتین باید به‌‌دست فراموشی سپرده شود؟ و حتی اگر تئوری‌های تکامل‌گرای «مدرنیزه کردن» نهایتاً به‌‌خاطر حوادث خونین در بیش‌تر جوامع شهری با سواد، و دارای «طبقهٔ متوسط»» مانند اروگوئه و آرژانتین، فاقد اعتبار شده است، آیا بدین معنی است که ما باید خود را با توضیحاتی سطحی در زمینهٔ فرهنک، شخصیت‌ها، نخبگان (الیت)، و گروه‌های ذی‌نفع و غیره قانع کنیم؟ این درست مثل اینست که فقط به‌‌بازیگران یک صحنه سیاسی بنگریم، به‌‌جامه‌ٔ بازی و ماسک آن‌ها، به‌‌نحوهٔ اجرای برنامه، و به‌‌ورود و خروج بازی‌کنان؛ بی‌آن که حتی سعی کنیم محتوای داستان را درک کنیم تئاتری که درامریکای لاتین روی صحنه است همان انباشت سرمایه است که در یک نظام بین المللی قرار دارد: حقیقتی وحشتناک که درک آن در جمله‌پردازی‌های ریاکارانه و عوام‌فریبانه لیبرالی مبتنی بر رشد و صنعتی شدن، ممکن نیست. استعاره به‌‌کنار، کودیلوها [اصطلاحی که در امریکای لاتین برای یک رهبر یا دیکتاتور نظامی به‌‌کار می‌رود]، خونتاها، دماکوگ‌ها، سیاستمداران فاسد و صادق بوروکرات، تکنوکرات‌ها، و شکنجه گران، به‌‌علاوهٔ مردمی که بر آن‌ها حکومت می‌کنند همگی اجزاء یک روند تاریخی سرمایه‌داری‌اند. فقط اگر به‌این ترتیب به‌‌آن‌ها بنگریم، می‌توانیم پاسخی به‌‌این پرسش بدهیم: رهبران، رهبری شوندگان را به‌‌کجا می‌برند؟ طبقه، در معنی ماتریالیستی تاریخی مفهومی نیست که به‌‌یک گروه همگون و آگاه از مردم با موقعیت مشابه اقتصادی اطلاق شود، بلکه عبارتست از پشتیبانی‌های انسانی موقتی [موقتی زیرا می‌تواند از طبقه‌ئی به‌‌طبقه دیگر انتقال یابد] از روابط و نیروهای مشخص تولیدی. از این رو، اگر روابط و نیرو‌های تولیدی سرمایه‌داری، به‌‌تاریخ امریکای لاتین معنی می‌دهد، طبقه نیز باید همچون وسیله‌ای باشد برای تحلیل ساختمان‌بندی و الگوبندی جهان سردرگم حوادث سیاسی. آنچه مارکسیست‌ها باید در انجام آن بکوشند، عبارتست از تعیین حلقه‌های زنجیر پیچیده و دراز تصمیمات [مواضع سیاسی] اشخاص و گروه‌ها، و فعالیت آنان از طریق مبارزهٔ طبقاتی، در رشتهٔ روابط و نیروهای تولیدی معین. البته مقالهٔ حاضر فقط کوششی است فروتنانه در انجام این وظیفه‌ٔ مبرم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رکورد شماره‌ٔ ۱: دمکراسی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوشش در وفادار ماندن به‌‌قانون متدولوژیکیِ گنجاندن سیستماتیک مطالب، من فقط چندین مورد «مهم» از کشورهای «امریکای لاتین» را به‌‌کار می‌برم. به‌‌هرحال، تهیهٔ یک رکُورد تجربی سیستماتیک از اشکال حکومتی، وظیفه‌ئی است مشکل، بخصوص برای یک مقایسه‌گرایِ [دنباله‌روی روش‌های تطبیقی در تحلیل‌های اجتماعی] غیر متخصص، بررسی‌‌های مشروح موجود، هم از نظر کیفیّت و هم از نظر تقسیم‌بندی جفرافیائی، بسیار ناهموارند. اطلاعات اولیه از قوانین اساسی و قوانین انتخاباتی و آمارهایی که در دسترس مستقیم‌اند، معمولاً قابل اعتماد نیستند، زیرا تقلب و تهدید و ترتیبات خاص نهادی غالباً در چنین آمارهایی وجود دارد. البته، حدود و اهمیت تشخیص و ارزشیابی این مسائل فوق‌العاده مشکل است. بنابراین لازمست خواننده اشتباهات و اختیاری بودن احتمالی آمار را در نظر داشته باشد. من حداقل می‌کوشم این موارد را مشخص کنم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از بیست دولت آمریکای لاتین، (هفت) یا هشت کشور انتخاب شده، حداقل دو مورد انتخابات ریاست جمهوری دمکراتیک (مردان) را یکی بعد از دیگری تجربه کرده‌اند. (با در نظر گرفتن تقدم اجرایی همه جا به‌‌جز در شیلی سال‌های ۱۹۲۵ - ۱۸۹۱ ، انتخابات ریاست جمهوری فوق‌العاده مهم‌اند.) سال‌هائی که داده شده اشاره به‌‌چنین انتخاباتی دارد. (در صورتی که آن‌ها دمکراتیک بوده باشند). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آرژانتین:۱۹۷۳ (۱۹۵۱)، ۱۹۴۶، ۲۸ - ۱۹۱۶===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانون سانز پنا (SAENZ PENA) سال ۱۹۱۲، حق رأی عمومی مردان را به‌‌طور مؤثر به‌‌تصویب رساند و برای نخستین بار در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۱۶ به‌‌کار گرفته شد. به‌‌هرحال در سال ۱۹۱۴ ، ۵۳ درصد از کل مردان بالغ خارجی بودند و هیچ گونه حقوق سیاسی نداشتند. درواقع پرون - در سال‌های ۱۹۴۶، ۱۹۵۱ و ۱۹۷۳ - تنها رئیس جمهور آرژانتین است که در نتیجهٔ انتخابات و آرای اکثریت جمعیت (یا درمورد سال ۱۹۴۶ جمعیت مردان) به‌‌این سمت رسیده است. انتخابات سال ۱۹۵۱ در حین یک حکومت نظامی صورت پذیرفته و اپوزیسیون مرتباً مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت. البته احتمالاً پرون به‌‌هرحال به‌‌راحتی اکثریت را می‌آورد . ۵۰ سال جلوتر لاف زنان پرونیستا از بی تفاوتی بزرگوارانهٔ پلیس بهره‌مند شدند، اما ظاهراً خود انتخابات به‌‌نحوی عادلانه برگزار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بولیوی ۶۰ - ۱۹۵۶===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انقلاب سال ۱۹۵۲ حق رأی عمومی را تصویب کرد. و این در انتخابات نسبتاً آزاد سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ به‌‌کار گرفته شد. این انتخابات به‌‌شدت تحت تسلط حزب حاکم (جنبش ملی انقلابی MNR) بود. امّا برای سایر کاندیدها نیز امکانات مانوری فراوان موجود بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کلمبیا سال‌های ۴۶ - ۱۹۳۸ (۷۴ - ۱۹۶۲)، ۱۹۷۸===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۶، این کشور دارای یک قانون اساسی دمکراتیک (مردان) شد. بعد از ارتجاع محافظه کار استبدادی سال‌‌های ۵۳ - ۱۹۴۹ و دیکتاتوری نظامی پوپولیست سال‌های ۷ - ۱۹۵۳، کلمبیا به‌‌حاکمیت قانونی بازکشت و تا سال ۱۹۷۸ تحت حکومت جبهه‌ٔ ملی محافظه‌کاران و لیبرال ها بود که ریاست جمهوری را بین خود تقسیم کردند امّا به‌‌سایر کاندیدها نیز اجازه فعالیت دادند. اشاره شد که در سال ۱۹۷۰ این جبهه فقط از طریق تقلب بَرنده شد. مشارکت انتخاباتی در سطحی فوق العاده پائین و معمولاً ۳۰ تا ۴۰ درصد انتخاب کنندگان را دربر می‌گیرد. به‌‌علاوه انتخابات سال ۱۹۳۸ و ۱۹۴۲ توسط جناح دست راستی ضد ـ دمکراتیک و بسیار قویِ محافظه کاران تحریم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کوبا ۴۸ - ۱۹۴۴===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای مجلس مؤسسان که قانون اساسی مترقی سال ۱۹۴۰ را طرح‌ریزی کردند، ظاهراً سال قبل به‌‌طور آزادانه برگزیده شدند. شکست ائتلاف بی‌قاعدهٔ طرفداران باتیستا، یکی از دلایل این واقعیت است. به‌‌هرحال، ظواهر امر، عکس این مطلب را در مورد برگزیدن باتیستا به‌‌عنوان رئیس جمهور در سال ۱۹۴۰، می‌رساند. [انتخابات ریاست جمهوری آزادانه نبود.] به‌‌هر ترتیب، در سال ۱۹۴۴ و ۱۹۴۸ کوبا به‌‌روشنی شرایط لازم یک دمکراسی بورژوائی را داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گواتمالا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سیاست مدون در گواتمالا از انقلاب اکتبر ۱۹۴۴ آغاز شده است. دراین انقلاب خونتای موقت که خود درپی شکست و تسلیم دیکتاتور اوبیکو درماه ژوئن همان سال روی کار آمده بود، عزل شد. پس از اندکی تأمل اعضاء طبقه‌ٔ متوسط مجلس بالاخره به‌‌نیمی از اکثریت مردان با سواد حق رأی داد (اگرجه تنها برای حفظ ظاهر.) رئیس جمهور آروالو و آربنز به‌‌نحوی دمکراتیک با اکریت آراء انتخاب شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاناما===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎انتخابات سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ را‫ (بعد از قتل رمون دیکتاتور نظامی اصلاح‌طلب)‬ که شاید به‌‌نحوی سلسله مراتبی برگزار شد، می‌توان دمکرات نامید. در سال  ۱۹۶۴ آریاس که یک کودیلوی پوپولیست بود به‌‌طور تقلبی از کار برکنار شد و در سال ۱۹۶۸ ارتش علیه او پا به‌‌میدان گذارد‫.‬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اوروگوئه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوروگوئه در سال ۱۹۱۸ حق رأی عمومی مردان را به‌‌دست آورد. تقلب [در نحوه برگزاری انتخابات] تا سال ۱۹۲۵ رایج بود، امّا ظاهراً تأثیری در نتیجهٔ انتخابات سال ۱۹۲۲ نداشت. در سال ۱۹۳۳ پرزیدنت تِرا، کودتا کرد و مشخصات اختناقی این کودتا به‌‌زودی آشکار شد. به‌‌هرحال، کواتای دیگری در سال ۱۹۴۲، نظام مشروطهٔ قدیمی را بار دیگر برقرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ونزوئلا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۴۵ ، یک توطئه نظامی مرتبط با &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حرکت دمکراتیک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (Accion Democratico)‬ به‌‌حدود نیم قرن دیکتاتوری کودیلوها خاتمه داد. رئیس جمهور که به‌‌طوردمکراتیک برگزیده شده بود، به‌‌زودی عزل شد. به‌‌دنبال آن دههٔ دیگری از دیکتاتوری نظامی آغاز شد که بالأخره در نتیجهٔ یک قیام نظامی سیویل از هم پاشیده شد. در قطب‌بندی سیاسی‌ئی که به‌‌دنبال انقلاب کوبا رخ داد و تأثیر مشخصی در ونزوئلا و انقلاب ضد - دیکتاتوری تقریبأ همزمان داشت، حزب کمونیست ونزوئلا (PCV) و جنبش انقلابی چپ (MIR) هر دو قبل از انتخابات سال ۱۹۶۳ غیرقانونی اعلام شدند. با این که چپی‌ها آلت دست یک سری تحریکات حکومتی شدند، لکن نباید فراموش کرد که حزب کمونیست ونزوئلا و جنبش انقلابی چپ فقط بعد از اتخاذ استراتژی قیام مسلحانه، غیرقانونی اعلام شدند. به‌‌هرحال دمکراسی هم‌چنان در میان احزاب بورژوایی رواج داشت ودر سال ۱۹۶۹، چپی‌ها دوباره قانونی اعلام شدند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
چند کشور دیگر نیز انتخابات دمکراتیک منزوی شده‌ئی داشتند. از این قبیل‌اند: شیلی در سال ۱۹۷۰، هائیتی (غیرمستقیم) در سال ۱۹۴۶؛ اِل سالوادور در سال ۱۹۳۱. مورد به‌‌خصوص مکزیک را نیز ذیلاً به‌‌عنوان یک رژیم استبدادی فراگیر بررسی خواهیم کرد، با این که شاید استدلال شود که مکزیک باید جزو دموکراسی‌ها بررسی شود. تا اواخر ۱۹۷۸، جمهوری دو مینیکن ـ بعد ازاین که بالا گوئر (Balaguer) تحت فشار امریکا مجبور به‌‌قبول شکست خود درمقابل یک مالک لیبرال به‌‌نام گازمن (Guzman) شد اکوادور و پاناما ظاهراً وارد یک دورهٔ دمکراسی شدند. وجود دمکراسی، به‌‌مفهوم بالا، در کوستاریگا (Costa Rica) ابهامی بیش نیست. امّا، درست است که اکنون آزادی‌های مدنی درسطح بسیار گسترده‌ئی دراین کشور وجود دارد. ازسال ۱۹۷۰ نیز که حزب کمونیست منحل شده اجازهٔ فعالیت دوباره پیدا کرد (تا سال ۱۹۷۴)، انتخابات آزاد و منصفانه‌ئی براساس حق رأی نسبتاً محدود شده‌ئی در این کشور وجود داشت. کوستاریگا را باید از جمله دمکراسی‌های انحصارگر [در سطح گسترده] نامید. ابهام مکرر دیگر، رکورد طولانی دمکراسی در شیلی است. درواقع سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۰، نخستین رئیس جهور در تاریخ شیلی بود که در انتخاباتی پیروز شد که کلیهٔ جمعیت حق مشارکت در آن را داشت. بنابراین شیلی نیز، در شمار کشورهائی خواهد بود که در بخش دیگری با یک بررسی تجربی به‌‌آن رسیدگی می‌کنیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
بالأخره در جدول زیر، مسألهٔ جنسیت‌گرائی در قوانین اساسی را دنبال می‌کنیم. تاریخ‌های زیر الزاماً به‌‌حق رأی کلیهٔ زنان اشاره نمی‌کند - برخی از قوانین اساسی هنوز بخش‌های عظیمی از جمعیت (هم زن و هم مرد) را حذف می‌کنند - بلکه به‌‌تاریخ  پایان  حق رأی‌ئی که مشخصاً علیه زنان تبعیض قائل می‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نیمی از موارد نامبرده، حق رأی زنان بخشی از روند مهم دگرگونی سیاسی - اجتماعی انقلاب‌های لیبرالی و توده‌ئی است: از جمله اکوادور، برزیل، کوبا، ونزوئلا، آرژانتین، کوستاریگا، گواتمالا و بولیوی. در ونزوئلا و بولیوی [حق رأی زنان] بخشی از استقرار دمکراسی برای نخستین بار در تاریخ این کشورها بود، در گواتمالا در فاصله‌ٔ کمی بعد از آن [استقرار دمکراسی] صورت پذیرفت. فقط در پنج کشور [حق رأی زنان] در روال «عادی» سیاست به‌‌دست آمد: اوروگوئه، پاناما، شیلی، مکزیک و پرو. در آخر باید متذکر شد که مواردی وجود داشته که حق رأی زنان توسط یک دیکتاتور برای مقاصد رنگارنگ خود داده شده است: توسط هرناوتر مارتینز در اِل سالوادور، تروجیلو در جمهوری دومینیکن و یاروجاس پینیلا در کلمبیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+حق رأی زنان براساس حقوق مساوی با مردان &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اکوادور || ۱۹۲۹ || آرژانتین || ۱۹۴۷ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| برزیل || ۱۹۳۲ || شیلی || ۱۹۴۹&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اوروگویه || ۱۹۳۲ || کوستاریگا || ۱۹۴۹ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کوبا || ۱۹۳۴ ||  گواتمالا || ۱۹۵۰ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ال‌ سالوادور || ۱۹۳۹ ||  بولیوی || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری دومینیکن || ۱۹۴۲ ||  مکزیک  || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاناما || ۱۹۴۶ ||  کلمبیا || ۱۹۵۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ونزوئلا || ۱۹۴۷ ||  پرو || ۱۹۵۵ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هندوراس || ۱۹۵۸   &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || پاراگویه || ۱۹۵۹  &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || نیکاراگویه || ۱۹۶۳ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هائیتی ||  -&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( ادامه دارد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31044</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31044"/>
		<updated>2012-04-22T15:32:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیدگی متغیر سیاست امریکای لاتین، بیننده را سر درگم کرده، تئوریسین را از خلاقیت بازداشته، و بردباری دیرپا و ظرافت تاکتیکی انقلابیون را به‌‌مبارزه می‌خواند. قاره‌ئی مملو از کودتاهای نظامی و دیکتاتوری‌ها؛ ولی درضمن دارای دمکراسی‌های بورژوائی مردان، به‌‌قدمت و حتی قدیمی‌تر از برخی کشورهای اروپای غربی یا امریکای شمالی. کشورهائی که به‌‌دست الیگارشی‌های وحدت یافته فرمانروایی می‌شوند؛ لکن اغلب به‌‌دلیل جنگ‌های ممتد داخلی مابین بورژواها، از هم پاشیده شده‌اند (مثل کلمبیا حدود ۲۰، ۳۰ سال پیش). جوامعی فوق‌العاده غیر مساوات‌طلب؛ جوامعی که برای موقعیت و مقام اجتماعی اهمیت به‌‌خصوصی قائلند - امّا معذلک یکی از همین جوامع برای چندین دهه توسط یک دیکتاتور نظامی بی‌سواد، که کارش در ۲۲ سالگی رهبری باندهای دهقانی بود، اداره می‌شده. این شخص رافائل کاررا (‌R. CARRERA)‬ است که بین سال‌های ۶۵ - ۱۸۳۸  بر گواتمالا حکمرانی کرد. جائی که یکی از بی‌نظیرترین مظاهر مقام‌طلبی، در زمان ریاست جمهوری یکی از پشتیبانان سرسخت گسترش سرمایه‌داری، توسط توده‌ها نابود شد. قاره‌ئی مملو از قهر دائمی، قتل عام‌های متداول علیه کارگران و دهقانان، امّا قاره‌ئی که ضمناً نخستین وزرای حکومت کمونیستی (کوبا - سال ۱۹۴۲)، و نخستین حکومت مارکسیستی منتخب (شیلی - سال ۱۹۷۰) را در تاریخ ملت‌های سرمایه‌داری به‌‌خود دیده است. طبقات حاکمی که به‌‌حدّ افراط تنگ‌نظر و وحشی‌اند؛ امّا معذلک تنها موردی که بخشی از بورژوازی آشکارا در اوج جنگ سرد با کمونیست‌ها همکاری کرده است. (سرمایه‌داران متشخص در آخرین کابینهٔ آربانز در گواتمالا). کشورهای وابسته‌ئی، که در اغلب موارد کنترل داخلی بیش‌تری بر وسائل تولید اعمال می‌کنند تا کانادا. رژیم‌هایی فوق‌العاده اختناقی و ضدمردمی که غالباً در مقابله با طبقات مردمی غیرانقلابی‌اند. دو کشوری که از نظر رشد اجتماعی و اقتصادی پیشرفته‌تر از سایر کشورها هستند (آرژانتین و اوروگوئه) در چنگ دیکتاتوری‌هائی افتاده‌اند‌ که از سایر کشورها عقب‌مانده‌تر و درنده‌خوترند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به‌رغم وجود یا فقدان یک «نظریه مار کسیستی دولت»، روشن است که آن چه ماتریالیست‌های تاریخی برای درک سیاست امریکای لاتین لازم دارند، یک مناظرهٔ متقابلِ صرف درباره‌ٔٔ دولت سرمایه‌داری بعد از مستعمراتی، وابسته و یا هرچه می‌خواهید آن را بنامید، نیست. بلکه کاوشی است دربارهٔ مناسبات میان ساخت‌های اجتماعی، مبارزات طبقاتی و اشکال سیاسی. آمار تجربی  باید جمع‌آوری و ارزیابی و سپس تفسیر شوند، مفاهیم به‌‌جای این که نفی شوند، مورد سئوال قرار گیرند. تئوری‌ها باید از درون مطالب گردآوری شده استخراج شوند، نه این که به‌‌تجرید ساده سپرده شوند. خوشبختانه چنین تحلیل‌‌هایی کاربرد عملی سیاسی خواهند داشت؛ امّا [من] از آن سوی اقیانوس اطلس فقط با چند صفحه کاغذ و یک ماشین تحریر، بهتر است از «نتیجه‌گیری‌های عملی» جداً خودداری کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یک تناقض امریکای لاتینی==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
امّا، چرا باید با پیچیدگی سیاست امریکای لاتین، از زاویهٔ مشخص دمکراسی صوری برخورد کنیم - و چرا چنان نوعی از حکومت را برگزینیم که به‌‌واسطهٔ حق رأی عمومی و مساوی در انتخابات آزاد تعیین می‌شود و خالی از کاندیدگزینیِ دولتی، تهدید و ارعاب و تقلب است؟ (تازه در موارد کمیابی که دمکراسی به‌‌این معنی در کشورهای مشخص امریکای لاتین وجود داشته، تأثیر بسیار کمی در جریان استثمار، کمبود رشد اقتصادی، بدبختی، و جنایات اجتماعی داشته است). احتمالاً چندین پاسخ داده خواهد شد. به‌‌سادگی می‌توانیم به‌‌یک برخورد مشروح رجوع کنیم. مقالهٔ فعلی، بخشی از بررسی‌های جامع‌تری از اشکال گوناگون رژیم‌های سرمایه‌داری را تشکیل می‌دهد. این اشکال هم سرمایه‌داری پیش‌رفته را تحت تأثیر قرار می‌دهند و هم غیر پیش‌رفته؛ بخش بعدی مسیرهایی را مورد بررسی قرار می‌دهد که به‌‌دیکتاتوری می‌انجامند - واین مسأله‌ئی است که درامریکای لاتین معاصر در درجهٔ اول اهمیت قرا دارد. دورنمائی که در اینجا انتخاب شده ممکنست چنان تفسیر شود که با تقارن حوادث سیاسی مشخص مرتبط است، که در آن دمکراسی، شعار اصلی شده است و در اطراف آن مقاومت مردمی گسترده‌ئی در آرژانتین، بولیوی، برزیل، شیلی، اوروگوئه و سایر نقاط، بعد از شکست انقلاب‌های دهه‌ٔ ۱۹۶۰ شکل گرفته است. به‌‌هرحال، منظور، نقد سلاح نیست. مسأله به‌‌سادگی، عبارتست از کاوش در سیاست امریکای لاتین از دیدگاه دمکراسی صوری، و این، بینش مهمی را ارائه می‌کند که تا به‌‌حال به‌‌شدت نادیده گرفته شده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در نگاه اول، استثنائی بودن دمکراسی در امریکای لاتین چندان شگفت‌آور نیست. آخر، چگونه یک اقلیت بسیار کوچک صاحب امتیاز می‌تواند دراشکال دمکراتیک حکومت کند؟ و درواقع خودِ موجودیت حکومت دمکراتیک در کشورهای سرمایه‌داری پیش‌رفته است که متناقض است. به‌‌علاوه شکفت‌آور است که دو عامل اصلی تعیین کنندهٔ این تناقض یعنی قدرت سازمان یافتهٔ طبقهٔ کارگر و جنبش کارگری (که در برخی موارد، متحدان یک خرده بورژوازی قدرتمنداند)؛ و تقارن حوادث (کونجنکتورهای) امتیازی ارائه شده توسط جنگ‌های مدون بسیج ملی - هر دو در امریکای لاتین به‌‌ترتیب ضعیف و غایب‌اند. اگر دقت کنیم، مشاهده می‌کنیم که عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین تا حدی گیج کننده است. و ترکیبات ذیل را به‌‌دست می‌آوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ - مدت مدیدی است که قوانین دمکراتیک یا انحصارگر - دمکراتیک از ممالک پیش رفتهٔ امریکای شمالی و اروپای غربی وارد شده. مکزیک در سال ۱۸۵۷ حکومتی را براساس حق رأی عمومی و مساوی مردان مستقر کرد، پاناما در سال ۱۹۰۴ ، آرژانتین در سال ۱۹۱۲ .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ - در امریکای لاتین امکانات فوق العاده بیش‌تری برای حفظ تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک و قانونی وجود دارد تا در اروپای غربی و امریکای شمالی. این مطلب بیش از هر چیز به‌‌دلیل وجود جمعیت عظیم شهری است که وابسته به‌‌زمین‌داران بزرگ محلی‌اند. و به‌‌علاوه، همان‌طور که تجربهٔ امریکا نشان می‌دهد، جمعیت عظیم مهاجرین شهری را می‌توان به‌‌راحتی در نظام مشتری‌وار [کالایی] ادغام کرد که استخوان‌بندی آن را «ماشین‌های» سیاسی تشکیل می‌دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ درست است که طبقهٔ کارگر امریکای لاتین برخی اوقات بسیار پیکارجو است؛ امّا در بیش‌تر موارد این طبقه نسبتاً کوچک و منزوی است، و فقط برخی اوقات در تشکیل اتحادیه‌ها و احزاب مستقل و با ثبات (در اندازه‌های گوناگون موفق بوده است، دهقانان معمولاً مطیع و آرام بوده، و فقط در موارد استثنائی قادر به‌‌فعالیت مستقل درمقیاس بزرگ هستند. برای نمونه می‌توان از فعالیت آن‌ها در بولیوی در سال ۱۸۹۹ و یا به‌‌هنگام انقلاب مکزیک نام برد - و حتی آن موقع نیز فقط در زمینهٔ یک مبارزه‌ٔ شدید مابین - بورژوائی. خلاصه آن که در قاره امریکای لاتین طبقهٔ حاکم با تهدید چندانی از پائین مواجه نیست، چه از طرف قیام‌های کارگری یا دهقانی و  چه از طرف احزاب کارگری یا دهقانی در انتخابات. فقط در دو کشور شیلی و پرو احزاب طبقه کارگر توانستند در انتخابات مجلس مؤسسان سال ۱۹۷۸ حتی ۳/۱ آراء را به‌‌دست آورند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ به‌‌هرحال، این قاره دارای رکُورد غمناکی از کودتاهای مکرر و دیکتاتوری‌های وحشی است. و کلیه‌ٔ این کودتاها به‌استثنای کودتای شیلی در سال ۱۹۷۳، علیه حکومت‌هایی بوده که هَم خود را صَرف حفظ و گسترش سرمایه‌داری می‌کردند. بی‌شک، تهدید‌های جدی از جانب طبقهٔ کارگر غالباً مشاهده شده است. امّا، آیا این طور نیست که حتی یک دولت بورژوا دمکراتیک، وسایل سرکوب فراوانی در اختیار دارد؟ دولت ونزوئلا در اواسط دههٔ ۱۹۶۰ در مقابله با قیام مسلحانه موفق بود، در حالی که ضمناً دمکراسی را برای جریان‌های مختلف بورژوائی حفظ کرد. و حتی در مورد شیلی، راه قانونی ممکنی برای ضد - انقلاب وجود داشت: درست قبل از کودتا، آلنده و اکثریت حزبش به‌‌نام اتحاد مردمی (unidad popular) ترتیب یک همه‌پرسی را دادند و آماده بودند که درصورت عدم موفقیت از کار خود کناره‌گیری کنند - و این [شکست آن‌ها] در شرایط درهم و برهم پائیز ۱۹۷۳ غیرمحتمل نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو در برخورد با حقایق تلخ، با آگاهی و هوشیاری مارکسیستی از امکانات تسلّط اجتماعی در اشکال دمکراتیک، پروبلماتیک غالب و قراردادیِ جناح چپ در سیاست امریکای لاتین باید خرد شده، سپس مشخص گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;غلبهٔ دیکتاتوری و اختناق قهرآمیز گسترده بیش از هرچیز بیانگر شکست بورژوازی امریکای لاتین در استقرار دمکراسی، برای خود، است. و نه [بیانگر] شکست کنترل طبقات مردمی از راه‌هایی به‌‌جز ترور آشکار دولتی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا، آیا این بدان معنی است که تحلیل طبقاتی سیاست امریکای لاتین باید به‌‌دست فراموشی سپرده شود؟ و حتی اگر تئوری‌های تکامل‌گرای «مدرنیزه کردن» نهایتاً به‌‌خاطر حوادث خونین در بیش‌تر جوامع شهری با سواد، و دارای «طبقهٔ متوسط»» مانند اروگوئه و آرژانتین، فاقد اعتبار شده است، آیا بدین معنی است که ما باید خود را با توضیحاتی سطحی در زمینهٔ فرهنک، شخصیت‌ها، نخبگان (الیت)، و گروه‌های ذی‌نفع و غیره قانع کنیم؟ این درست مثل اینست که فقط به‌‌بازیگران یک صحنه سیاسی بنگریم، به‌‌جامه‌ٔ بازی و ماسک آن‌ها، به‌‌نحوهٔ اجرای برنامه، و به‌‌ورود و خروج بازی‌کنان؛ بی‌آن که حتی سعی کنیم محتوای داستان را درک کنیم تئاتری که درامریکای لاتین روی صحنه است همان انباشت سرمایه است که در یک نظام بین المللی قرار دارد: حقیقتی وحشتناک که درک آن در جمله‌پردازی‌های ریاکارانه و عوام‌فریبانه لیبرالی مبتنی بر رشد و صنعتی شدن، ممکن نیست. استعاره به‌‌کنار، کودیلوها [اصطلاحی که در امریکای لاتین برای یک رهبر یا دیکتاتور نظامی به‌‌کار می‌رود]، خونتاها، دماکوگ‌ها، سیاستمداران فاسد و صادق بوروکرات، تکنوکرات‌ها، و شکنجه گران، به‌‌علاوهٔ مردمی که بر آن‌ها حکومت می‌کنند همگی اجزاء یک روند تاریخی سرمایه‌داری‌اند. فقط اگر به‌این ترتیب به‌‌آن‌ها بنگریم، می‌توانیم پاسخی به‌‌این پرسش بدهیم: رهبران، رهبری شوندگان را به‌‌کجا می‌برند؟ طبقه، در معنی ماتریالیستی تاریخی مفهومی نیست که به‌‌یک گروه همگون و آگاه از مردم با موقعیت مشابه اقتصادی اطلاق شود، بلکه عبارتست از پشتیبانی‌های انسانی موقتی [موقتی زیرا می‌تواند از طبقه‌ئی به‌‌طبقه دیگر انتقال یابد] از روابط و نیروهای مشخص تولیدی. از این رو، اگر روابط و نیرو‌های تولیدی سرمایه‌داری، به‌‌تاریخ امریکای لاتین معنی می‌دهد، طبقه نیز باید همچون وسیله‌ای باشد برای تحلیل ساختمان‌بندی و الگوبندی جهان سردرگم حوادث سیاسی. آنچه مارکسیست‌ها باید در انجام آن بکوشند، عبارتست از تعیین حلقه‌های زنجیر پیچیده و دراز تصمیمات [مواضع سیاسی] اشخاص و گروه‌ها، و فعالیت آنان از طریق مبارزهٔ طبقاتی، در رشتهٔ روابط و نیروهای تولیدی معین. البته مقالهٔ حاضر فقط کوششی است فروتنانه در انجام این وظیفه‌ٔ مبرم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رکورد شماره‌ٔ ۱: دمکراسی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوشش در وفادار ماندن به‌‌قانون متدولوژیکیِ گنجاندن سیستماتیک مطالب، من فقط چندین مورد «مهم» از کشورهای «امریکای لاتین» را به‌‌کار می‌برم. به‌‌هرحال، تهیهٔ یک رکُورد تجربی سیستماتیک از اشکال حکومتی، وظیفه‌ئی است مشکل، بخصوص برای یک مقایسه‌گرایِ [دنباله‌روی روش‌های تطبیقی در تحلیل‌های اجتماعی] غیر متخصص، بررسی‌‌های مشروح موجود، هم از نظر کیفیّت و هم از نظر تقسیم‌بندی جفرافیائی، بسیار ناهموارند. اطلاعات اولیه از قوانین اساسی و قوانین انتخاباتی و آمارهایی که در دسترس مستقیم‌اند، معمولاً قابل اعتماد نیستند، زیرا تقلب و تهدید و ترتیبات خاص نهادی غالباً در چنین آمارهایی وجود دارد. البته، حدود و اهمیت تشخیص و ارزشیابی این مسائل فوق‌العاده مشکل است. بنابراین لازمست خواننده اشتباهات و اختیاری بودن احتمالی آمار را در نظر داشته باشد. من حداقل می‌کوشم این موارد را مشخص کنم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از بیست دولت آمریکای لاتین، (هفت) یا هشت کشور انتخاب شده، حداقل دو مورد انتخابات ریاست جمهوری دمکراتیک (مردان) را یکی بعد از دیگری تجربه کرده اند. (با در نظر گرفتن تقدم اجرایی همه جا به‌‌جز در شیلی سال‌های ۱۹۲۵-۱۸۹۱، انتخابات ریاست جمهوری فوق العاده مهم اند.) سال‌هایی که داده شده اشاره به‌‌چنین انتخاباتی دارد. (در صورتی که آن ها دمکراتیک بوده باشند). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرژانتین:۱۹۷۳ (۱۹۵۱) ۱۹۴۶ِ، ۲۸-۱۹۱۶&lt;br /&gt;
قانون سانزپنا ‪(‬SAENZ PENA‪)‬ سال ۱۹۱۲ ، حق رأی عمومی مردان را به‌‌طور مؤثر به‌‌تصویب رساند و برای نخستین بار در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۱۶ به‌‌کار گرفته شد. به‌‌هرحال در سال ۱۹۱۴ ، ۵۳ درصد از کل مردان بالغ خارجی بودند وهیچ گونه حقوق سیاسی نداشتند. درواقع پرون ـ در سال‌های ۱۹۴۶، ۱۹۵۱ و ۱۹۷۳ ـ تنها رئیس جمهور آرژانتین است که در نتیجه انتخابات و آرای اکثریت جمعیت (یا درمورد سال ۱۹۴۶ جمعیت مردان) به‌‌این سمت رسیده است. انتخابات سال ۱۹۵۱ در حین یک حکومت نظامی صورت پذیرفته و اپوزیسیون مرتبأ مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت. البته احتمالا پرون به‌‌هرحال به‌‌راحتی اکثریت را می‌آورد . ۵۰ سال جلوتر لاف زنان پرونیستا از بی تفاوتی بزرگوارانه پلیس بهره مند شدند، اما ظاهرأ خود انتخابات به‌‌نحوی عادلانه برگزار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بولیوی ۶۰-۱۹۵۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انقلاب سال ۱۹۵۲ حق ی أی عمومی را تصویب کرد. و این در انتخابات نسبتأ آزاد سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ به‌‌کار گرفته شد. این انتخابات به‌‌شدت تحت تسلط حزب حاکم (جنبش ملی انقلابی MNR ) بود. اما برای سایر کاندیدها نیز امکانات مانوری فراوان موجود بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمبیا سال‌های ۴۶-۱۹۳۸ (۷۴-۱۹۶۲)، ۱۹۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۶، این کشور دارای یک قانون اساستی دمکراتیک (مردان) شد. بعد از ارتجاع محافظه کار استبدادی سال‌‌های ۵۳-۱۹۴۹ و دیکتاتوری نظامی پوپولیست سال‌های ۷-۱۹۵۳، کلمبیا به‌‌حاکمیت قانونی بازکشت و تا سال ۱۹۷۸ تحت حکومت جبهه‌ٔ ملی محافظه‌کاران و لیبرال ها بود که ریاست جمهوری را بین خود تقسیم کردند اما به‌‌سایر کاندیدها نیز اجازه فعالیت دادند. اشاره شد که در سال ۱۹۷۰ این جبهه فقط از طریق تقلب برنده شد. مشارکت انتخاباتی در سطحی فوق العاده پائین و معمولا ۳۰ تا ۴۰ درصد انتخاب کنندگان را دربر می‌گیرد. به‌‌علاوه انتخابات سال ۱۹۳۸ و ۱۹۴۲ توسط جناح دست راستی ضد ـ دمکراتیک و بسیار قویِ محافظه کاران تحریم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوبا ۴۸-۱۹۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای مجلس مؤسسان که قانون اساسی مترقی سال ۱۹۴۰ را طرح ریزی کردند، ظاهرأ سال قبل به‌‌طور آزادانه برگزیده شدند. شکست ائتلاف بی قاعده طرفداران باتیستا، یکی از دلایل این واقعیت است. به‌‌هرحال، ظواهر امر، عکس این مطلب را در مورد برگزیدن باتیستا به‌‌عنوان رئیس جمهور در سال ۱۹۴۰، می‌رساند. (انتخابات ریاست جمهوری آزادانه نبود.) به‌‌هر ترتیب، در سال ۱۹۴۴ و ۱۹۴۸ کوبا به‌‌روشنی شرایط لازم یک دمکراسی بورژوائی را داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گواتمالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سیاست مدون در گواتمالا از انقلاب اکتبر ۱۹۴۴ آغاز شده است. دراین انقلاب خونتای موقت که خود درپی شکست و تسلیم دیکتاتور اوبیکو درماه ژوئن همان سال روی کار آمده بود، عزل شد. پس از اندکی تامل اعضا طبقه‌ٔ متوسط مجلس بالاخره به‌‌نیمی از اکثریت مردان با سواد حق رای داد (اگرجه تنها برای حفظ ظاهر.) رئیس جمهور آروالو و آربنز به‌‌نحوی دمکراتیک با اکریت آرا انتخاب شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎پاناما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎انتخابات سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ را‫ (بعد از قتل رمون دیکتاتور نظامی اصلاح‌طلب)‬ که شاید به‌‌نحوی سلسله مراتبی برگزار شد، می‌توان دمکرات نامید. در سال  ۱۹۶۴ اریاس که یک کودیلوی پوپولیست بود به‌‌طور تقلبی از کار برکنار شد و در سال ۱۹۶۸ ارتش علیه اوپا به‌‌میدان گذارد‫.‬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎اوروگویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوروگویه در سال ۱۹۱۸ حق رأی عمومی مردان را به‌‌دست آورد. تقلب  (در نحوه برگزاری انتخابات) تا سال ۱۹۲۵ رایج بود، اما ظاهرأ تاثیری در نتیجه انتخابات سال ۱۹۲۲ نداشت. در سال ۱۹۳۳ پرزیدنت تِرا، کودتا کرد و مشخصات اختناقی این کودتا به‌‌زودی آشکارشد. به‌‌هرحال، کواتای دیگری در سال ۱۹۴۲، نظام مشروطه قدیمی را بار دیگر برقرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ونزویلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۴۵ ، یک توطیه نظامی مرتبط با حرکت دمکراتیک ‪(‬Accion Democratio‪)‬ به‌‌حدود نیم قرن دیکتاتوری کودیلوها خاتمه داد. رئیس جمهور که به‌‌طوردمکراتیک برگزیده شده بود، به‌‌زودی عزل شد. به‌‌دنبال آن دهه دیگری از دیکتاتوری نظامی آغاز شد که بالأخره در نتیجه یک قیام نظامی سیویل از هم پاشیده شد. در قطب بندی سیاسی‌ای که به‌‌دنبال انقلاب کوبا رخ داد و تأثیر مشخصی در ونزوئلا و انقلاب ضد ـ دیکتاتوری تقریبأ همزمان داشت، حزب کمونیست ونزوئلا (PCV) و جنبش انقلابی چپ (MIR) هر دو قبل از انتخابات سال ۱۹۶۳ غیر قانونی اعلام شدند. با این که چپی ها آلت دست یک سری تحریکات حکومتی شدند، لکن نباید فراموش کرد که حزب کمونیست ونزوئلا و جنبش انقلابی چپ فقط بعد از اتخاذ استراتژی قیام مسلحانه، غیر قانونی اعلام شدند. به‌‌هرحال دمکراسی هم‌چنان در میان احزاب بورژوایی رواج داشت ودر سال ۱۹۶۹، چپی ها دوبار قانونی اعلام شدند. &lt;br /&gt;
چند کشور دیگر نیز انتخابات دمکراتیک منزوی شده‌ای داشتند. از این قبیل‌اند: شیلی در سال 1970 ، هاییتی (غیرمستقیم) در سال ۱۹۴۶ اِل سالوادور در سال ۱۹۳۱. مورد به‌‌خصوص مکزیک را نیز ذیلأ به‌‌عنوان یک رژیم استبدادی فراگیر بررسی خواهیم کرد، با این که شاید استدلال شود که مکزیک باید جزو دموکراسی ها بررسی شود. تا اواخر ۱۹۷۸، جمهوری دو مینیکن ـ بعد ازاین که بالا گویر (Balaguer) تحت فشار امریکا مجبور به‌‌قبول شکست خود درمقابل یک مالک لیبرال به‌‌نام گازمن (Guzman) شد اکوادور و پاناما ظاهرأ وارد یک دوره دمکراسی شدند. وجود دمکراسی، به‌‌مفهوم بالا، در کو ستاریکا (Costa Rica) ابهامی بیش نیست. اما، درست است که اکنون آزادی‌های مدنی درسطح بسیار گسترده‌ای دراین کشور وجود دارد. ازسال ۱۹۷۰ نیز که حزب کمونیست منحل شده اجازه فعالیت دوباره پیدا کرد (تا سال ۱۹۷۴)، انتخابات آزاد و منصفانه‌ای براساس حق رأی نسبتأ معدود شده‌ای در این کشور وجود داشت. کوستاریکا را باید از جمله دمکراسی‌های انحصارگر (در سطح گسترده) نامید. ابهام مکرر دیگر، رکورد طولانی دمکراسی در شیلی است. درواقع سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۰، نخستین رییس جهور در تاریخ شیلی بود که در انتخاباتی پیروز شد که کلیه جمعیت حق مشارکت در آن را داشت. بنابراین شیلی نیز، در شمار کشورهائی خواهد بود که در بخش دیگری با یک بررسی تجربی به‌‌آن رسیدگی می‌کنیم. &lt;br /&gt;
بالآخره در جدول زیر، مساله جنسیت‌گرایی در قوانین اساسی را دنبال می‌کنیم. تاریخ‌های زیر الزامأ به‌‌حق رآی کلیه زنان اشاره نمی‌کند ـ برخی از قوانین اساسی هنوز بخش‌های عظیمی از جمعیت (هم زن و هم مرد) را حذف می‌کنند ـ بلکه به‌‌تاریخ  پایان  حق رای‌ای که مشخصأ علیه زنان تبعیض قایل می‌شد. &lt;br /&gt;
در نیمی از موارد نامبرده، حق رای زنانَ بخشی از روند مهم دگرگونی سیاسی - اجتماعی انقلاب‌های لیبرالی و توده‌ای است: از جمله اکوادور، برزیل، کوبا، ونزویلا، آرژانتین، کوستاریکا، گواتمالا و بولیوی. در ونزویلا و بولیوی (حق رای زنان) بخشی از استقرار دمکراسی برای نخستین بار در تاریخ این کشورها بود، در گواتمالا در فاصله‌ٔ کمی بعد از آن (استقرار دمکراسی) صورت پذیرفتو فقط در پنج کشور (حق رای زنان) در روال «عادی» سیاست به‌‌دست آمد: اوروگویه، پاناما، شیلی، مکزیک و پرو. در آخر باید متذکر شد که مواردی وجود داشته که حق رای زنان توسط یک دیکتاتور برای مقاصد رنگارنگ خود داده شده است: توسط هرناوتر مارتینز در اِل سالوادور، تروجیلو در جمهوری دومینیکن و یاروجاس پینیلا در کلمبیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+حق رأی زنان براساس حقوق مساوی با مردان &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اکوادور || ۱۹۲۹ || آرژانتین || ۱۹۴۷ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| برزیل || ۱۹۳۲ || شیلی || ۱۹۴۹&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اوروگویه || ۱۹۳۲ || کوستاریکا || ۱۹۴۹ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کوبا || ۱۹۳۴ ||  گواتمالا || ۱۹۵۰ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ال‌سالوادور || ۱۹۳۹ ||  بولیوی || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری دومینیکن || ۱۹۴۲ ||  مکزیک  || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاناما || ۱۹۴۶ ||  کلمبیا || ۱۹۵۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ونزوئلا || ۱۹۴۷ ||  پرو || ۱۹۵۵ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هندوراس || ۱۹۵۸   &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || پاراگویه || ۱۹۵۹  &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || نیکاراگویه || ۱۹۶۳ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هائیتی ||  -&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( ادامه دارد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31043</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31043"/>
		<updated>2012-04-22T14:31:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گوران تربورن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آزاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیدگی متغیر سیاست امریکای لاتین، بیننده را سر درگم کرده، تئوریسین را از خلاقیت بازداشته، و بردباری دیرپا و ظرافت تاکتیکی انقلابیون را به‌‌مبارزه می‌خواند. قاره‌ئی مملو از کودتاهای نظامی و دیکتاتوری‌ها؛ ولی درضمن دارای دمکراسی‌های بورژوائی مردان، به‌‌قدمت و حتی قدیمی‌تر از برخی کشورهای اروپای غربی یا امریکای شمالی. کشورهائی که به‌‌دست الیگارشی‌های وحدت یافته فرمانروایی می‌شوند؛ لکن اغلب به‌‌دلیل جنگ‌های ممتد داخلی مابین بورژواها، از هم پاشیده شده‌اند (مثل کلمبیا حدود ۲۰، ۳۰ سال پیش). جوامعی فوق‌العاده غیر مساوات‌طلب؛ جوامعی که برای موقعیت و مقام اجتماعی اهمیت به‌‌خصوصی قائلند - امّا معذلک یکی از همین جوامع برای چندین دهه توسط یک دیکتاتور نظامی بی‌سواد، که کارش در ۲۲ سالگی رهبری باندهای دهقانی بود، اداره می‌شده. این شخص رافائل کاررا (‌R. CARRERA)‬ است که بین سال‌های ۶۵ - ۱۸۳۸  بر گواتمالا حکمرانی کرد. جائی که یکی از بی‌نظیرترین مظاهر مقام‌طلبی، در زمان ریاست جمهوری یکی از پشتیبانان سرسخت گسترش سرمایه‌داری، توسط توده‌ها نابود شد. قاره‌ئی مملو از قهر دائمی، قتل عام‌های متداول علیه کارگران و دهقانان، امّا قاره‌ئی که ضمناً نخستین وزرای حکومت کمونیستی (کوبا - سال ۱۹۴۲)، و نخستین حکومت مارکسیستی منتخب (شیلی - سال ۱۹۷۰) را در تاریخ ملت‌های سرمایه‌داری به‌‌خود دیده است. طبقات حاکمی که به‌‌حدّ افراط تنگ‌نظر و وحشی‌اند؛ امّا معذلک تنها موردی که بخشی از بورژوازی آشکارا در اوج جنگ سرد با کمونیست‌ها همکاری کرده است. (سرمایه‌داران متشخص در آخرین کابینهٔ آربانز در گواتمالا). کشورهای وابسته‌ئی، که در اغلب موارد کنترل داخلی بیش‌تری بر وسائل تولید اعمال می‌کنند تا کانادا. رژیم‌هایی فوق‌العاده اختناقی و ضدمردمی که غالباً در مقابله با طبقات مردمی غیرانقلابی‌اند. دو کشوری که از نظر رشد اجتماعی و اقتصادی پیشرفته‌تر از سایر کشورها هستند (آرژانتین و اوروگوئه) در چنگ دیکتاتوری‌هائی افتاده‌اند‌ که از سایر کشورها عقب‌مانده‌تر و درنده‌خوترند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به‌رغم وجود یا فقدان یک «نظریه مار کسیستی دولت»، روشن است که آن چه ماتریالیست‌های تاریخی برای درک سیاست امریکای لاتین لازم دارند، یک مناظرهٔ متقابلِ صرف درباره‌ٔٔ دولت سرمایه‌داری بعد از مستعمراتی، وابسته و یا هرچه می‌خواهید آن را بنامید، نیست. بلکه کاوشی است دربارهٔ مناسبات میان ساخت‌های اجتماعی، مبارزات طبقاتی و اشکال سیاسی. آمار تجربی  باید جمع‌آوری و ارزیابی و سپس تفسیر شوند، مفاهیم به‌‌جای این که نفی شوند، مورد سئوال قرار گیرند. تئوری‌ها باید از درون مطالب گردآوری شده استخراج شوند، نه این که به‌‌تجرید ساده سپرده شوند. خوشبختانه چنین تحلیل ‌هایی کاربرد عملی سیاسی خواهند داشت؛ اما (من) از آن سوی اقیانوس اطلس فقط با چند صفحه کاغذ و یک ماشین تحریر، بهتر است از «نتیجه گیری‌های عملی» جدأ خودداری کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک تناقض امریکای لاتینی&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اما، چرا باید با پیچیدگی سیاست امریکای لاتین، از زاویه مشخص دمکراسی صوری برخورد کنیم ـ و چرا چنان نوعی از حکومت را برگزینیم که به‌‌واسطه حق رآی عمومی و مساوی در انتخابات آزاد تعیین می‌شود و خالی از کاندیدگزینی دولتی، تهدید وارعاب وتقلب است؟ (تازه در موارد کمیابی که دمکراسی به‌‌این معنی در کشورهای مشخص امریکای لاتین وجود داشته، تآثیر بسیار کمی در جریان استثمار، کمبود رشد اقتصادی، بدبختی، و جنایات اجتماعی داشته است). احتمالأ چندین پاسخ داده خواهد شد. به‌‌سادگی می‌توانیم به‌‌یک برخورد مشروح رجوع کنیم. مقاله فعلی، بخشی از بررسی‌های جامع تری از اشکال گوناگون رژیم‌های سرمایه داری را تشکیل می‌دهد. این اشکال هم سرمایه داری پیش رفته را تحت تاثیر قرار می‌دهند و هم غیر پیش رفته؛ بخش بعدی مسیرهایی را مورد بررسی قرار می‌دهد که به‌‌دیکتاتوری می‌انجامند_ واین مساله‌ای است که درامریکای لاتین معاصر دردرجه اول اهمیت قرا دارد. دورنمایی که دراینجا انتخاب شده ممکنست چنان تفسیر شود که با تقارن حوادث سیاسی مشخص مرتبط است، که در آن دمکراسی، شعار اصلی شده است و در اطراف آن مقاومت مردمی گسترده‌ای در آرژانتین، بولیوی، برزیل، شیلی، اوروگویه و سایر نقاط، بعد از شکست انقلاب‌های دهه‌ٔ ۱۹۶۰ شکل گرفته است. به‌‌هرحال، منظور، نقد سلاح نیست. مساله به‌‌سادگی، عبارتست از کاوش در سیاست امریکای لاتین از دیدگاه دمکراسی صوری، و این، بینش مهمی را ارایه می‌کند که تا به‌‌حال به‌‌شدت نادیده گرفته شده است. &lt;br /&gt;
در نگاه اول، استثنایی بودن دمکراسی در امریکای لاتین چندان شگفت آور نیست. آخر، چگونه یک اقلیت بسیار کوچک صاحب امتیاز می‌تواند دراشکال دمکراتیک حکومت کند؟ و درواقع خود موجودیت حکومت دمکراتیک در کشورهای سرمایه داری پیش رفته است که متناقض است. به‌‌علاوه شکفت آور است که دو عامل اصلی تعیین کننده این تناقض یعنی قدرت سازمان یافته طبقه کارگر و جنبش کارگری (که در برخی موارد، متحدان یک خرده بورژوازی قدرتمنداند)؛ و تقارن حوادث (کونجنکتورهای) امتیازی ارائه شده توسط جنگ‌های مدون بسیج ملی ـ هر دو در امریکای لاتین به‌‌ترتیب ضعیف و غایب اند. اگر دقت کنیم، مشاهده می‌کنیم که عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین تا حدی گیج کننده است. و ترکیبات ذیل را به‌‌دست می‌آوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ مدت مدیدی است که قوانین دمکراتیک یا انحصارگر ـ دمکراتیک از ممالک پیش رفته امریکای شمالی و اروپای غربی وارد شده. مکزیک در سال ۱۸۵۷ حکومتی را براساس حق رآی عمومی و مساوی مردان مستقر کرد، پاناما در سال ۱۹۰۴ ، آرژانتین در سال ۱۹۱۲ .&lt;br /&gt;
‌ٔ&lt;br /&gt;
۲ ـ در امریکای لاتین امکانات فوق العاده بیش‌تری برای حفظ تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک و قانونی وجود دارد تا در اروپای غربی و امریکای شمالی. این مطلب بیش از هر چیز به‌‌دلیل وجود جمعیت عظیم شهری است که وابسته به‌‌زمین داران بزرگ محلی اند. و به‌‌علاوه، همان طور که تجربه امریکا نشان می‌دهد، جمعیت عظیم مهاجرین شهری را می‌توان به‌‌راحتی در نظام مشتری وار (کالایی) ادغام کرد که استخوان بندی آن را «ماشین‌های» سیاسی تشکیل می‌دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ درست است که طبقه کارگر امریکای لاتین برخی اوقات بسیار پیکارجو است؛ اما در بیش تر موارد این طبقه نسبتأ کوچک ومنزوی است، و فقط برخی اوقات در تشکیل اتحادیه ها و احزاب مستقل و با ثبات (در اندازه‌های گوناگون موفق بوده است، دهقانان معمولأ مطیع و آرام بوده، و فقط درموارد استثنایی قادر به‌‌فعالیت مستقل درمقیاس بزرگ هستند. برای نمونه می‌توان از فعالیت آن ها در بولیوی در سال ۱۸۹۹ و یا به‌‌هنگام انقلاب مکزیک نام برد ـ و حتی آن موقع نیز فقط در زمینه یک مبارزه‌ٔ شدید مابین ـ بورژوائی. خلاصه آن که در قاره امریکای لاتین طبقه حاکم با تهدید چندانی از پائین مواجه نیست، چه از طرف قیام های کارگری یا دهقانی و  چه از طرف احزاب کارگری یا دهقانی در انتخابات. فقط دردو کشور شیلی و پرو احزاب طبقه کارگر توانستند در انتخابات مجلس مؤسسان سال ۱۹۷۸ حتی ۱/۳ آرا را به‌‌دست آورند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ به‌‌هرحال، این قاره دارای رکورد غمناکی از کودتاهای مکرر و دیکتاتوری‌های وحشی است. و کلیه‌ٔ این کودتاها به‌‌استثنای کودتای شیلی در سال ۱۹۷۳، علیه حکومت‌هایی بوده که هَم خود را صرف حفظ و گسترش سرمایه داری می‌کردند. بی شک، تهدید‌های جدی از جانب طبقه کارگر غالبأ مشاهده شده است. اما، آیا این طور نیست که حتی یک دولت بورژوا دمکراتیک، وسایل سرکوب فراوانی در اختیار دارد؟ دولت ونزویلا در اواسط دهه ۱۹۶۰ در مقابله با قیام مسلحانه موفق بود، در حالی که ضمناٌ دمکراسی را برای جریان‌های مختلف بورژوائی حفظ کرد. و حتی در مورد شیلی، راه قانونی ممکنی برای ضد ـ انقلاب وجود داشت: درست قبل از کودتا، آلنده و اکثریت حزبش به‌‌نام اتحاد مردمی (unidad popular) ترتیب یک همه پرسی را دادند و آماده بودند که درصورت عدم موفقیت از کار خود کناره‌گیری کنند ـ و این (شکست آن ها) در شرایط درهم و برهم پائیز ۱۹۷۳ غیرمحتمل نبود. &lt;br /&gt;
از این رو در برخورد با حقایق تلخ، با آگاهی و هوشیاری مارکسیستی از امکانات تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک، پروبلماتیک غالب و قراردادی جناح چپ در سیاست امریکای لاتین باید خرد شده، سپس مشخص گردد. &lt;br /&gt;
غلبه دیکتاتوری و اختناق قهرآمیز گسترده بیش از هرچیز بیانگر شکست بورژوازی امریکای لاتین در استقرار دمکراسی، برای خود، است. و نه (بیانگر) شکست کنترل طبقات مردمی از راه‌هایی به‌‌جز ترور آشکار دولتی. &lt;br /&gt;
اما، آیا این بدان معنی است که تحلیل طبقاتی سیاست امریکای لاتین باید به‌‌دست فراموشی سپرده شود؟ وحتی اگر تیوری‌های تکامل‌گرای «مدرنیزه کردن» نهایتأ به‌‌خاطر حوادث خونین در بیش‌تر جوامع شهری با سواد، و دارای «طبقه متوسط»» مانند اروگویه و آرژانتین، فاقد اعتبار شده است، آیا بدین معنی است که ما باید خود را با توضیحاتی سطحی در زمینه فرهنک، شخصیت ها، نخبگان (الیت)، و گروه‌های ذی‌نفع و غیره قانع کنیم؟ این درست مثل اینست که فقط به‌‌بازیگران یک صحنه سیاسی بنگریم، به‌‌جامه‌ٔ بازی و ماسک آن ها، به‌‌نحوه اجرای برنامه، و به‌‌ورود و خروج  بازی کنان؛ بی آن که حتی سعی کنیم محتوای داستان را درک کنیم تئاتری که درامریکای لاتین روی صحنه است همان انباشت سرمایه است که در یک نظام بین المللی قرار دارد: حقیقتی وحشتناک که درک آن در جمله‌پردازی‌های ریاکارانه و عوام فریبانه لیبرالی مبتنی بر رشد و صنعتی شدن، ممکن نیست. استعاره به‌‌کنار، کودیلوها (اصطلاحی که در امریکای لاتین برای یک رهبر یا دیکتاتور نظامی به‌‌کار می‌رود)، خونتاها، دماکوگ ها، سیاستمداران فاسد و صادق بوروکرات، تکنوکرات ها، و شکنجه گران، به‌‌علاوه مردمی که بر آن ها حکومت می‌کنند همگی اجزأ یک روند تاریخی سرمایه داری اند. فقط اگر &lt;br /&gt;
به این ترتیب به‌‌آن ها بنگریم، می‌توانیم پاسخی به‌‌این پرسش بدهیم: رهبران، رهبری شوندگان را به‌‌کجا می‌برند؟ طبقه، در معنی ماتریالیستی تاریخی مفهومی نیست که به‌‌یک گروه همگون و آگاه از مردم با موقعیت مشابه اقتصادی اطلاق شود، بلکه عبارتست از پشتیبانی‌های انسانی موقتی (موقتی زیرا می‌تواند از طبقه‌ای به‌‌طبقه دیگرر انتقال یابد) از روابط و نیرومای مشخص تولیدی. از این رو، اگر روابط و نیرو‌های تولیدی سرمایه داری، به‌‌تاریخ امریکای لاتین معنی می‌آمد، طبقه نیز باید همچون وسیله‌ای باشد برای تحلیل ساختمان بندی و الگو بندی  جهان سردرگم حوادث سیاسی. آنچه مارکسیست‌ها باید در انجام آن بکوشند، عبارتست از تعیین حلقه‌های زنجیر پیچیده و دراز تصمیمات (مواضع سیاسی) اشخاص و گروه‌ها، و فعالیت آنان از طریق مبارزه طبقاتی، در رشته روابط و نیروهای تولیدی معین. البته مقاله حاضر فقط کوششی است فروتنانه در انجام این وظیفه‌ٔ مبرم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رکورد شماره‌ٔ ۱: دمکراسی‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوشش در وفادار ماندن به‌‌قانون متدولوژیکی گنجاندن سیستماتیک مطالب، من فقط چندین مورد «مهم» از کشورهای «امریکای لاتین» را به‌‌کار می‌برم. به‌‌هر حال، تهیه یک رکورد تجربی سیستماتیک از اشکال حکومتی، وظیفه‌ای است مشکل، بخصوص برای یک مقایسه‌گرای (دنباله‌روی روش‌های تطبیقی در تحلیل‌های اجتماعی) غیر متخصص، بررسی ‌های مشروح موجود، هم ازنظر کیفیت و هم از نظر تقسیم بندی جفرافیای، بسیار ناهموارند. اطلاعات اولیه از قوانین اساسی و قوانین انتخاباتی و آمارهایی که در دسترس مستقیم‌اند، معمولا قابل اعتماد نیستند، زیرا تقلب و تهدید و ترتیبات خاص نهادی غالبأ در چنین آمارهایی وجود دارد. البته، حدود و اهمیت تشخیص و ارزشیابی این مسائل فوق العاده مشکل است. بنابراین لازمست خواننده اشتباهات و اختیاری بودن احتمالی آمار را در نظر داشته باشد. من حداقل می‌کوشم این موارد را مشخص کنم. &lt;br /&gt;
از بیست دولت آمریکای لاتین، (هفت) یا هشت کشور انتخاب شده، حداقل دو مورد انتخابات ریاست جمهوری دمکراتیک (مردان) را یکی بعد از دیگری تجربه کرده اند. (با در نظر گرفتن تقدم اجرایی همه جا به‌‌جز در شیلی سال‌های ۱۹۲۵-۱۸۹۱، انتخابات ریاست جمهوری فوق العاده مهم اند.) سال‌هایی که داده شده اشاره به‌‌چنین انتخاباتی دارد. (در صورتی که آن ها دمکراتیک بوده باشند). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرژانتین:۱۹۷۳ (۱۹۵۱) ۱۹۴۶ِ، ۲۸-۱۹۱۶&lt;br /&gt;
قانون سانزپنا ‪(‬SAENZ PENA‪)‬ سال ۱۹۱۲ ، حق رأی عمومی مردان را به‌‌طور مؤثر به‌‌تصویب رساند و برای نخستین بار در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۱۶ به‌‌کار گرفته شد. به‌‌هرحال در سال ۱۹۱۴ ، ۵۳ درصد از کل مردان بالغ خارجی بودند وهیچ گونه حقوق سیاسی نداشتند. درواقع پرون ـ در سال‌های ۱۹۴۶، ۱۹۵۱ و ۱۹۷۳ ـ تنها رئیس جمهور آرژانتین است که در نتیجه انتخابات و آرای اکثریت جمعیت (یا درمورد سال ۱۹۴۶ جمعیت مردان) به‌‌این سمت رسیده است. انتخابات سال ۱۹۵۱ در حین یک حکومت نظامی صورت پذیرفته و اپوزیسیون مرتبأ مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت. البته احتمالا پرون به‌‌هرحال به‌‌راحتی اکثریت را می‌آورد . ۵۰ سال جلوتر لاف زنان پرونیستا از بی تفاوتی بزرگوارانه پلیس بهره مند شدند، اما ظاهرأ خود انتخابات به‌‌نحوی عادلانه برگزار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بولیوی ۶۰-۱۹۵۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انقلاب سال ۱۹۵۲ حق ی أی عمومی را تصویب کرد. و این در انتخابات نسبتأ آزاد سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ به‌‌کار گرفته شد. این انتخابات به‌‌شدت تحت تسلط حزب حاکم (جنبش ملی انقلابی MNR ) بود. اما برای سایر کاندیدها نیز امکانات مانوری فراوان موجود بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمبیا سال‌های ۴۶-۱۹۳۸ (۷۴-۱۹۶۲)، ۱۹۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۶، این کشور دارای یک قانون اساستی دمکراتیک (مردان) شد. بعد از ارتجاع محافظه کار استبدادی سال‌‌های ۵۳-۱۹۴۹ و دیکتاتوری نظامی پوپولیست سال‌های ۷-۱۹۵۳، کلمبیا به‌‌حاکمیت قانونی بازکشت و تا سال ۱۹۷۸ تحت حکومت جبهه‌ٔ ملی محافظه‌کاران و لیبرال ها بود که ریاست جمهوری را بین خود تقسیم کردند اما به‌‌سایر کاندیدها نیز اجازه فعالیت دادند. اشاره شد که در سال ۱۹۷۰ این جبهه فقط از طریق تقلب برنده شد. مشارکت انتخاباتی در سطحی فوق العاده پائین و معمولا ۳۰ تا ۴۰ درصد انتخاب کنندگان را دربر می‌گیرد. به‌‌علاوه انتخابات سال ۱۹۳۸ و ۱۹۴۲ توسط جناح دست راستی ضد ـ دمکراتیک و بسیار قویِ محافظه کاران تحریم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوبا ۴۸-۱۹۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای مجلس مؤسسان که قانون اساسی مترقی سال ۱۹۴۰ را طرح ریزی کردند، ظاهرأ سال قبل به‌‌طور آزادانه برگزیده شدند. شکست ائتلاف بی قاعده طرفداران باتیستا، یکی از دلایل این واقعیت است. به‌‌هرحال، ظواهر امر، عکس این مطلب را در مورد برگزیدن باتیستا به‌‌عنوان رئیس جمهور در سال ۱۹۴۰، می‌رساند. (انتخابات ریاست جمهوری آزادانه نبود.) به‌‌هر ترتیب، در سال ۱۹۴۴ و ۱۹۴۸ کوبا به‌‌روشنی شرایط لازم یک دمکراسی بورژوائی را داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گواتمالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سیاست مدون در گواتمالا از انقلاب اکتبر ۱۹۴۴ آغاز شده است. دراین انقلاب خونتای موقت که خود درپی شکست و تسلیم دیکتاتور اوبیکو درماه ژوئن همان سال روی کار آمده بود، عزل شد. پس از اندکی تامل اعضا طبقه‌ٔ متوسط مجلس بالاخره به‌‌نیمی از اکثریت مردان با سواد حق رای داد (اگرجه تنها برای حفظ ظاهر.) رئیس جمهور آروالو و آربنز به‌‌نحوی دمکراتیک با اکریت آرا انتخاب شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎پاناما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎انتخابات سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ را‫ (بعد از قتل رمون دیکتاتور نظامی اصلاح‌طلب)‬ که شاید به‌‌نحوی سلسله مراتبی برگزار شد، می‌توان دمکرات نامید. در سال  ۱۹۶۴ اریاس که یک کودیلوی پوپولیست بود به‌‌طور تقلبی از کار برکنار شد و در سال ۱۹۶۸ ارتش علیه اوپا به‌‌میدان گذارد‫.‬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎اوروگویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوروگویه در سال ۱۹۱۸ حق رأی عمومی مردان را به‌‌دست آورد. تقلب  (در نحوه برگزاری انتخابات) تا سال ۱۹۲۵ رایج بود، اما ظاهرأ تاثیری در نتیجه انتخابات سال ۱۹۲۲ نداشت. در سال ۱۹۳۳ پرزیدنت تِرا، کودتا کرد و مشخصات اختناقی این کودتا به‌‌زودی آشکارشد. به‌‌هرحال، کواتای دیگری در سال ۱۹۴۲، نظام مشروطه قدیمی را بار دیگر برقرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ونزویلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۴۵ ، یک توطیه نظامی مرتبط با حرکت دمکراتیک ‪(‬Accion Democratio‪)‬ به‌‌حدود نیم قرن دیکتاتوری کودیلوها خاتمه داد. رئیس جمهور که به‌‌طوردمکراتیک برگزیده شده بود، به‌‌زودی عزل شد. به‌‌دنبال آن دهه دیگری از دیکتاتوری نظامی آغاز شد که بالأخره در نتیجه یک قیام نظامی سیویل از هم پاشیده شد. در قطب بندی سیاسی‌ای که به‌‌دنبال انقلاب کوبا رخ داد و تأثیر مشخصی در ونزوئلا و انقلاب ضد ـ دیکتاتوری تقریبأ همزمان داشت، حزب کمونیست ونزوئلا (PCV) و جنبش انقلابی چپ (MIR) هر دو قبل از انتخابات سال ۱۹۶۳ غیر قانونی اعلام شدند. با این که چپی ها آلت دست یک سری تحریکات حکومتی شدند، لکن نباید فراموش کرد که حزب کمونیست ونزوئلا و جنبش انقلابی چپ فقط بعد از اتخاذ استراتژی قیام مسلحانه، غیر قانونی اعلام شدند. به‌‌هرحال دمکراسی هم‌چنان در میان احزاب بورژوایی رواج داشت ودر سال ۱۹۶۹، چپی ها دوبار قانونی اعلام شدند. &lt;br /&gt;
چند کشور دیگر نیز انتخابات دمکراتیک منزوی شده‌ای داشتند. از این قبیل‌اند: شیلی در سال 1970 ، هاییتی (غیرمستقیم) در سال ۱۹۴۶ اِل سالوادور در سال ۱۹۳۱. مورد به‌‌خصوص مکزیک را نیز ذیلأ به‌‌عنوان یک رژیم استبدادی فراگیر بررسی خواهیم کرد، با این که شاید استدلال شود که مکزیک باید جزو دموکراسی ها بررسی شود. تا اواخر ۱۹۷۸، جمهوری دو مینیکن ـ بعد ازاین که بالا گویر (Balaguer) تحت فشار امریکا مجبور به‌‌قبول شکست خود درمقابل یک مالک لیبرال به‌‌نام گازمن (Guzman) شد اکوادور و پاناما ظاهرأ وارد یک دوره دمکراسی شدند. وجود دمکراسی، به‌‌مفهوم بالا، در کو ستاریکا (Costa Rica) ابهامی بیش نیست. اما، درست است که اکنون آزادی‌های مدنی درسطح بسیار گسترده‌ای دراین کشور وجود دارد. ازسال ۱۹۷۰ نیز که حزب کمونیست منحل شده اجازه فعالیت دوباره پیدا کرد (تا سال ۱۹۷۴)، انتخابات آزاد و منصفانه‌ای براساس حق رأی نسبتأ معدود شده‌ای در این کشور وجود داشت. کوستاریکا را باید از جمله دمکراسی‌های انحصارگر (در سطح گسترده) نامید. ابهام مکرر دیگر، رکورد طولانی دمکراسی در شیلی است. درواقع سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۰، نخستین رییس جهور در تاریخ شیلی بود که در انتخاباتی پیروز شد که کلیه جمعیت حق مشارکت در آن را داشت. بنابراین شیلی نیز، در شمار کشورهائی خواهد بود که در بخش دیگری با یک بررسی تجربی به‌‌آن رسیدگی می‌کنیم. &lt;br /&gt;
بالآخره در جدول زیر، مساله جنسیت‌گرایی در قوانین اساسی را دنبال می‌کنیم. تاریخ‌های زیر الزامأ به‌‌حق رآی کلیه زنان اشاره نمی‌کند ـ برخی از قوانین اساسی هنوز بخش‌های عظیمی از جمعیت (هم زن و هم مرد) را حذف می‌کنند ـ بلکه به‌‌تاریخ  پایان  حق رای‌ای که مشخصأ علیه زنان تبعیض قایل می‌شد. &lt;br /&gt;
در نیمی از موارد نامبرده، حق رای زنانَ بخشی از روند مهم دگرگونی سیاسی - اجتماعی انقلاب‌های لیبرالی و توده‌ای است: از جمله اکوادور، برزیل، کوبا، ونزویلا، آرژانتین، کوستاریکا، گواتمالا و بولیوی. در ونزویلا و بولیوی (حق رای زنان) بخشی از استقرار دمکراسی برای نخستین بار در تاریخ این کشورها بود، در گواتمالا در فاصله‌ٔ کمی بعد از آن (استقرار دمکراسی) صورت پذیرفتو فقط در پنج کشور (حق رای زنان) در روال «عادی» سیاست به‌‌دست آمد: اوروگویه، پاناما، شیلی، مکزیک و پرو. در آخر باید متذکر شد که مواردی وجود داشته که حق رای زنان توسط یک دیکتاتور برای مقاصد رنگارنگ خود داده شده است: توسط هرناوتر مارتینز در اِل سالوادور، تروجیلو در جمهوری دومینیکن و یاروجاس پینیلا در کلمبیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+حق رأی زنان براساس حقوق مساوی با مردان &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اکوادور || ۱۹۲۹ || آرژانتین || ۱۹۴۷ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| برزیل || ۱۹۳۲ || شیلی || ۱۹۴۹&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اوروگویه || ۱۹۳۲ || کوستاریکا || ۱۹۴۹ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کوبا || ۱۹۳۴ ||  گواتمالا || ۱۹۵۰ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ال‌سالوادور || ۱۹۳۹ ||  بولیوی || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری دومینیکن || ۱۹۴۲ ||  مکزیک  || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاناما || ۱۹۴۶ ||  کلمبیا || ۱۹۵۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ونزوئلا || ۱۹۴۷ ||  پرو || ۱۹۵۵ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هندوراس || ۱۹۵۸   &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || پاراگویه || ۱۹۵۹  &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || نیکاراگویه || ۱۹۶۳ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هائیتی ||  -&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( ادامه دارد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31005</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31005"/>
		<updated>2012-04-19T13:34:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیدگی متغیر سیاست امریکای لاتین، بیننده را سر درگم کرده، تیوریسین را از خلاقیت بازداشته، و بردباری دیر پا و ظرافت تاکتیکی انقلا بیون را به‌‌مبارزه می‌خواند. قاره ای مملو از کودتاهای نظامی و دیکتاتوری ها: ولی درضمن دارای دمکراسی‌های بورژوایی مردان، به‌‌قدمت و حتی قدیمی تر از برخی کشورهای اروپای غربی یا امریکای شمالی. کشورهایی که به‌‌دست الیگارشی‌های وحدت یافته فرمانروایی می‌شوند؟ لکن اغلب به‌‌دلیل جنگ‌های ممتد داخلی مابین بورژواها، از هم پاشیده شده‌اند (مثل کلمبیا حدود 20 ، 30 سال پیش). جوامعی فوق العاده غیر مساوات طلب: جوامعی که برای موقعیت و مقام اجتماعی اهمیت به‌‌خصوصی قایلند - اما معذلک یکی از همین جوامع برای چندین دهه توسط یک دیکتاتور نظامی بی سواد، که کارش در 22 سالگی رهبری باندهای دهقانی بود، اداره می‌شده. این شخص رافایل کاورا ‪(‬R‪.‬CARRERA‪)‬ است که بین سال‌های ۶۵-۱۸۳۸ بر گواتمالا حکمرانی کرد. جایی که یکی از بی نظیرترین مظاهر مقام طلبی، در زمان ریاست جمهوری یکی از پشتیبانان سرسخت گسترش سرمایه داری، توسط توده‌ها نابود شد. قاره‌ای مملو از قهر دایمی، قتل عام‌های متداول علیه کارگران و دهقانان، اما قاره‌ای که ضمناٌ نخستین وزرای حکومت کمونیستی (کوبا - سال ۱۹۴۲)، و نخستین حکومت مارکسیستی منتخب (شیلی -سال ۱۹۷۰) را در تاریخ ملت‌های سرمایه داری به‌‌خود دیده است. طبقات حاکمی که به‌‌حد افراط تنگ نظر و وحشی‌اند؟ اما معذلک تنها موردی که بخثس از بورژوازی آشکارا در اوج جنگ سرد با کمونیست ها همکاری کرده است. (سرمایه داران متشخص در آخرین کابینه آربانز در گواتمالا). کشورهای وابسته‌ای، که در اغلب موارد کنترل داخلی بیش تری بر وسایل تولید اعمال می‌کنند تا کانادا. رژیم هایی فوق العاده اختناقی و ضدمردمی که غالبأ در مقابله با طبقات مردمی غیر انقلابی‌اند. دو کشوری که از نظر رشد اجتماعی و اقتصادی پیشرفته تر از سایی کشورها هستند (آرژانتین و اوروگویه) در چنگ دیکتاتوری هایی افتاده‌اند‌ که از سایی کشورها عقب مانده تر و درنده خو ترند. &lt;br /&gt;
به رغم وجود یا فقدان یک «نظریه مار کسیستی دولت»، روشن است که آن چه ماتریالیست‌های تاریخی برای درک سیاست امریکای لاتین لازم دارند، یک مناظره متقابل صرف درباره‌ٔٔ دولت سرمایه داری بعد از مستعمراتی، وابسته و یا هر چه می‌خواهید آن را بنامید، نیست. بلکه کاوشی است دربار مناسبات میان ساخت‌های اجتماعی، مبارزات طبقاتی و اشکال سیاسی. آمار تجربی  باید جمع آوری و ارزیابی و سپس تفسیر شوند، مفاهیم به‌‌جای این که نفی شوند، مورد سئوال قرار گیرند. تیوری ها باید از درون مطالب گردآوری شده استخراج شوند، نه این که به‌‌تجرید ساده سپرده شوند. خوشبختانه چنین تحلیل ‌هایی کاربرد عملی سیاسی خواهند داشت؛ اما (من) از آن سوی اقیانوس اطلس فقط با چند صفحه کاغذ و یک ماشین تحریر، بهتر است از «نتیجه گیری‌های عملی» جدأ خودداری کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک تناقض امریکای لاتینی&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اما، چرا باید با پیچیدگی سیاست امریکای لاتین، از زاویه مشخص دمکراسی صوری برخورد کنیم ـ و چرا چنان نوعی از حکومت را برگزینیم که به‌‌واسطه حق رآی عمومی و مساوی در انتخابات آزاد تعیین می‌شود و خالی از کاندیدگزینی دولتی، تهدید وارعاب وتقلب است؟ (تازه در موارد کمیابی که دمکراسی به‌‌این معنی در کشورهای مشخص امریکای لاتین وجود داشته، تآثیر بسیار کمی در جریان استثمار، کمبود رشد اقتصادی، بدبختی، و جنایات اجتماعی داشته است). احتمالأ چندین پاسخ داده خواهد شد. به‌‌سادگی می‌توانیم به‌‌یک برخورد مشروح رجوع کنیم. مقاله فعلی، بخشی از بررسی‌های جامع تری از اشکال گوناگون رژیم‌های سرمایه داری را تشکیل می‌دهد. این اشکال هم سرمایه داری پیش رفته را تحت تاثیر قرار می‌دهند و هم غیر پیش رفته؛ بخش بعدی مسیرهایی را مورد بررسی قرار می‌دهد که به‌‌دیکتاتوری می‌انجامند_ واین مساله‌ای است که درامریکای لاتین معاصر دردرجه اول اهمیت قرا دارد. دورنمایی که دراینجا انتخاب شده ممکنست چنان تفسیر شود که با تقارن حوادث سیاسی مشخص مرتبط است، که در آن دمکراسی، شعار اصلی شده است و در اطراف آن مقاومت مردمی گسترده‌ای در آرژانتین، بولیوی، برزیل، شیلی، اوروگویه و سایر نقاط، بعد از شکست انقلاب‌های دهه‌ٔ ۱۹۶۰ شکل گرفته است. به‌‌هرحال، منظور، نقد سلاح نیست. مساله به‌‌سادگی، عبارتست از کاوش در سیاست امریکای لاتین از دیدگاه دمکراسی صوری، و این، بینش مهمی را ارایه می‌کند که تا به‌‌حال به‌‌شدت نادیده گرفته شده است. &lt;br /&gt;
در نگاه اول، استثنایی بودن دمکراسی در امریکای لاتین چندان شگفت آور نیست. آخر، چگونه یک اقلیت بسیار کوچک صاحب امتیاز می‌تواند دراشکال دمکراتیک حکومت کند؟ و درواقع خود موجودیت حکومت دمکراتیک در کشورهای سرمایه داری پیش رفته است که متناقض است. به‌‌علاوه شکفت آور است که دو عامل اصلی تعیین کننده این تناقض یعنی قدرت سازمان یافته طبقه کارگر و جنبش کارگری (که در برخی موارد، متحدان یک خرده بورژوازی قدرتمنداند)؛ و تقارن حوادث (کونجنکتورهای) امتیازی ارائه شده توسط جنگ‌های مدون بسیج ملی ـ هر دو در امریکای لاتین به‌‌ترتیب ضعیف و غایب اند. اگر دقت کنیم، مشاهده می‌کنیم که عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین تا حدی گیج کننده است. و ترکیبات ذیل را به‌‌دست می‌آوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ مدت مدیدی است که قوانین دمکراتیک یا انحصارگر ـ دمکراتیک از ممالک پیش رفته امریکای شمالی و اروپای غربی وارد شده. مکزیک در سال ۱۸۵۷ حکومتی را براساس حق رآی عمومی و مساوی مردان مستقر کرد، پاناما در سال ۱۹۰۴ ، آرژانتین در سال ۱۹۱۲ .&lt;br /&gt;
‌ٔ&lt;br /&gt;
۲ ـ در امریکای لاتین امکانات فوق العاده بیش‌تری برای حفظ تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک و قانونی وجود دارد تا در اروپای غربی و امریکای شمالی. این مطلب بیش از هر چیز به‌‌دلیل وجود جمعیت عظیم شهری است که وابسته به‌‌زمین داران بزرگ محلی اند. و به‌‌علاوه، همان طور که تجربه امریکا نشان می‌دهد، جمعیت عظیم مهاجرین شهری را می‌توان به‌‌راحتی در نظام مشتری وار (کالایی) ادغام کرد که استخوان بندی آن را «ماشین‌های» سیاسی تشکیل می‌دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ درست است که طبقه کارگر امریکای لاتین برخی اوقات بسیار پیکارجو است؛ اما در بیش تر موارد این طبقه نسبتأ کوچک ومنزوی است، و فقط برخی اوقات در تشکیل اتحادیه ها و احزاب مستقل و با ثبات (در اندازه‌های گوناگون موفق بوده است، دهقانان معمولأ مطیع و آرام بوده، و فقط درموارد استثنایی قادر به‌‌فعالیت مستقل درمقیاس بزرگ هستند. برای نمونه می‌توان از فعالیت آن ها در بولیوی در سال ۱۸۹۹ و یا به‌‌هنگام انقلاب مکزیک نام برد ـ و حتی آن موقع نیز فقط در زمینه یک مبارزه‌ٔ شدید مابین ـ بورژوائی. خلاصه آن که در قاره امریکای لاتین طبقه حاکم با تهدید چندانی از پائین مواجه نیست، چه از طرف قیام های کارگری یا دهقانی و  چه از طرف احزاب کارگری یا دهقانی در انتخابات. فقط دردو کشور شیلی و پرو احزاب طبقه کارگر توانستند در انتخابات مجلس مؤسسان سال ۱۹۷۸ حتی ۱/۳ آرا را به‌‌دست آورند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ به‌‌هرحال، این قاره دارای رکورد غمناکی از کودتاهای مکرر و دیکتاتوری‌های وحشی است. و کلیه‌ٔ این کودتاها به‌‌استثنای کودتای شیلی در سال ۱۹۷۳، علیه حکومت‌هایی بوده که هَم خود را صرف حفظ و گسترش سرمایه داری می‌کردند. بی شک، تهدید‌های جدی از جانب طبقه کارگر غالبأ مشاهده شده است. اما، آیا این طور نیست که حتی یک دولت بورژوا دمکراتیک، وسایل سرکوب فراوانی در اختیار دارد؟ دولت ونزویلا در اواسط دهه ۱۹۶۰ در مقابله با قیام مسلحانه موفق بود، در حالی که ضمناٌ دمکراسی را برای جریان‌های مختلف بورژوائی حفظ کرد. و حتی در مورد شیلی، راه قانونی ممکنی برای ضد ـ انقلاب وجود داشت: درست قبل از کودتا، آلنده و اکثریت حزبش به‌‌نام اتحاد مردمی (unidad popular) ترتیب یک همه پرسی را دادند و آماده بودند که درصورت عدم موفقیت از کار خود کناره‌گیری کنند ـ و این (شکست آن ها) در شرایط درهم و برهم پائیز ۱۹۷۳ غیرمحتمل نبود. &lt;br /&gt;
از این رو در برخورد با حقایق تلخ، با آگاهی و هوشیاری مارکسیستی از امکانات تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک، پروبلماتیک غالب و قراردادی جناح چپ در سیاست امریکای لاتین باید خرد شده، سپس مشخص گردد. &lt;br /&gt;
غلبه دیکتاتوری و اختناق قهرآمیز گسترده بیش از هرچیز بیانگر شکست بورژوازی امریکای لاتین در استقرار دمکراسی، برای خود، است. و نه (بیانگر) شکست کنترل طبقات مردمی از راه‌هایی به‌‌جز ترور آشکار دولتی. &lt;br /&gt;
اما، آیا این بدان معنی است که تحلیل طبقاتی سیاست امریکای لاتین باید به‌‌دست فراموشی سپرده شود؟ وحتی اگر تیوری‌های تکامل‌گرای «مدرنیزه کردن» نهایتأ به‌‌خاطر حوادث خونین در بیش‌تر جوامع شهری با سواد، و دارای «طبقه متوسط»» مانند اروگویه و آرژانتین، فاقد اعتبار شده است، آیا بدین معنی است که ما باید خود را با توضیحاتی سطحی در زمینه فرهنک، شخصیت ها، نخبگان (الیت)، و گروه‌های ذی‌نفع و غیره قانع کنیم؟ این درست مثل اینست که فقط به‌‌بازیگران یک صحنه سیاسی بنگریم، به‌‌جامه‌ٔ بازی و ماسک آن ها، به‌‌نحوه اجرای برنامه، و به‌‌ورود و خروج  بازی کنان؛ بی آن که حتی سعی کنیم محتوای داستان را درک کنیم تئاتری که درامریکای لاتین روی صحنه است همان انباشت سرمایه است که در یک نظام بین المللی قرار دارد: حقیقتی وحشتناک که درک آن در جمله‌پردازی‌های ریاکارانه و عوام فریبانه لیبرالی مبتنی بر رشد و صنعتی شدن، ممکن نیست. استعاره به‌‌کنار، کودیلوها (اصطلاحی که در امریکای لاتین برای یک رهبر یا دیکتاتور نظامی به‌‌کار می‌رود)، خونتاها، دماکوگ ها، سیاستمداران فاسد و صادق بوروکرات، تکنوکرات ها، و شکنجه گران، به‌‌علاوه مردمی که بر آن ها حکومت می‌کنند همگی اجزأ یک روند تاریخی سرمایه داری اند. فقط اگر &lt;br /&gt;
به این ترتیب به‌‌آن ها بنگریم، می‌توانیم پاسخی به‌‌این پرسش بدهیم: رهبران، رهبری شوندگان را به‌‌کجا می‌برند؟ طبقه، در معنی ماتریالیستی تاریخی مفهومی نیست که به‌‌یک گروه همگون و آگاه از مردم با موقعیت مشابه اقتصادی اطلاق شود، بلکه عبارتست از پشتیبانی‌های انسانی موقتی (موقتی زیرا می‌تواند از طبقه‌ای به‌‌طبقه دیگرر انتقال یابد) از روابط و نیرومای مشخص تولیدی. از این رو، اگر روابط و نیرو‌های تولیدی سرمایه داری، به‌‌تاریخ امریکای لاتین معنی می‌آمد، طبقه نیز باید همچون وسیله‌ای باشد برای تحلیل ساختمان بندی و الگو بندی  جهان سردرگم حوادث سیاسی. آنچه مارکسیست‌ها باید در انجام آن بکوشند، عبارتست از تعیین حلقه‌های زنجیر پیچیده و دراز تصمیمات (مواضع سیاسی) اشخاص و گروه‌ها، و فعالیت آنان از طریق مبارزه طبقاتی، در رشته روابط و نیروهای تولیدی معین. البته مقاله حاضر فقط کوششی است فروتنانه در انجام این وظیفه‌ٔ مبرم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رکورد شماره‌ٔ ۱: دمکراسی‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوشش در وفادار ماندن به‌‌قانون متدولوژیکی گنجاندن سیستماتیک مطالب، من فقط چندین مورد «مهم» از کشورهای «امریکای لاتین» را به‌‌کار می‌برم. به‌‌هر حال، تهیه یک رکورد تجربی سیستماتیک از اشکال حکومتی، وظیفه‌ای است مشکل، بخصوص برای یک مقایسه‌گرای (دنباله‌روی روش‌های تطبیقی در تحلیل‌های اجتماعی) غیر متخصص، بررسی ‌های مشروح موجود، هم ازنظر کیفیت و هم از نظر تقسیم بندی جفرافیای، بسیار ناهموارند. اطلاعات اولیه از قوانین اساسی و قوانین انتخاباتی و آمارهایی که در دسترس مستقیم‌اند، معمولا قابل اعتماد نیستند، زیرا تقلب و تهدید و ترتیبات خاص نهادی غالبأ در چنین آمارهایی وجود دارد. البته، حدود و اهمیت تشخیص و ارزشیابی این مسائل فوق العاده مشکل است. بنابراین لازمست خواننده اشتباهات و اختیاری بودن احتمالی آمار را در نظر داشته باشد. من حداقل می‌کوشم این موارد را مشخص کنم. &lt;br /&gt;
از بیست دولت آمریکای لاتین، (هفت) یا هشت کشور انتخاب شده، حداقل دو مورد انتخابات ریاست جمهوری دمکراتیک (مردان) را یکی بعد از دیگری تجربه کرده اند. (با در نظر گرفتن تقدم اجرایی همه جا به‌‌جز در شیلی سال‌های ۱۹۲۵-۱۸۹۱، انتخابات ریاست جمهوری فوق العاده مهم اند.) سال‌هایی که داده شده اشاره به‌‌چنین انتخاباتی دارد. (در صورتی که آن ها دمکراتیک بوده باشند). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرژانتین:۱۹۷۳ (۱۹۵۱) ۱۹۴۶ِ، ۲۸-۱۹۱۶&lt;br /&gt;
قانون سانزپنا ‪(‬SAENZ PENA‪)‬ سال ۱۹۱۲ ، حق رأی عمومی مردان را به‌‌طور مؤثر به‌‌تصویب رساند و برای نخستین بار در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۱۶ به‌‌کار گرفته شد. به‌‌هرحال در سال ۱۹۱۴ ، ۵۳ درصد از کل مردان بالغ خارجی بودند وهیچ گونه حقوق سیاسی نداشتند. درواقع پرون ـ در سال‌های ۱۹۴۶، ۱۹۵۱ و ۱۹۷۳ ـ تنها رئیس جمهور آرژانتین است که در نتیجه انتخابات و آرای اکثریت جمعیت (یا درمورد سال ۱۹۴۶ جمعیت مردان) به‌‌این سمت رسیده است. انتخابات سال ۱۹۵۱ در حین یک حکومت نظامی صورت پذیرفته و اپوزیسیون مرتبأ مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت. البته احتمالا پرون به‌‌هرحال به‌‌راحتی اکثریت را می‌آورد . ۵۰ سال جلوتر لاف زنان پرونیستا از بی تفاوتی بزرگوارانه پلیس بهره مند شدند، اما ظاهرأ خود انتخابات به‌‌نحوی عادلانه برگزار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بولیوی ۶۰-۱۹۵۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انقلاب سال ۱۹۵۲ حق ی أی عمومی را تصویب کرد. و این در انتخابات نسبتأ آزاد سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ به‌‌کار گرفته شد. این انتخابات به‌‌شدت تحت تسلط حزب حاکم (جنبش ملی انقلابی MNR ) بود. اما برای سایر کاندیدها نیز امکانات مانوری فراوان موجود بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمبیا سال‌های ۴۶-۱۹۳۸ (۷۴-۱۹۶۲)، ۱۹۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۶، این کشور دارای یک قانون اساستی دمکراتیک (مردان) شد. بعد از ارتجاع محافظه کار استبدادی سال‌‌های ۵۳-۱۹۴۹ و دیکتاتوری نظامی پوپولیست سال‌های ۷-۱۹۵۳، کلمبیا به‌‌حاکمیت قانونی بازکشت و تا سال ۱۹۷۸ تحت حکومت جبهه‌ٔ ملی محافظه‌کاران و لیبرال ها بود که ریاست جمهوری را بین خود تقسیم کردند اما به‌‌سایر کاندیدها نیز اجازه فعالیت دادند. اشاره شد که در سال ۱۹۷۰ این جبهه فقط از طریق تقلب برنده شد. مشارکت انتخاباتی در سطحی فوق العاده پائین و معمولا ۳۰ تا ۴۰ درصد انتخاب کنندگان را دربر می‌گیرد. به‌‌علاوه انتخابات سال ۱۹۳۸ و ۱۹۴۲ توسط جناح دست راستی ضد ـ دمکراتیک و بسیار قویِ محافظه کاران تحریم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوبا ۴۸-۱۹۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای مجلس مؤسسان که قانون اساسی مترقی سال ۱۹۴۰ را طرح ریزی کردند، ظاهرأ سال قبل به‌‌طور آزادانه برگزیده شدند. شکست ائتلاف بی قاعده طرفداران باتیستا، یکی از دلایل این واقعیت است. به‌‌هرحال، ظواهر امر، عکس این مطلب را در مورد برگزیدن باتیستا به‌‌عنوان رئیس جمهور در سال ۱۹۴۰، می‌رساند. (انتخابات ریاست جمهوری آزادانه نبود.) به‌‌هر ترتیب، در سال ۱۹۴۴ و ۱۹۴۸ کوبا به‌‌روشنی شرایط لازم یک دمکراسی بورژوائی را داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گواتمالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سیاست مدون در گواتمالا از انقلاب اکتبر ۱۹۴۴ آغاز شده است. دراین انقلاب خونتای موقت که خود درپی شکست و تسلیم دیکتاتور اوبیکو درماه ژوئن همان سال روی کار آمده بود، عزل شد. پس از اندکی تامل اعضا طبقه‌ٔ متوسط مجلس بالاخره به‌‌نیمی از اکثریت مردان با سواد حق رای داد (اگرجه تنها برای حفظ ظاهر.) رئیس جمهور آروالو و آربنز به‌‌نحوی دمکراتیک با اکریت آرا انتخاب شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎پاناما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎انتخابات سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ را‫ (بعد از قتل رمون دیکتاتور نظامی اصلاح‌طلب)‬ که شاید به‌‌نحوی سلسله مراتبی برگزار شد، می‌توان دمکرات نامید. در سال  ۱۹۶۴ اریاس که یک کودیلوی پوپولیست بود به‌‌طور تقلبی از کار برکنار شد و در سال ۱۹۶۸ ارتش علیه اوپا به‌‌میدان گذارد‫.‬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎اوروگویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوروگویه در سال ۱۹۱۸ حق رأی عمومی مردان را به‌‌دست آورد. تقلب  (در نحوه برگزاری انتخابات) تا سال ۱۹۲۵ رایج بود، اما ظاهرأ تاثیری در نتیجه انتخابات سال ۱۹۲۲ نداشت. در سال ۱۹۳۳ پرزیدنت تِرا، کودتا کرد و مشخصات اختناقی این کودتا به‌‌زودی آشکارشد. به‌‌هرحال، کواتای دیگری در سال ۱۹۴۲، نظام مشروطه قدیمی را بار دیگر برقرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ونزویلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۴۵ ، یک توطیه نظامی مرتبط با حرکت دمکراتیک ‪(‬Accion Democratio‪)‬ به‌‌حدود نیم قرن دیکتاتوری کودیلوها خاتمه داد. رئیس جمهور که به‌‌طوردمکراتیک برگزیده شده بود، به‌‌زودی عزل شد. به‌‌دنبال آن دهه دیگری از دیکتاتوری نظامی آغاز شد که بالأخره در نتیجه یک قیام نظامی سیویل از هم پاشیده شد. در قطب بندی سیاسی‌ای که به‌‌دنبال انقلاب کوبا رخ داد و تأثیر مشخصی در ونزوئلا و انقلاب ضد ـ دیکتاتوری تقریبأ همزمان داشت، حزب کمونیست ونزوئلا (PCV) و جنبش انقلابی چپ (MIR) هر دو قبل از انتخابات سال ۱۹۶۳ غیر قانونی اعلام شدند. با این که چپی ها آلت دست یک سری تحریکات حکومتی شدند، لکن نباید فراموش کرد که حزب کمونیست ونزوئلا و جنبش انقلابی چپ فقط بعد از اتخاذ استراتژی قیام مسلحانه، غیر قانونی اعلام شدند. به‌‌هرحال دمکراسی هم‌چنان در میان احزاب بورژوایی رواج داشت ودر سال ۱۹۶۹، چپی ها دوبار قانونی اعلام شدند. &lt;br /&gt;
چند کشور دیگر نیز انتخابات دمکراتیک منزوی شده‌ای داشتند. از این قبیل‌اند: شیلی در سال 1970 ، هاییتی (غیرمستقیم) در سال ۱۹۴۶ اِل سالوادور در سال ۱۹۳۱. مورد به‌‌خصوص مکزیک را نیز ذیلأ به‌‌عنوان یک رژیم استبدادی فراگیر بررسی خواهیم کرد، با این که شاید استدلال شود که مکزیک باید جزو دموکراسی ها بررسی شود. تا اواخر ۱۹۷۸، جمهوری دو مینیکن ـ بعد ازاین که بالا گویر (Balaguer) تحت فشار امریکا مجبور به‌‌قبول شکست خود درمقابل یک مالک لیبرال به‌‌نام گازمن (Guzman) شد اکوادور و پاناما ظاهرأ وارد یک دوره دمکراسی شدند. وجود دمکراسی، به‌‌مفهوم بالا، در کو ستاریکا (Costa Rica) ابهامی بیش نیست. اما، درست است که اکنون آزادی‌های مدنی درسطح بسیار گسترده‌ای دراین کشور وجود دارد. ازسال ۱۹۷۰ نیز که حزب کمونیست منحل شده اجازه فعالیت دوباره پیدا کرد (تا سال ۱۹۷۴)، انتخابات آزاد و منصفانه‌ای براساس حق رأی نسبتأ معدود شده‌ای در این کشور وجود داشت. کوستاریکا را باید از جمله دمکراسی‌های انحصارگر (در سطح گسترده) نامید. ابهام مکرر دیگر، رکورد طولانی دمکراسی در شیلی است. درواقع سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۰، نخستین رییس جهور در تاریخ شیلی بود که در انتخاباتی پیروز شد که کلیه جمعیت حق مشارکت در آن را داشت. بنابراین شیلی نیز، در شمار کشورهائی خواهد بود که در بخش دیگری با یک بررسی تجربی به‌‌آن رسیدگی می‌کنیم. &lt;br /&gt;
بالآخره در جدول زیر، مساله جنسیت‌گرایی در قوانین اساسی را دنبال می‌کنیم. تاریخ‌های زیر الزامأ به‌‌حق رآی کلیه زنان اشاره نمی‌کند ـ برخی از قوانین اساسی هنوز بخش‌های عظیمی از جمعیت (هم زن و هم مرد) را حذف می‌کنند ـ بلکه به‌‌تاریخ  پایان  حق رای‌ای که مشخصأ علیه زنان تبعیض قایل می‌شد. &lt;br /&gt;
در نیمی از موارد نامبرده، حق رای زنانَ بخشی از روند مهم دگرگونی سیاسی - اجتماعی انقلاب‌های لیبرالی و توده‌ای است: از جمله اکوادور، برزیل، کوبا، ونزویلا، آرژانتین، کوستاریکا، گواتمالا و بولیوی. در ونزویلا و بولیوی (حق رای زنان) بخشی از استقرار دمکراسی برای نخستین بار در تاریخ این کشورها بود، در گواتمالا در فاصله‌ٔ کمی بعد از آن (استقرار دمکراسی) صورت پذیرفتو فقط در پنج کشور (حق رای زنان) در روال «عادی» سیاست به‌‌دست آمد: اوروگویه، پاناما، شیلی، مکزیک و پرو. در آخر باید متذکر شد که مواردی وجود داشته که حق رای زنان توسط یک دیکتاتور برای مقاصد رنگارنگ خود داده شده است: توسط هرناوتر مارتینز در اِل سالوادور، تروجیلو در جمهوری دومینیکن و یاروجاس پینیلا در کلمبیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+حق رأی زنان براساس حقوق مساوی با مردان &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تاریخ&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اکوادور || ۱۹۲۹ || آرژانتین || ۱۹۴۷ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| برزیل || ۱۹۳۲ || شیلی || ۱۹۴۹&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اوروگویه || ۱۹۳۲ || کوستاریکا || ۱۹۴۹ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کوبا || ۱۹۳۴ ||  گواتمالا || ۱۹۵۰ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ال‌سالوادور || ۱۹۳۹ ||  بولیوی || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری دومینیکن || ۱۹۴۲ ||  مکزیک  || ۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاناما || ۱۹۴۶ ||  کلمبیا || ۱۹۵۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ونزوئلا || ۱۹۴۷ ||  پرو || ۱۹۵۵ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هندوراس || ۱۹۵۸   &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || پاراگویه || ۱۹۵۹  &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || نیکاراگویه || ۱۹۶۳ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|        ||      || هائیتی ||  -&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( ادامه دارد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31004</id>
		<title>عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF_%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C_%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86_%DB%B1&amp;diff=31004"/>
		<updated>2012-04-19T13:13:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:25-140.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:25-150.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۵ صفحه ۱۵۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیدگی متغیر سیاست امریکای لاتین، بیننده را سر درگم کرده، تیوریسین را از خلاقیت بازداشته، و بردباری دیر پا و ظرافت تاکتیکی انقلا بیون را به‌‌مبارزه می‌خواند. قاره ای مملو از کودتاهای نظامی و دیکتاتوری ها: ولی درضمن دارای دمکراسی‌های بورژوایی مردان، به‌‌قدمت و حتی قدیمی تر از برخی کشورهای اروپای غربی یا امریکای شمالی. کشورهایی که به‌‌دست الیگارشی‌های وحدت یافته فرمانروایی می‌شوند؟ لکن اغلب به‌‌دلیل جنگ‌های ممتد داخلی مابین بورژواها، از هم پاشیده شده‌اند (مثل کلمبیا حدود 20 ، 30 سال پیش). جوامعی فوق العاده غیر مساوات طلب: جوامعی که برای موقعیت و مقام اجتماعی اهمیت به‌‌خصوصی قایلند - اما معذلک یکی از همین جوامع برای چندین دهه توسط یک دیکتاتور نظامی بی سواد، که کارش در 22 سالگی رهبری باندهای دهقانی بود، اداره می‌شده. این شخص رافایل کاورا ‪(‬R‪.‬CARRERA‪)‬ است که بین سال‌های ۶۵-۱۸۳۸ بر گواتمالا حکمرانی کرد. جایی که یکی از بی نظیرترین مظاهر مقام طلبی، در زمان ریاست جمهوری یکی از پشتیبانان سرسخت گسترش سرمایه داری، توسط توده‌ها نابود شد. قاره‌ای مملو از قهر دایمی، قتل عام‌های متداول علیه کارگران و دهقانان، اما قاره‌ای که ضمناٌ نخستین وزرای حکومت کمونیستی (کوبا - سال ۱۹۴۲)، و نخستین حکومت مارکسیستی منتخب (شیلی -سال ۱۹۷۰) را در تاریخ ملت‌های سرمایه داری به‌‌خود دیده است. طبقات حاکمی که به‌‌حد افراط تنگ نظر و وحشی‌اند؟ اما معذلک تنها موردی که بخثس از بورژوازی آشکارا در اوج جنگ سرد با کمونیست ها همکاری کرده است. (سرمایه داران متشخص در آخرین کابینه آربانز در گواتمالا). کشورهای وابسته‌ای، که در اغلب موارد کنترل داخلی بیش تری بر وسایل تولید اعمال می‌کنند تا کانادا. رژیم هایی فوق العاده اختناقی و ضدمردمی که غالبأ در مقابله با طبقات مردمی غیر انقلابی‌اند. دو کشوری که از نظر رشد اجتماعی و اقتصادی پیشرفته تر از سایی کشورها هستند (آرژانتین و اوروگویه) در چنگ دیکتاتوری هایی افتاده‌اند‌ که از سایی کشورها عقب مانده تر و درنده خو ترند. &lt;br /&gt;
به رغم وجود یا فقدان یک «نظریه مار کسیستی دولت»، روشن است که آن چه ماتریالیست‌های تاریخی برای درک سیاست امریکای لاتین لازم دارند، یک مناظره متقابل صرف درباره‌ٔٔ دولت سرمایه داری بعد از مستعمراتی، وابسته و یا هر چه می‌خواهید آن را بنامید، نیست. بلکه کاوشی است دربار مناسبات میان ساخت‌های اجتماعی، مبارزات طبقاتی و اشکال سیاسی. آمار تجربی  باید جمع آوری و ارزیابی و سپس تفسیر شوند، مفاهیم به‌‌جای این که نفی شوند، مورد سئوال قرار گیرند. تیوری ها باید از درون مطالب گردآوری شده استخراج شوند، نه این که به‌‌تجرید ساده سپرده شوند. خوشبختانه چنین تحلیل ‌هایی کاربرد عملی سیاسی خواهند داشت؛ اما (من) از آن سوی اقیانوس اطلس فقط با چند صفحه کاغذ و یک ماشین تحریر، بهتر است از «نتیجه گیری‌های عملی» جدأ خودداری کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک تناقض امریکای لاتینی&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اما، چرا باید با پیچیدگی سیاست امریکای لاتین، از زاویه مشخص دمکراسی صوری برخورد کنیم ـ و چرا چنان نوعی از حکومت را برگزینیم که به‌‌واسطه حق رآی عمومی و مساوی در انتخابات آزاد تعیین می‌شود و خالی از کاندیدگزینی دولتی، تهدید وارعاب وتقلب است؟ (تازه در موارد کمیابی که دمکراسی به‌‌این معنی در کشورهای مشخص امریکای لاتین وجود داشته، تآثیر بسیار کمی در جریان استثمار، کمبود رشد اقتصادی، بدبختی، و جنایات اجتماعی داشته است). احتمالأ چندین پاسخ داده خواهد شد. به‌‌سادگی می‌توانیم به‌‌یک برخورد مشروح رجوع کنیم. مقاله فعلی، بخشی از بررسی‌های جامع تری از اشکال گوناگون رژیم‌های سرمایه داری را تشکیل می‌دهد. این اشکال هم سرمایه داری پیش رفته را تحت تاثیر قرار می‌دهند و هم غیر پیش رفته؛ بخش بعدی مسیرهایی را مورد بررسی قرار می‌دهد که به‌‌دیکتاتوری می‌انجامند_ واین مساله‌ای است که درامریکای لاتین معاصر دردرجه اول اهمیت قرا دارد. دورنمایی که دراینجا انتخاب شده ممکنست چنان تفسیر شود که با تقارن حوادث سیاسی مشخص مرتبط است، که در آن دمکراسی، شعار اصلی شده است و در اطراف آن مقاومت مردمی گسترده‌ای در آرژانتین، بولیوی، برزیل، شیلی، اوروگویه و سایر نقاط، بعد از شکست انقلاب‌های دهه‌ٔ ۱۹۶۰ شکل گرفته است. به‌‌هرحال، منظور، نقد سلاح نیست. مساله به‌‌سادگی، عبارتست از کاوش در سیاست امریکای لاتین از دیدگاه دمکراسی صوری، و این، بینش مهمی را ارایه می‌کند که تا به‌‌حال به‌‌شدت نادیده گرفته شده است. &lt;br /&gt;
در نگاه اول، استثنایی بودن دمکراسی در امریکای لاتین چندان شگفت آور نیست. آخر، چگونه یک اقلیت بسیار کوچک صاحب امتیاز می‌تواند دراشکال دمکراتیک حکومت کند؟ و درواقع خود موجودیت حکومت دمکراتیک در کشورهای سرمایه داری پیش رفته است که متناقض است. به‌‌علاوه شکفت آور است که دو عامل اصلی تعیین کننده این تناقض یعنی قدرت سازمان یافته طبقه کارگر و جنبش کارگری (که در برخی موارد، متحدان یک خرده بورژوازی قدرتمنداند)؛ و تقارن حوادث (کونجنکتورهای) امتیازی ارائه شده توسط جنگ‌های مدون بسیج ملی ـ هر دو در امریکای لاتین به‌‌ترتیب ضعیف و غایب اند. اگر دقت کنیم، مشاهده می‌کنیم که عملکرد دمکراسی در امریکای لاتین تا حدی گیج کننده است. و ترکیبات ذیل را به‌‌دست می‌آوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ مدت مدیدی است که قوانین دمکراتیک یا انحصارگر ـ دمکراتیک از ممالک پیش رفته امریکای شمالی و اروپای غربی وارد شده. مکزیک در سال ۱۸۵۷ حکومتی را براساس حق رآی عمومی و مساوی مردان مستقر کرد، پاناما در سال ۱۹۰۴ ، آرژانتین در سال ۱۹۱۲ .&lt;br /&gt;
‌ٔ&lt;br /&gt;
۲ ـ در امریکای لاتین امکانات فوق العاده بیش‌تری برای حفظ تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک و قانونی وجود دارد تا در اروپای غربی و امریکای شمالی. این مطلب بیش از هر چیز به‌‌دلیل وجود جمعیت عظیم شهری است که وابسته به‌‌زمین داران بزرگ محلی اند. و به‌‌علاوه، همان طور که تجربه امریکا نشان می‌دهد، جمعیت عظیم مهاجرین شهری را می‌توان به‌‌راحتی در نظام مشتری وار (کالایی) ادغام کرد که استخوان بندی آن را «ماشین‌های» سیاسی تشکیل می‌دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ درست است که طبقه کارگر امریکای لاتین برخی اوقات بسیار پیکارجو است؛ اما در بیش تر موارد این طبقه نسبتأ کوچک ومنزوی است، و فقط برخی اوقات در تشکیل اتحادیه ها و احزاب مستقل و با ثبات (در اندازه‌های گوناگون موفق بوده است، دهقانان معمولأ مطیع و آرام بوده، و فقط درموارد استثنایی قادر به‌‌فعالیت مستقل درمقیاس بزرگ هستند. برای نمونه می‌توان از فعالیت آن ها در بولیوی در سال ۱۸۹۹ و یا به‌‌هنگام انقلاب مکزیک نام برد ـ و حتی آن موقع نیز فقط در زمینه یک مبارزه‌ٔ شدید مابین ـ بورژوائی. خلاصه آن که در قاره امریکای لاتین طبقه حاکم با تهدید چندانی از پائین مواجه نیست، چه از طرف قیام های کارگری یا دهقانی و  چه از طرف احزاب کارگری یا دهقانی در انتخابات. فقط دردو کشور شیلی و پرو احزاب طبقه کارگر توانستند در انتخابات مجلس مؤسسان سال ۱۹۷۸ حتی ۱/۳ آرا را به‌‌دست آورند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ به‌‌هرحال، این قاره دارای رکورد غمناکی از کودتاهای مکرر و دیکتاتوری‌های وحشی است. و کلیه‌ٔ این کودتاها به‌‌استثنای کودتای شیلی در سال ۱۹۷۳، علیه حکومت‌هایی بوده که هَم خود را صرف حفظ و گسترش سرمایه داری می‌کردند. بی شک، تهدید‌های جدی از جانب طبقه کارگر غالبأ مشاهده شده است. اما، آیا این طور نیست که حتی یک دولت بورژوا دمکراتیک، وسایل سرکوب فراوانی در اختیار دارد؟ دولت ونزویلا در اواسط دهه ۱۹۶۰ در مقابله با قیام مسلحانه موفق بود، در حالی که ضمناٌ دمکراسی را برای جریان‌های مختلف بورژوائی حفظ کرد. و حتی در مورد شیلی، راه قانونی ممکنی برای ضد ـ انقلاب وجود داشت: درست قبل از کودتا، آلنده و اکثریت حزبش به‌‌نام اتحاد مردمی (unidad popular) ترتیب یک همه پرسی را دادند و آماده بودند که درصورت عدم موفقیت از کار خود کناره‌گیری کنند ـ و این (شکست آن ها) در شرایط درهم و برهم پائیز ۱۹۷۳ غیرمحتمل نبود. &lt;br /&gt;
از این رو در برخورد با حقایق تلخ، با آگاهی و هوشیاری مارکسیستی از امکانات تسلط اجتماعی در اشکال دمکراتیک، پروبلماتیک غالب و قراردادی جناح چپ در سیاست امریکای لاتین باید خرد شده، سپس مشخص گردد. &lt;br /&gt;
غلبه دیکتاتوری و اختناق قهرآمیز گسترده بیش از هرچیز بیانگر شکست بورژوازی امریکای لاتین در استقرار دمکراسی، برای خود، است. و نه (بیانگر) شکست کنترل طبقات مردمی از راه‌هایی به‌‌جز ترور آشکار دولتی. &lt;br /&gt;
اما، آیا این بدان معنی است که تحلیل طبقاتی سیاست امریکای لاتین باید به‌‌دست فراموشی سپرده شود؟ وحتی اگر تیوری‌های تکامل‌گرای «مدرنیزه کردن» نهایتأ به‌‌خاطر حوادث خونین در بیش‌تر جوامع شهری با سواد، و دارای «طبقه متوسط»» مانند اروگویه و آرژانتین، فاقد اعتبار شده است، آیا بدین معنی است که ما باید خود را با توضیحاتی سطحی در زمینه فرهنک، شخصیت ها، نخبگان (الیت)، و گروه‌های ذی‌نفع و غیره قانع کنیم؟ این درست مثل اینست که فقط به‌‌بازیگران یک صحنه سیاسی بنگریم، به‌‌جامه‌ٔ بازی و ماسک آن ها، به‌‌نحوه اجرای برنامه، و به‌‌ورود و خروج  بازی کنان؛ بی آن که حتی سعی کنیم محتوای داستان را درک کنیم تئاتری که درامریکای لاتین روی صحنه است همان انباشت سرمایه است که در یک نظام بین المللی قرار دارد: حقیقتی وحشتناک که درک آن در جمله‌پردازی‌های ریاکارانه و عوام فریبانه لیبرالی مبتنی بر رشد و صنعتی شدن، ممکن نیست. استعاره به‌‌کنار، کودیلوها (اصطلاحی که در امریکای لاتین برای یک رهبر یا دیکتاتور نظامی به‌‌کار می‌رود)، خونتاها، دماکوگ ها، سیاستمداران فاسد و صادق بوروکرات، تکنوکرات ها، و شکنجه گران، به‌‌علاوه مردمی که بر آن ها حکومت می‌کنند همگی اجزأ یک روند تاریخی سرمایه داری اند. فقط اگر &lt;br /&gt;
به این ترتیب به‌‌آن ها بنگریم، می‌توانیم پاسخی به‌‌این پرسش بدهیم: رهبران، رهبری شوندگان را به‌‌کجا می‌برند؟ طبقه، در معنی ماتریالیستی تاریخی مفهومی نیست که به‌‌یک گروه همگون و آگاه از مردم با موقعیت مشابه اقتصادی اطلاق شود، بلکه عبارتست از پشتیبانی‌های انسانی موقتی (موقتی زیرا می‌تواند از طبقه‌ای به‌‌طبقه دیگرر انتقال یابد) از روابط و نیرومای مشخص تولیدی. از این رو، اگر روابط و نیرو‌های تولیدی سرمایه داری، به‌‌تاریخ امریکای لاتین معنی می‌آمد، طبقه نیز باید همچون وسیله‌ای باشد برای تحلیل ساختمان بندی و الگو بندی  جهان سردرگم حوادث سیاسی. آنچه مارکسیست‌ها باید در انجام آن بکوشند، عبارتست از تعیین حلقه‌های زنجیر پیچیده و دراز تصمیمات (مواضع سیاسی) اشخاص و گروه‌ها، و فعالیت آنان از طریق مبارزه طبقاتی، در رشته روابط و نیروهای تولیدی معین. البته مقاله حاضر فقط کوششی است فروتنانه در انجام این وظیفه‌ٔ مبرم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رکورد شماره‌ٔ ۱: دمکراسی‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوشش در وفادار ماندن به‌‌قانون متدولوژیکی گنجاندن سیستماتیک مطالب، من فقط چندین مورد «مهم» از کشورهای «امریکای لاتین» را به‌‌کار می‌برم. به‌‌هر حال، تهیه یک رکورد تجربی سیستماتیک از اشکال حکومتی، وظیفه‌ای است مشکل، بخصوص برای یک مقایسه‌گرای (دنباله‌روی روش‌های تطبیقی در تحلیل‌های اجتماعی) غیر متخصص، بررسی ‌های مشروح موجود، هم ازنظر کیفیت و هم از نظر تقسیم بندی جفرافیای، بسیار ناهموارند. اطلاعات اولیه از قوانین اساسی و قوانین انتخاباتی و آمارهایی که در دسترس مستقیم‌اند، معمولا قابل اعتماد نیستند، زیرا تقلب و تهدید و ترتیبات خاص نهادی غالبأ در چنین آمارهایی وجود دارد. البته، حدود و اهمیت تشخیص و ارزشیابی این مسائل فوق العاده مشکل است. بنابراین لازمست خواننده اشتباهات و اختیاری بودن احتمالی آمار را در نظر داشته باشد. من حداقل می‌کوشم این موارد را مشخص کنم. &lt;br /&gt;
از بیست دولت آمریکای لاتین، (هفت) یا هشت کشور انتخاب شده، حداقل دو مورد انتخابات ریاست جمهوری دمکراتیک (مردان) را یکی بعد از دیگری تجربه کرده اند. (با در نظر گرفتن تقدم اجرایی همه جا به‌‌جز در شیلی سال‌های ۱۹۲۵-۱۸۹۱، انتخابات ریاست جمهوری فوق العاده مهم اند.) سال‌هایی که داده شده اشاره به‌‌چنین انتخاباتی دارد. (در صورتی که آن ها دمکراتیک بوده باشند). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرژانتین:۱۹۷۳ (۱۹۵۱) ۱۹۴۶ِ، ۲۸-۱۹۱۶&lt;br /&gt;
قانون سانزپنا ‪(‬SAENZ PENA‪)‬ سال ۱۹۱۲ ، حق رأی عمومی مردان را به‌‌طور مؤثر به‌‌تصویب رساند و برای نخستین بار در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۱۶ به‌‌کار گرفته شد. به‌‌هرحال در سال ۱۹۱۴ ، ۵۳ درصد از کل مردان بالغ خارجی بودند وهیچ گونه حقوق سیاسی نداشتند. درواقع پرون ـ در سال‌های ۱۹۴۶، ۱۹۵۱ و ۱۹۷۳ ـ تنها رئیس جمهور آرژانتین است که در نتیجه انتخابات و آرای اکثریت جمعیت (یا درمورد سال ۱۹۴۶ جمعیت مردان) به‌‌این سمت رسیده است. انتخابات سال ۱۹۵۱ در حین یک حکومت نظامی صورت پذیرفته و اپوزیسیون مرتبأ مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت. البته احتمالا پرون به‌‌هرحال به‌‌راحتی اکثریت را می‌آورد . ۵۰ سال جلوتر لاف زنان پرونیستا از بی تفاوتی بزرگوارانه پلیس بهره مند شدند، اما ظاهرأ خود انتخابات به‌‌نحوی عادلانه برگزار شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بولیوی ۶۰-۱۹۵۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انقلاب سال ۱۹۵۲ حق ی أی عمومی را تصویب کرد. و این در انتخابات نسبتأ آزاد سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ به‌‌کار گرفته شد. این انتخابات به‌‌شدت تحت تسلط حزب حاکم (جنبش ملی انقلابی MNR ) بود. اما برای سایر کاندیدها نیز امکانات مانوری فراوان موجود بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلمبیا سال‌های ۴۶-۱۹۳۸ (۷۴-۱۹۶۲)، ۱۹۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۳۶، این کشور دارای یک قانون اساستی دمکراتیک (مردان) شد. بعد از ارتجاع محافظه کار استبدادی سال‌‌های ۵۳-۱۹۴۹ و دیکتاتوری نظامی پوپولیست سال‌های ۷-۱۹۵۳، کلمبیا به‌‌حاکمیت قانونی بازکشت و تا سال ۱۹۷۸ تحت حکومت جبهه‌ٔ ملی محافظه‌کاران و لیبرال ها بود که ریاست جمهوری را بین خود تقسیم کردند اما به‌‌سایر کاندیدها نیز اجازه فعالیت دادند. اشاره شد که در سال ۱۹۷۰ این جبهه فقط از طریق تقلب برنده شد. مشارکت انتخاباتی در سطحی فوق العاده پائین و معمولا ۳۰ تا ۴۰ درصد انتخاب کنندگان را دربر می‌گیرد. به‌‌علاوه انتخابات سال ۱۹۳۸ و ۱۹۴۲ توسط جناح دست راستی ضد ـ دمکراتیک و بسیار قویِ محافظه کاران تحریم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوبا ۴۸-۱۹۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای مجلس مؤسسان که قانون اساسی مترقی سال ۱۹۴۰ را طرح ریزی کردند، ظاهرأ سال قبل به‌‌طور آزادانه برگزیده شدند. شکست ائتلاف بی قاعده طرفداران باتیستا، یکی از دلایل این واقعیت است. به‌‌هرحال، ظواهر امر، عکس این مطلب را در مورد برگزیدن باتیستا به‌‌عنوان رئیس جمهور در سال ۱۹۴۰، می‌رساند. (انتخابات ریاست جمهوری آزادانه نبود.) به‌‌هر ترتیب، در سال ۱۹۴۴ و ۱۹۴۸ کوبا به‌‌روشنی شرایط لازم یک دمکراسی بورژوائی را داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گواتمالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ سیاست مدون در گواتمالا از انقلاب اکتبر ۱۹۴۴ آغاز شده است. دراین انقلاب خونتای موقت که خود درپی شکست و تسلیم دیکتاتور اوبیکو درماه ژوئن همان سال روی کار آمده بود، عزل شد. پس از اندکی تامل اعضا طبقه‌ٔ متوسط مجلس بالاخره به‌‌نیمی از اکثریت مردان با سواد حق رای داد (اگرجه تنها برای حفظ ظاهر.) رئیس جمهور آروالو و آربنز به‌‌نحوی دمکراتیک با اکریت آرا انتخاب شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎پاناما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎انتخابات سال ۱۹۵۶ و ۱۹۶۰ را‫ (بعد از قتل رمون دیکتاتور نظامی اصلاح‌طلب)‬ که شاید به‌‌نحوی سلسله مراتبی برگزار شد، می‌توان دمکرات نامید. در سال  ۱۹۶۴ اریاس که یک کودیلوی پوپولیست بود به‌‌طور تقلبی از کار برکنار شد و در سال ۱۹۶۸ ارتش علیه اوپا به‌‌میدان گذارد‫.‬ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‎اوروگویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوروگویه در سال ۱۹۱۸ حق رأی عمومی مردان را به‌‌دست آورد. تقلب  (در نحوه برگزاری انتخابات) تا سال ۱۹۲۵ رایج بود، اما ظاهرأ تاثیری در نتیجه انتخابات سال ۱۹۲۲ نداشت. در سال ۱۹۳۳ پرزیدنت تِرا، کودتا کرد و مشخصات اختناقی این کودتا به‌‌زودی آشکارشد. به‌‌هرحال، کواتای دیگری در سال ۱۹۴۲، نظام مشروطه قدیمی را بار دیگر برقرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ونزویلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۹۴۵ ، یک توطیه نظامی مرتبط با حرکت دمکراتیک ‪(‬Accion Democratio‪)‬ به‌‌حدود نیم قرن دیکتاتوری کودیلوها خاتمه داد. رئیس جمهور که به‌‌طوردمکراتیک برگزیده شده بود، به‌‌زودی عزل شد. به‌‌دنبال آن دهه دیگری از دیکتاتوری نظامی آغاز شد که بالأخره در نتیجه یک قیام نظامی سیویل از هم پاشیده شد. در قطب بندی سیاسی‌ای که به‌‌دنبال انقلاب کوبا رخ داد و تأثیر مشخصی در ونزوئلا و انقلاب ضد ـ دیکتاتوری تقریبأ همزمان داشت، حزب کمونیست ونزوئلا (PCV) و جنبش انقلابی چپ (MIR) هر دو قبل از انتخابات سال ۱۹۶۳ غیر قانونی اعلام شدند. با این که چپی ها آلت دست یک سری تحریکات حکومتی شدند، لکن نباید فراموش کرد که حزب کمونیست ونزوئلا و جنبش انقلابی چپ فقط بعد از اتخاذ استراتژی قیام مسلحانه، غیر قانونی اعلام شدند. به‌‌هرحال دمکراسی هم‌چنان در میان احزاب بورژوایی رواج داشت ودر سال ۱۹۶۹، چپی ها دوبار قانونی اعلام شدند. &lt;br /&gt;
چند کشور دیگر نیز انتخابات دمکراتیک منزوی شده‌ای داشتند. از این قبیل‌اند: شیلی در سال 1970 ، هاییتی (غیرمستقیم) در سال ۱۹۴۶ اِل سالوادور در سال ۱۹۳۱. مورد به‌‌خصوص مکزیک را نیز ذیلأ به‌‌عنوان یک رژیم استبدادی فراگیر بررسی خواهیم کرد، با این که شاید استدلال شود که مکزیک باید جزو دموکراسی ها بررسی شود. تا اواخر ۱۹۷۸، جمهوری دو مینیکن ـ بعد ازاین که بالا گویر (Balaguer) تحت فشار امریکا مجبور به‌‌قبول شکست خود درمقابل یک مالک لیبرال به‌‌نام گازمن (Guzman) شد اکوادور و پاناما ظاهرأ وارد یک دوره دمکراسی شدند. وجود دمکراسی، به‌‌مفهوم بالا، در کو ستاریکا (Costa Rica) ابهامی بیش نیست. اما، درست است که اکنون آزادی‌های مدنی درسطح بسیار گسترده‌ای دراین کشور وجود دارد. ازسال ۱۹۷۰ نیز که حزب کمونیست منحل شده اجازه فعالیت دوباره پیدا کرد (تا سال ۱۹۷۴)، انتخابات آزاد و منصفانه‌ای براساس حق رأی نسبتأ معدود شده‌ای در این کشور وجود داشت. کوستاریکا را باید از جمله دمکراسی‌های انحصارگر (در سطح گسترده) نامید. ابهام مکرر دیگر، رکورد طولانی دمکراسی در شیلی است. درواقع سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۰، نخستین رییس جهور در تاریخ شیلی بود که در انتخاباتی پیروز شد که کلیه جمعیت حق مشارکت در آن را داشت. بنابراین شیلی نیز، در شمار کشورهائی خواهد بود که در بخش دیگری با یک بررسی تجربی به‌‌آن رسیدگی می‌کنیم. &lt;br /&gt;
بالآخره در جدول زیر، مساله جنسیت‌گرایی در قوانین اساسی را دنبال می‌کنیم. تاریخ‌های زیر الزامأ به‌‌حق رآی کلیه زنان اشاره نمی‌کند ـ برخی از قوانین اساسی هنوز بخش‌های عظیمی از جمعیت (هم زن و هم مرد) را حذف می‌کنند ـ بلکه به‌‌تاریخ  پایان  حق رای‌ای که مشخصأ علیه زنان تبعیض قایل می‌شد. &lt;br /&gt;
در نیمی از موارد نامبرده، حق رای زنانَ بخشی از روند مهم دگرگونی سیاسی - اجتماعی انقلاب‌های لیبرالی و توده‌ای است: از جمله اکوادور، برزیل، کوبا، ونزویلا، آرژانتین، کوستاریکا، گواتمالا و بولیوی. در ونزویلا و بولیوی (حق رای زنان) بخشی از استقرار دمکراسی برای نخستین بار در تاریخ این کشورها بود، در گواتمالا در فاصله‌ٔ کمی بعد از آن (استقرار دمکراسی) صورت پذیرفتو فقط در پنج کشور (حق رای زنان) در روال «عادی» سیاست به‌‌دست آمد: اوروگویه، پاناما، شیلی، مکزیک و پرو. در آخر باید متذکر شد که مواردی وجود داشته که حق رای زنان توسط یک دیکتاتور برای مقاصد رنگارنگ خود داده شده است: توسط هرناوتر مارتینز در اِل سالوادور، تروجیلو در جمهوری دومینیکن و یاروجاس پینیلا در کلمبیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حق رأی زنان براساس حقوق مساوی با مردان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشور		 تاریخ			کشور		 تاریخ&lt;br /&gt;
اکوادور 	۱۹۲۹ 			آرژانتین	۱۹۴۷ &lt;br /&gt;
برزیل 		۱۹۳۲ 			شیلی 		۱۹۴۹ &lt;br /&gt;
اوروگویه	۱۹۳۲ 			کو ستاریکا	۱۹۴۹ &lt;br /&gt;
کوبا 		۱۹۳۴			 گواتمالا 	۱۹۵۰ &lt;br /&gt;
ال سالوا دور 	۱۹۳۹ 			بو لیوی 		۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
جمهوری دومینیکن ۱۹۴۲ 			مکزیک 		۱۹۵۲ &lt;br /&gt;
پاناما		۱۹۴۶			 کلمبیا 		۱۹۵۴ &lt;br /&gt;
ونزوئلا		۱۹۴۷			 پرو 		۱۹۵۵ &lt;br /&gt;
					هندوراس 	۱۹۵۸ &lt;br /&gt;
					پاراگویه 	۱۹۵۹ &lt;br /&gt;
					نیکاراگویه	۱۹۶۳ &lt;br /&gt;
					هاییتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( ادامه دارد).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۵]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Elnaz07&amp;diff=30996</id>
		<title>بحث کاربر:Elnaz07</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Elnaz07&amp;diff=30996"/>
		<updated>2012-04-19T10:59:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* چند نکته */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{خوشامد}} --[[کاربر:Robofa|Robofa]] ‏۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۴:۱۹ (PST)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازنگری==&lt;br /&gt;
* سلام، ممنون که در کار تایپ کمک کردید. انگار که مشغول بازنگریِ [[کتاب کوچه ۲]] هستید. اگر این طور است لطفاً الگوی «بازنگری» را به «در حال بازنگری» تغییر دهید، تا کاربران دیگر متوجه شوند که این متن در حال بازنگری است و آن را انتخاب نکنند. و خوب است که [[راهنما:راهنمای بازنگری|راهنمای بازنگری]] را هم (اگر نخوانده‌اید) بخوانید. خیلی مرسی. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۲۵ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۱۷ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام، ببخشیدالآن به «در حال بازنگری» تغییرش می‌دم. می‌خواستم بازنگری کنم. همون اول رسیدم به گنجشگک آشی‌مشی که توی فهرست نوشته متل آذربایجانی ولی توی متن نوشته متل کازرونی. گیج شدم! --[[کاربر:Elnaz07|Elnaz07]] ‏۳۰ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۱:۴۰ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چند نکته==&lt;br /&gt;
* سلام، ممنون که [[کتاب کوچه ۲]] را بازنگری کردید. فکر کردم یادآوری چند نکته بد نباشد، و لطف می‌کنید اگر در متن اصلاح‌شون کنید:&lt;br /&gt;
::- قبل و بعد از خط فاصله (-) همیشه فاصله می‌گذاریم.&lt;br /&gt;
::- بیرون گیومه / پرانتز با کلمهٔ قبل یا بعد فاصلهٔ‌ کامل دارد، ولی کلمات درون گیومه / پرانتز باید بدون فاصله با گیومه / پرانتز باشند، مثلاً: بازنگری «کتاب کوچه ۲» تمام شد. (استثنا: ویرگول و نقطه، همیشه بدون فاصله با قبل، و با فاصله با بعد از خود می‌آیند: بدون توجه به این‌که قبل و بعدشان چیست.)&lt;br /&gt;
::- وقتی بین شعرها ستاره آمده است، برای این که ستاره وسط صفحه قرار نگیرد و بی‌ربط به متن به نظر نرسد، از الگوی &amp;lt;nowiki&amp;gt;{{تک ستاره}}&amp;lt;/nowiki&amp;gt; استفاده می‌کنیم. مثلاً می‌توانی خطابهٔ دهم در [[چند خطابه]] را نگاه کنی.&lt;br /&gt;
::- اگر با چپ‌چین کردنِ اسم نویسنده یا شاعر، فاصلهٔ اسم‌ها با متن زیاد شود، به جای چپ‌چین از تو بردنِ متن (با :) استفاده می‌کنیم. که اسم دیده شود و بی‌ربط به متن به نظر نیاید، مثلاً می‌توانی [[شعرهای کودکان]] را ببینی.&lt;br /&gt;
::- برای شعر، [[الگو:شعر|الگوی شعر]] را داریم که در مواردی مثل شعرِ صفحهٔ ۱۲۹، [[کتاب کوچه ۲]]، استفاده می‌کنیم. می‌توانی برای مثال [[قدیمی‌ترین شعر برای کودکان]] را ببینی.&lt;br /&gt;
::- اگر بین عبارت‌ها فاصله باشد، مثل بخش معماها در [[کتاب کوچه ۲]]، از جدول استفاده می‌کنیم.&lt;br /&gt;
::- اعداد نشان‌ها و پاورقی‌ها باید در محیط ویرایش مثل هم باشند، برای مثال در همین متن [[کتاب کوچه ۲]] نشان ۱۷ دو بار تایپ شده، و به همین دلیل پاورقی‌‌ها از ۱۷ به بعد، به نشان مربوط به خود لینک نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
::- سعی می‌کنیم تا جائی که می‌توانیم شبیه متن اصلی تایپ کنیم. مثلاً بخش‌ها و زیربخش‌ها در همین [[کتاب کوچه ۲]]: ترانه‌ها یک بخش است که چند زیربخش دارد: روایت تهرانی، روایت آذربایجانی،.. بخش‌ها را با دو = قبل و بعد از عنوان بخش، و زیربخش‌ها را با سه = قبل و بعد از عنوان مشخص می‌کنیم. با این‌ کار، محتویات متن، مانند فهرست صفحهٔ ۱۱۹ نشان داده می‌شوند.&lt;br /&gt;
::- کلمهٔ الله را به این صورت تایپ می‌کنیم: الـله.&lt;br /&gt;
::- برای پاورقی ۶ و ۷، [[بحث:کتاب کوچه ۲|صفحهٔ بحث]] را ببینید لطفاً.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
--در آخر، به نظرم خوب است، اگر دوست دارید در کار بازنگری کمک کنید، (ممنون و خوشحال می‌شویم اگر کمک کنید.) [[راهنما:راهنمای بازنگری|راهنمای بازنگری]] را بخوانید. --[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۱۷ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::*خیلی ممنون که مجدداً برای [[کتاب کوچه ۲]] وقت گذاشتی. لطفاً وقتی کارت با متن تمام شد، در خلاصه بنویس که «بازنگری شد». مرسی.--[[کاربر:Mohaddese|Mohaddese]] ‏۱۴ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۰۱:۲۸ (PDT)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌هایی که گفتید را اصلاح کردم.--[[کاربر:Elnaz07|Elnaz07]] ‏۱۹ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۰۳:۵۹ (PDT)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30995</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30995"/>
		<updated>2012-04-19T10:57:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: بازنگری شد.&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به‌یه دکان نونوائی، خار را داد به‌نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به‌هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به‌یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به‌هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به‌تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به‌یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به‌هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به‌خونهٔ حاکم و به‌حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به‌هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به‌اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به‌ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به‌روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خود چیزی شدن. به‌یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن. -&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به‌آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را به‌حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به‌حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به‌خیال خود به‌زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با عملی نسنجیده افتضاحی به‌بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار به‌دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به‌دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعارف نداشتن. برای مهمانی که به‌خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به‌آب رساندن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به‌معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به‌آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به‌آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نسنجیده به‌کاری پرداختن؛ به‌کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به‌آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه باداباد گفتن. دل به‌دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به‌آب بخوره، زور ور می‌داره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به‌آبادانی میره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به‌دهن خودش مزه میده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به‌کوزه جمع نمیشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به‌جوب بر نمی‌گرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به‌گوشتش برسی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به‌رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به‌بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به‌آب، آن هم لب جوب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به‌پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به‌صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به‌شمردن می‌کند تا به‌عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به‌هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به‌یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به‌که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به‌دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به‌هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به‌زمین برسد، اوستائی که آن را به‌هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به‌همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به‌عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به‌جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به‌جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به‌چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به‌چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به‌نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به‌کسی شوهر دهد که بتواند به‌پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به‌باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به‌جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به‌کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به‌درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به‌پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به‌عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به‌درد اومد به‌یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به‌دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30967</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30967"/>
		<updated>2012-04-16T14:37:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: پایان تایپ&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به‌مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به‌کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به‌اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی‌توجهی به‌امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به‌شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به‌سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به‌این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به‌حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به‌هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به‌جنگ داخلی گرفتار و امنیت به‌کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به‌آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به‌امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به‌پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به‌روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاورمیانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت‌انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانهٔ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینهٔ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاورمیانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۱ (به‌هزار نفر)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|دبستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|دبیرستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|آموزش‌های عالی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|           || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳ || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳ || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۳۵۸ || ۶۲۱ || ۳۴ || ۱۷۰ || ۳٫۵ || ۹٫۴&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱٫۳۵۸ || ۲٫۴۰۹ || ۹۵ || ۳۸۴ || ۸٫۱ || ۳۰٫۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳٫۴۵۰ ||  ۴٫.۹۷ || ۸۱۹ || ۱٫۷۱۰ || ۱۷۷٫۱ || ۳۵۱٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۲٫۴۱۲ ||  ۳٫۶۴۶ || ۶۳۷ || ۱٫۷۷۸ || ۳۶٫۷ || ۱۲۳٫۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۹۷۸ ||  ۱٫۴۰۹ || ۲۴۱ || ۴۰۵ || ۲۸٫۴ || ۶۵٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۴۵۰ ||  ۵۲۷ || ۶۶ || ۱۴۹ || ۳۵٫۹ || ۷۰٫۴&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲۹۵ ||  ۳۵۳ || ۹۹ || ۱۲۶ || ۳٫۲ || ۸٫۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۵۰ ||  ۹۴ || ۲۹ || ۶۰ || ۴ || ۵٫۳ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۳۵۴ ||  ۴۹۸ || ۸۲ || ۱۷۴ || ۲۰٫۳ || ۴۴٫۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۱۹۰ ||  ۴۸۹ || ۲۳ || ۱۰۷ || ۱٫۹ || ۹٫۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱٫۱۱۶ ||  ۱٫۵۰۶ || ۱۹۵ || ۴۳۳ || ۹ || ۲۵٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۲۶۱ ||  ۵۷۱ || ۲۴ || ۱۴۸ || ۱٫۹ || ۱۴٫۹&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۴۲۷ ||  ۱٫.۸۳ || ۹۰ || ۲۳۱ || ۷٫۷ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷۰۷ ||  ۱٫۱۰۳ || ۱۸۳ || ۴۰۸ || ۳۲٫۷ || ۵۱٫۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۷۴۴ ||  ۹۱۰ || ۱۰۴ || ۱۹۷ || ۶٫۲ || ۹٫۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| یمن || ۶۹ ||  ۱۷۹ || ۲ || ۱۴ || - || -&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جمع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۱۳٫۲۰۹ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  ۱۹٫۴۹۵ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۲٫۷۲۳ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;|| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶٫۴۹۴ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;|| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳۷۳ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۳۹٫۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاورمیانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدهٔ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل{{نشان|۵}} باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|جمعیت در اواسط ۱۹۷۶ (به‌ملیون)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|تولید سرانه ناخالص ملی (به‌دلار در ۱۹۷۴)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌شاخص کمیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌امید به‌حیات در بدو تولد&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|امید به‌زیست در هر هزار کودک&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|درصد باسوادان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30966</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30966"/>
		<updated>2012-04-16T14:36:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به‌مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به‌کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به‌اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی‌توجهی به‌امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به‌شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به‌سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به‌این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به‌حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به‌هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به‌جنگ داخلی گرفتار و امنیت به‌کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به‌آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به‌امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به‌پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به‌روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاورمیانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت‌انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانهٔ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینهٔ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاورمیانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۱ (به‌هزار نفر)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|دبستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|دبیرستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|آموزش‌های عالی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|           || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳ || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳ || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۳۵۸ || ۶۲۱ || ۳۴ || ۱۷۰ || ۳٫۵ || ۹٫۴&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱٫۳۵۸ || ۲٫۴۰۹ || ۹۵ || ۳۸۴ || ۸٫۱ || ۳۰٫۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳٫۴۵۰ ||  ۴٫.۹۷ || ۸۱۹ || ۱٫۷۱۰ || ۱۷۷٫۱ || ۳۵۱٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۲٫۴۱۲ ||  ۳٫۶۴۶ || ۶۳۷ || ۱٫۷۷۸ || ۳۶٫۷ || ۱۲۳٫۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۹۷۸ ||  ۱٫۴۰۹ || ۲۴۱ || ۴۰۵ || ۲۸٫۴ || ۶۵٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۴۵۰ ||  ۵۲۷ || ۶۶ || ۱۴۹ || ۳۵٫۹ || ۷۰٫۴&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲۹۵ ||  ۳۵۳ || ۹۹ || ۱۲۶ || ۳٫۲ || ۸٫۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۵۰ ||  ۹۴ || ۲۹ || ۶۰ || ۴ || ۵٫۳ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۳۵۴ ||  ۴۹۸ || ۸۲ || ۱۷۴ || ۲۰٫۳ || ۴۴٫۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۱۹۰ ||  ۴۸۹ || ۲۳ || ۱۰۷ || ۱٫۹ || ۹٫۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱٫۱۱۶ ||  ۱٫۵۰۶ || ۱۹۵ || ۴۳۳ || ۹ || ۲۵٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۲۶۱ ||  ۵۷۱ || ۲۴ || ۱۴۸ || ۱٫۹ || ۱۴٫۹&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۴۲۷ ||  ۱٫.۸۳ || ۹۰ || ۲۳۱ || ۷٫۷ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷۰۷ ||  ۱٫۱۰۳ || ۱۸۳ || ۴۰۸ || ۳۲٫۷ || ۵۱٫۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۷۴۴ ||  ۹۱۰ || ۱۰۴ || ۱۹۷ || ۶٫۲ || ۹٫۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| یمن || ۶۹ ||  ۱۷۹ || ۲ || ۱۴ || - || -&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جمع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۱۳٫۲۰۹ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  ۱۹٫۴۹۵ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۲٫۷۲۳ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;|| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶٫۴۹۴ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;|| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳۷۳ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۳۹٫۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاورمیانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدهٔ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل{{نشان|۵}} باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|جمعیت در اواسط ۱۹۷۶ (به‌ملیون)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|تولید سرانه ناخالص ملی (به‌دلار در ۱۹۷۴)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌شاخص کمیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌امید به‌حیات در بدو تولد&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|امید به‌زیست در هر هزار کودک&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|درصد باسوادان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30965</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30965"/>
		<updated>2012-04-16T14:25:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاورمیانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت‌انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانهٔ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینهٔ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاورمیانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۱ (به‌هزار نفر)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|دبستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|دبیرستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;2&amp;quot;|آموزش‌های عالی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|           || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳ || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳ || ۱۹۶۵ || ۱۹۷۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۳۵۸ || ۶۲۱ || ۳۴ || ۱۷۰ || ۳٫۵ || ۹٫۴&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱٫۳۵۸ || ۲٫۴۰۹ || ۹۵ || ۳۸۴ || ۸٫۱ || ۳۰٫۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳٫۴۵۰ ||  ۴٫.۹۷ || ۸۱۹ || ۱٫۷۱۰ || ۱۷۷٫۱ || ۳۵۱٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۲٫۴۱۲ ||  ۳٫۶۴۶ || ۶۳۷ || ۱٫۷۷۸ || ۳۶٫۷ || ۱۲۳٫۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۹۷۸ ||  ۱٫۴۰۹ || ۲۴۱ || ۴۰۵ || ۲۸٫۴ || ۶۵٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۴۵۰ ||  ۵۲۷ || ۶۶ || ۱۴۹ || ۳۵٫۹ || ۷۰٫۴&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲۹۵ ||  ۳۵۳ || ۹۹ || ۱۲۶ || ۳٫۲ || ۸٫۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۵۰ ||  ۹۴ || ۲۹ || ۶۰ || ۴ || ۵٫۳ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۳۵۴ ||  ۴۹۸ || ۸۲ || ۱۷۴ || ۲۰٫۳ || ۴۴٫۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۱۹۰ ||  ۴۸۹ || ۲۳ || ۱۰۷ || ۱٫۹ || ۹٫۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱٫۱۱۶ ||  ۱٫۵۰۶ || ۱۹۵ || ۴۳۳ || ۹ || ۲۵٫۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۲۶۱ ||  ۵۷۱ || ۲۴ || ۱۴۸ || ۱٫۹ || ۱۴٫۹&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۴۲۷ ||  ۱٫.۸۳ || ۹۰ || ۲۳۱ || ۷٫۷ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷۰۷ ||  ۱٫۱۰۳ || ۱۸۳ || ۴۰۸ || ۳۲٫۷ || ۵۱٫۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۷۴۴ ||  ۹۱۰ || ۱۰۴ || ۱۹۷ || ۶٫۲ || ۹٫۲ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| یمن || ۶۹ ||  ۱۷۹ || ۲ || ۱۴ || - || -&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جمع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۱۳٫۲۰۹ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  ۱۹٫۴۹۵ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ۲٫۷۲۳ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;|| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۶٫۴۹۴ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;|| &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۳۷۳ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;||&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۳۹٫۸&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاورمیانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدهٔ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل{{نشان|۵}} باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|جمعیت در اواسط ۱۹۷۶ (به‌ملیون)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|تولید سرانه ناخالص ملی (به‌دلار در ۱۹۷۴)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌شاخص کمیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌امید به‌حیات در بدو تولد&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|امید به‌زیست در هر هزار کودک&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|درصد باسوادان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30964</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30964"/>
		<updated>2012-04-16T14:00:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاورمیانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت‌انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانهٔ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینهٔ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاورمیانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۱ (به‌هزار نفر)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;3&amp;quot;|دبستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;3&amp;quot;|دبیرستان&lt;br /&gt;
! colspan=&amp;quot;3&amp;quot;|آموزش‌های عالی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاورمیانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدهٔ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل{{نشان|۵}} باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|جمعیت در اواسط ۱۹۷۶ (به‌ملیون)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|تولید سرانه ناخالص ملی (به‌دلار در ۱۹۷۴)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌شاخص کمیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌امید به‌حیات در بدو تولد&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|امید به‌زیست در هر هزار کودک&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|درصد باسوادان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30963</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30963"/>
		<updated>2012-04-16T12:29:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاور میانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانۀ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینۀ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازنظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاور میانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاور میانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدۀ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل{{نشان|۵}} باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|جمعیت در اواسط ۱۹۷۶ (به‌ملیون)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|تولید سرانه ناخالص ملی (به‌دلار در ۱۹۷۴)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌شاخص کمیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌امید به‌حیات در بدو تولد&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|امید به‌زیست در هر هزار کودک&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|درصد باسوادان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30962</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30962"/>
		<updated>2012-04-16T12:27:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاور میانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانۀ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینۀ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازنظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاور میانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاور میانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدۀ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل{{نشان|۵}} باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|جمعیت در اواسط ۱۹۷۶ (به ملیون)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|تولید سرانه ناخالص ملی (به‌دلار در ۱۹۷۴)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌شاخص کمیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|‌امید به‌حیات در بدو تولد&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|امید به‌زیست در هر هزار کودک&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|درصد باسوادان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30961</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30961"/>
		<updated>2012-04-16T12:23:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاور میانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانۀ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینۀ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازنظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاور میانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاور میانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدۀ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل{{نشان|۵}} باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نام کشور&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|جمعیت در اواسط ۱۹۷۶ (به ملیون)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|تولید سرانه ناخالص ملی (به‌دلار در ۱۹۷۴)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|‌شاخص کمیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|‌امید به‌حیات در بدو تولد&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|امید به‌زیست در هر هزار کودک&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|درصد باسوادان&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| افغانستان || ۱۹٫۵ || ۱۱۰ || ۱۹ || ۴۰ || ۱۸۲ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| الجزایر || ۱۷٫۳ || ۷۱۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۲۶ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| بحربن || ۲ || ۲٫۳۳۰ || ۶۰ || ۶۱ || ۷۸ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مصر || ۳۸٫۱ ||  ۲۸۰ || ۴۶ || ۵۲ || ۹۸ || ۲۶ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ایران || ۳۴٫۱ ||  ۱٫۲۵۰ || ۳۸ || ۵۱ || ۱۳۹ || ۲۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عراق || ۱۱٫۴ ||  ۱٫۱۶۰ || ۴۶ || ۵۳ || ۹۹ || ۲۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اسرائیل || ۳٫۵ ||  ۳٫۴۶۰ || ۹۰ || ۷۱ || ۲۳ || ۸۴ &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| اردن || ۲٫۸ ||  ۴۳۰ || ۴۸ || ۵۳ || ۹۷ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| کویت || ۱٫۱ ||  ۱۱٫۷۷۰ || ۷۶ || ۶۹ || ۴۴ || ۵۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لبنان || ۲٫۷ ||  ۱٫.۷۰ || ۸۰ || ۶۳ || ۵۹ || ۸۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| لیبی || ۲٫۵ ||  ۴٫۶۴۰ || ۴۲ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۷&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| مراکش || ۱۷٫۹ ||  ۴۳۰ || ۴۰ || ۵۳ || ۱۳۰ || ۲۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| پاکستان || ۷۲٫۵ ||  ۱۳۰ || ۳۷ || ۵۰ || ۱۲۴ || ۱۶&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| قطر || ۱ ||  ۸٫۵۶۰ || ۳۲ || ۴۷ || ۱۵۲ || ۱۵&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| عربستان سعودی || ۶٫۴ ||  ۲٫۸۷۰ || ۲۹ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سودان || ۱۸٫۲ ||  ۲۳۰ || ۳۳ || ۴۹ || ۴۱ || ۱۵ - ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| سوریه || ۷٫۶ ||  ۵۶۰ || ۵۲ || ۵۴ || ۹۳ || ۴۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| تونس || ۵٫۹ ||  ۶۵۰ || ۴۶ || ۵۴ || ۱۲۸ || ۳۲&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| ترکیه || ۴۰٫۲ ||  ۷۵۰ || ۵۴ || ۵۷ || ۱۱۹ || ۵۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| امارات متحده عربی || ۲ ||  ۱۱٫۷۱۰ || ۳۴ || ۴۷ || ۱۳۸ || ۲۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری عربی یمن || ۶٫۹ ||  ۱۸۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جمهوری خلق یمن || ۱٫۷ ||  ۲۲۰ || ۲۷ || ۴۵ || ۱۵۲ || ۱۰&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30960</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30960"/>
		<updated>2012-04-16T11:30:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف - جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد - هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب - در طول حکومت بن بلا - به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران - در دوران حکومت طولانی شاه - که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی - سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات - هرچند جزئی - این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاور میانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانۀ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینۀ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازنظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاور میانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاور میانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی - در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدۀ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱ - ۱۹۷۷بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها - دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول!!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۸۰ - ۱۹۷۹&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30959</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30959"/>
		<updated>2012-04-16T11:22:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف- جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد- هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب-در طول حکومت بن بلا- به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران- در دوران حکومت طولانی شاه- که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی-سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات- هرچند جزئی- این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاور میانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانۀ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینۀ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازنظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاور میانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاور میانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی- در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدۀ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱-۱۹۷۷ بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها- دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول!!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot; style=&amp;quot;margin: 1em auto 1em auto&amp;quot;&lt;br /&gt;
|+جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;| متوسط درآمد ملی سرانه (دلار)&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|متوسط شاخص کیفیت زیست&lt;br /&gt;
! width=&amp;quot;100pt&amp;quot;|نسبت درآمد ملی سرانه به‌شاخص زیست&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| جنوب و جنوب شرقی آسیا|| ۴۶۹ || ۶۰ || ۸&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آمریکای لاتین|| ۸۱۶ || ۷۱|| ۱۱&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| آفریقا|| ۳۲۸ || ۲۵ || ۱۳&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| خاورمیانه|| ۲٫۴۳۱ ||  ۴۵ || ۵۳ &lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
{{پایان وسط‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۹-۸۰&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30958</id>
		<title>سیاست در خاورمیانه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30958"/>
		<updated>2012-04-16T10:55:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: تایپ غیر از جدول - پاورقی ۸ غلطه - پاورقی ۵ توی متن مشخص نشده&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:24-141.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-142.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-143.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-144.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-145.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-146.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-147.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-148.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:24-149.jpg|thumb|alt= کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹|کتاب جمعه سال اول شماره ۲۴ صفحه ۱۴۹]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{در حال ویرایش}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقاضای روزافزون برای تحقق آزادی و ارزش‌های وابسته به‌آن مانند مشارکت، برابری و عدالت در جهان معاصر با مشکلاتی مواجه بوده است. یا باید آزادی را با اعمال قدرت حفظ کرد و با توانایی سرکوب آن را داشت. برآوردن تقاضاها معمولاً از طریق افزایش نهادهای سازمانی و اِعمال روش‌ها و نهادهای حکومتی‌ِ جدید باید انجام گیرد، که معمولاً به مفهومِِ ‌ِ تمرکز و مرکزیت «قدرت» تلقی می‌شود و از ریشه درآوردن روابط موجود و جایگزین کردن مدل‌های ابداعی. نیروهای نوسازی همراه با رهبران مترقی با استفاده از روش‌های پیچیده برای کنترل، لزوماً قادر به‌افزایش امکانات خود برای پاسخ‌گوئی به‌تقاضاهای و استقرار امنیت است. همچنان که قادرند از طریق به کار گرفتن وسایل سرکوب تقاضاها را فرو نشانند. اشتیاق برای مشارکت، برابری، بهره‌گیری از فرصت‌ها و عدالت ممکن است به‌بهانهٔ «حفظ امنیت» با استفاده از تکنولوژی پیش‌رفتهٔ سرکوب به‌بهترین وجهی در نطفه خفه می‌شود. در چنین صورتی تقاضاها محدود می‌شود و به اصطلاح در بطری در بسته قرار می‌گیرند. استقرار امنیت با بهره‌گیری از روش‌های خشن مقدمه‌ئی‌ست بر خشونت اجتماعی و شورش. ضمن آن که بی توجهی به امنیت، باعث آنارشی و تسلط هرج و مرج بر جامعه می شود. چنین جامعه‌ئی در صورت فقدان هادهای بنیادی و رهنمودهای مبتنی بر اقتدار به شکل انفجار آمیزی به‌سوی تجزیه کشیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آلموند و پاول مبادلهٔ آزادی و امنیت در بعضی جوامع را از طریق ارائهٔ نمادهای سه گانه مورد تحلیل قرار می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف- جوامعی که شهروندان آن در سطحِ وسیعی از آزادی و امنیت بهره‌مندند. چنیین جوامعی از لحاظ فرهنگی یک دست و دارای مذهب و قومیت واحدند. هر چند که وجهه مشخصهٔ این جوامع پائین بودن میزان تنش اجتماعی است ولی تأکید بر افزایش سطح آزادی و گرایش به سوی امنیت  بیشتر مانند پاندولِ ساعت در نوسان است. در خاور میانه، ممالکی که در پی رسیدن به این گونه از جوامع اند عبارتند از: ترکیه، اسرائیل ، مصر، تونس، لیبی و الجزایر. البته بومدین در الجزایر و قذافی در لیبی با اعمال قدرت، بیش‌تر گرایش به حفظِ امنیت دارند در حالی که انورسادات در مصر و بورقیبه در تونس تأکیدِ بیش‌تر بر آزادی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- در این جوامع اختلافات قوی و تنش‌های طبقاتی به‌حدی عمیق است که نوسان تمایلات بین استقرار امنیت و دست‌یابی به‌آزادی در نهایت به هرج و مرج منتهی می‌شود. زمانی که آزادی فرا می‌رسد- هرچند کوتاه مدت – جامعه به جنگ داخلی گرفتار و امنیت به کلی محو می‌شود، و علی‌رغم تعداد بی‌شمار قربانیان و شهیدان راه آزادی، امنیت دور از دسترس قرار می گیرد{{نشان|۱}}. لبنان با حرکات عمودی و افقی متأثر از مذهب و تضاد طبقاتی نمونه چنین جامعه‌ئی‌ست. دیگر ممالک خاورمیانه که بالقوه دارای چنین خصوصیاتی هستند عبارتند از عراق، سوریه و سودان. در عراق همیشه طیفی از خشونت و هرج و مرج باعث روی کار آمدن رژیم‌هائی شده است که مدعی استقرار امنیت بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- جوامعی هستند که خشونت بر آن‌ها مسلّط است. همهٔ آن ها گرفتار نوعی «کاربردِ وسیع روش‌های تروریستی حتی علیه مقامات رسمی حکومتی‌اند. هدف از اعمال چنین روش‌هائی نه آگاه کردن شهروندان به آزاد نبودن احزاب، سانسور کامل و جو پلیسی که آزادی را اخته کرده‌اند، بلکه غرض دست‌یابی به امنیت محدود است، و کوتاهی رژیم‌های این جوامع در کنترل چنین اقداماتی موجب تحلیلِ شهروندان می‌شود»{{نشان|۲}}. ایران و عراق از جملهٔ  آن کشورهای خاورمیانه‌اند که از هر نظر دارای ویژگی‌های نمونهٔ «ج»اند.هر چند که این دولت از نظر ساخت سیاسی و ایدئولوژیکی اساساً با یکدیگر اختلاف دارند، ولی هر دو آزادی را فدای رهبری از مرکز جلوه داده‌اند. عربستان سعودی، عمان، اردن و مراکش که حکومت‌های سلطنتی دارند نمونه‌هایی دیگر از این دسته کشورهای خاورمیانه‌اند، و سودان یا سوریه نمونهٔ نظام های جدید سلطه جو در این طبقه‌بندی. جدال بین تمایل رژیم‌ها جهت کنترل از یک طرف و تقاضای توده‌ها برای آزادی و مشارکت از طرف دیگر باعث تغییرات دائمی در جوامع خاورمیانه می‌شود. جوامع از شکلی به‌شکل دیگر استحاله می‌یابند. الجزایر به‌عنوان مثال در زمان تسلط فرانسویان نمونهٔ جامعه‌ئی از نوع «ج» بود. بعد از انقلاب-در طول حکومت بن بلا- به‌یک دولت دچار هرج و مرج از نوع «ب» مبدل شد، و بالاخره رژیمِ حواری بومدین توانست بین خواست توده‌ها و اقتدار مرکزی تعادل برقرار سازد. در الجزایر بی‌شبهه کنترل رژیم مقدم بر آزادی‌های مدنی است، با این حال تأکید بر مشارکت سیاسی، آموزش عمومی و عدالت اجتماعی در سراسر کشور احساس می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از انواع سه گانهٔ جوامع ِ یاد شده از نظر اتکاء بر ویژگی‌های خود به پذیرش تغییراتی ملزمند و در ایران- در دوران حکومت طولانی شاه- که فشاری خرد کننده، سراسر مملکت را فرا گرفته گاه آزادی نسبی (!)هم وجود داشت. مثلاً قبل از سرکوب توده‌ها توسط پلیس که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۶ ادامه داشت، یعنی سال‌های بین ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۳. همین طور در سال ۱۹۷۷و ۱۹۷۸ تا قبل از استقرار حکومت نظامی. در مصر چه در زمان ناصر و چه در دوران سادات به‌اقتضای سیاست داخلی و روابط بین الملل، سخت‌گیری و نرمش روش‌هائی بود که حکومت آنرا تجربه کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال‌های فوق حاکی از ظرافت دیالکتیکی فرایند توسعه سیاسی است، که تحقق آن به‌صورت نوسازی همه جانبه ظاهر می‌شود، و نحوهٔ پویائی آن می‌تواند باعث توسعه یا توقف و کُندی توسعه سیاسی شود. رشد سریع اقتصادی و تکنولوژیک موجب افزایش نیازمندی‌های مردم می‌شود. در عین حال قدرت و امکانات رهبران سیاسی برای کنترل و تحت تأثیر قرار دادن مردم رو‌به‌فزونی می‌نهد. رهبران و گزیدگان خاورمیانه به‌منظور در اختیار قرار گرفتن عوامل قدرت‌ساز و بهره‌برداری از منابع با ارزش ضمن طرح برنامه‌های گوناگون، از نظر سیاسی متوسل به روش‌های سلطه‌جویانه می‌شوند. روشی که به‌مرور به‌سرکوب و اِعمال شیوه‌های ستمگرانه ختم می‌شود. در نتیجه امکانات آن‌ها در اجرای توسعهٔ سیاسی تحلیل می‌رود. تمرکز و سازمان سازی متقدم بر مشارکت می‌شوند. از طرف دیگر اگر آن‌ها سیاست و روش‌های متعادل و غیرمتمرکز را پیش بگیرند امکان توسعه و نوسازی را از دست می‌دهند و جامعه درگیر تظادهای مذهبی، قومی و طبقاتی می شود. همان طور که در جدولِ یک مشاهده می‌شود، فرایند توسعهٔ کوره راهی است بین خشونت و ثبات بی‌قانون. ایجاد تعادلی ظریف بین امکانات و تقاضاها می‌تواند حاکی از گذار به‌سوی نوعی فزایند باشد. لازمهٔ برآوردن تقاضاهای جدید افزایش امکانات است. دو عاملی که پایه‌های دیالکتیک توسعه را تشکیل می‌دهند. با این حال آتش نوسازی همچنان جرقه می‌پراکند. پیچیدگی فرایند توسعه در تناوب و تغییر تعادل بین تقاضاها، امکانات و مسئولیت نهفته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نوع ارزیابی توسعهٔ سیاسی به‌علت فرایند نوسازی که مبشّرانجام تغییرات بنیادی‌ست مشکل است. در حقیقت اکثر نظام‌های سیاسی ضمن حفظ انگاره‌های سیاسی خود می‌توانند مروج نوسازی باشند. در چنین نظام‌هائی افزایش تقاضای اجتماعی-سیاسی بنیادی معمولاً بیش از حدّ تحمل گسترش می‌یابد، که نتیجهٔ آن انقلاب و ناآرامی است. مشکل اساسی سیاست خاورمیانه در شکاف رو‌به‌افزایش بین تقاضاهای سیاسی در جهت مشارکت و عدالت و میزان توانائی برآوردن نیازها نهفته است. گاهی اوقات- هرچند جزئی- این مشکل با برطرف کردن نیازهای مادی و حیاتی مردم تخفیف می‌یابد. در این جوامع نوسازی نقش آرام کننده دارد. و لزوماً در دراز مدت باید به‌حدی امکانات افزایش یابد که به‌طور پی‌گیر و اساسی پاسخ‌گوی تمام نیازمندی‌های سیاسی و اجتماعی گروه‌ها و طبقات باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوسازی در خاور میانه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ نقطه‌ئی در جهان نیروهای نوسازی شتاب خاورمیانه را ندارد. رشد فنی توسعه صنعتی، گسترش شگفت انگیز حمل و نقل، ارتباطات و خانه‌سازی سراسر منطقه را فرا گرفته. نشانۀ دیگر فرایند نوسازی در خاورمیانه افزایش توان نظامی آن است. ممالکی مانند اسرائیل، ایران و عربستان سعودی از لحاظ مخارج نظامی در رأس کشورهای جهان قرار دارند{{نشان|۳}}. آخرین تکنولوزی پیچیده نظامی که تا کنون ابداع شده است در اختیار این ممالک است. هزینۀ سرانه مخارج نظامی سرائیل در قیاس با ممالک دیگر جهان سه برابر بیش تر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازنظر کمیت در زمینه‌های بهداشتی و تعلیم و تربین خاورمیانه رشد غول‌آسائی داشته است. هزاران ساختمان جهت مدارس جدید، مراکز درمانی و بیمارستان‌ها در سراسر خاور میانه بنا شده است. جمع تعداد محصلین مدارس، دبیرستان ها و آموزشگاه‌های عالی که در شانزده کشور خاور میانه در سال ۱۹۵۰ کم‌تر از ۵ میلیون بود، در سال ۱۹۶۵ به ۱۶ میلیون – بیش از سه برابر، در سال ۱۹۷۳ به ۲۷ میلیون و در سال ۱۹۸۷ به ۴۰ میلیون افزایش یافته است. یعنی هشت برابر سال ۱۹۵۵.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوسازی در خاور میانه پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۹۷۴ شتاب تندتری داشته است. از قِبل این افزایشِ بها وسایل و منابع عظیمی – به‌ویژه در بخش نوسازی انرژی- در اختیار کشورهای خاورمیانه قرار گرفت. در سال ۱۹۷۰ درآمد حاصل از فروش نفت هشت کشورِ عمدۀ تولید کنندۀ نفت کمتر از ۴ میلیارد دلار بود. در حالی که در سال ۱۹۷۴ به‌بیش از ۸۲ میلیارد دلار افزایش یافت. بررسی‌های بانک ناسیونال شیکاگو در ۱۹۷۷ نشان می‌دهد که جمع موجودیِ دولت‌های کویت، قطر، امارات متحدۀ عربی و عربستان سعودی در طول سال‌های ۱۹۸۱-۱۹۷۷ بالغ بر ۲۲۹ میلیارد دلار خواهد بود. درآمد عربستان از محل ذخایر ارزی در سال ۱۹۷۶از ۵۹ میلیون دلار به ۳۸۰۰ میلیون دلار افزایش یافت و در سال ۱۹۸۱ به رقم سرسام‌آور ۱۰۰۰۰ میلیون دلار خواهد رسید. و این ثروتی است که می‌توان بابت پیش‌پرداخت خرید کلی نوسازی تأدیه کرد. ثروت طبیعی موجود در خاورمیانه سال‌های سال فرایند نوسازی درین منطقه را می‌تواند ممکن سازد. گاهی اوقات فراموش می‌شود که خاورمیانه علاوه بر ذخائر نفتی دارای منابع سرشار دیگری نیز هست. مثلاً  ایران صاحب دومین ذخائر گازی طبیعی جهان است. و فقط اتحاد جماهیر شوروی از این لحاظ بر ایران برتری دارد. عربستان و الجزایر نیز دارای منابع عظیم گاز طبیعی‌اند. یکی از بزرگ‌ترین معادن مس جهان در ایران کشف شده است. ترکیه بزرگ‌ترین تولید کنندهٔ تنگستن دنیاست و دومین مقام را در تولید کروم دارد. ترکیه و عراق صاحب معادن سرشار ذغال‌سنگ و سنگ آهن‌اند. مراکش ۹۰٪ فسفات مورد نیاز جهان را صادر می‌کند. تونس و اردن نیز صاحب منابع قابل ملاحظهٔ فسفات‌اند. کشورهای خاورمیانه می‌کوشند از محل درآمدهای نفتی به‌اکتشاف و تولید سایر منابع سرشار و با ارزش خود بپردازند. نوسازی سریع موجب توجه بیش‌تر ممالک خاورمیانه به‌این منابع گرانبها شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی نتیجه بررسی ارقام و اطلاعات  فریبنده مانند «درآمد سرانه ناخالص ملی»{{نشان|۴}} منجر به‌تحریف نوسازی می‌گردد. تولید سرانه ناخالص ابوظبی به‌طور مثال سه برابر ایالات متحده آمریکاست. و تولید سرانه کویت نزدیک پنج برابر اتحاد جماهیر شوروی. در اوایل سال‌های ۱۹۵۰ تولید سرانه ناخالص لیبی چهل دلار بود، این رقم در سال ۱۹۷۴ به‌پنج هزار دلار افزایش یافت. تولید سرانه ایران از سیصد دلار در سال ۱۹۶۰ به‌دو هزار دلار در سال ۱۹۷۸ رسید. در تمام این ممالک توزیع درآمد ملی سرانه غیرعادلانه است. مقیاس‌های کمی – بدون توجه به‌اثرات آن‌ها- دلالت بر نتایج ناچیز کیفی ثروت و منابع طبیعی در خاورمیانه داشته است. به‌عبارت دیگر کشورهای این منطقه نمی‌توانند پاسخ‌گوی این سؤال اساسی ماردله لاسدل باشند، که: سهم هر کس چقدر است؟ در چه زمان؟ و چگونه؟ مطمئناً هر نوع مطالعه درباره نوسازی جوامع و سیاست خاورمیانه باید با توجه به‌اثرات ناشی از «منابع مالی و ارزی» روی جوامع این منطقه صورت پذیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول چند سال اخیر گروهی از پژوهشگران که با انجمن توسعه ماورای بحار همکاری می‌کردند، شاخص جدیدی برای اندازه‌گیری میزان توسعه به‌کار گرفته‌اند، که بیش‌ از شاخص رشد کمی می‌تواند مفید و علمی باشد. دکتر موریس دیوید موریس{{نشان|۶}} رئیس اقتصاددان این گروه با تجربیات طولانی در بخش مطالعات آفریقای جنوبی در بررسی‌های خود به‌کلی &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تأکید&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر تولید سرانه ناخالص ملی را به‌کناری گذارده است. دکتر موریس در توجیه علل ضرورت کاربرد معیار جدید چنین استدلال می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مقیاس سنتی توسعه اقتصادی یعنی تولید ناخالص ملی و عناصر متشکله آن معیار رضایت بخش برای مطالعه نیازمندی‌ها و انتظارات جوامع و افراد نبود و اصولاً نمی‌توانست باشد. چرا که اکثراً ارتباطی بین نرخ رشد تولید ناخالص ملی و پیشرفت وجود ندارد. در حالیکه استفاده از شاخص‌هائی مانند انتظار زیست، میزان مرگ و میر کودکان و نوجوانان، تعداد باسوادان و ... بسیاری از معایب شاخص تولید ملی سرانه را برطرف می‌سازد. تولید ملی یک دولت در هر سطحی که باشند، می‌تواند در زمینه‌های گوناگون مانند بخش فعال و گروه‌های اجتماعی متمرکز گردد، همین ممکن است خط‌مشی ملی ظاهراً گرایش به‌افزایش قدرت نظامی داشته و توجهی به‌بهداشت، بهبود شرایط زیست و ... توده مردم ننماید، ممکن است افزایش متوسط درآمد سرانه یا قدرت خرید افراد قشر محدودی از اجتماع را در برگیرد، ضمن آن که فقیرترین گروه‌های جامعه کوچک‌ترین سهمی از درآمد ملی نداشته باشند{{نشان|۷}}. افزایش درآمد طبقه‌ئی می‌تواند به‌کاهش درآمد واقعی طبقات دیگر منجر شود. حتی اگر افزایش درآمد شامل افراد تهیدست هم گردد، تضمینی وجود نداردکه نتیجه آن بهبود شرایط طبیعی زیست آن‌ها باشد»{{نشان|۸}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به‌این مشکلات دکتر موریس و همکارانش در انجمن توسعه ماورای بحار در کمال احتیاط و دقت معیار جدیدی به‌نام شاخص کیفیت زیست»{{نشان|۹}} ابداع کردند. و عواملی چون انتظار زیست، مرگ و میر و سواد را مبنای تحقیقات خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۲ شامل جهت، تولید ناخالص سرانه ملی، شاخص کیفیت زیست، امید به‌حیات در بدو تولد، مرگ و میر کودکان پس از تولد و میزان افراد با سواد در بیست کشور خاورمیانه را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول!!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امارات متحده عربی که دومین مقام را در جدول از نظر تولید سرانه ملی دارد از لحاظ شاخص کیفیت زیست در مرتبه چهاردهم می‌باشد، و قطر به‌ترتیب در مقام سوم و هیجدهم قرار می‌گیرد. دو کشور بزرگ خاورمیانه یعنی ایران و عربستان سعودی نیز از جهت &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توزیع&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نتایج و ثمرات نوسازی ناتوان بوده‌اند، عربستان سعودی که ششمین مقام را در تولید سرانه دارد به‌لحاظ کیفیت زیست در‌مرتبه نوزدهم است و ایران در‌ردیف هشتم و چهاردهم. اگر ممالک خاورمیانه را از لحاظ منابع، وسعت سرزمین و جمعیت طبقه‌بندی نمائیم وسپس کیفیت زیست آن‌ها را مورد مطالعه قرار دهیم، ترکیه، سوریه، مصر و عراق بهترین موقعیت را احراز می‌نمایند. ترکیه اولین کشور خاومیانه بود که نوسازی سیاسی در آن صورت گرفت، و سوریه، مصر و عراق از دو دهه پیش با رهبران سلطه‌جو درپی دست‌یابی به‌تحرک بیش‌تر و توزیع بهتر امکانات بوده‌اند. از بین این ممالک فقط عراق دارای ذخائر نفتی و در نتیجه امکانات مالی بیش‌تری است. در قیاس کشورهای خاورمیانه با ممالک مشابه در سایر نقاط جهان از نظر «شاخص کیفیت زیست» به‌نتایج زیر می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخص کیفیت زیست که در عراق ۴۶ می‌باشد در شیلی ۷۷ است. در حالیکه تولید سرانه شیلی کم‌تر از عراق می‌باشد – ۱۸۳۰ دلار در برابر ۱۱۶۰ دلار – ارقام مشابه در مورد ترکیه و تایلند ۴۴ – ۷۰ و ۷۵۰ – ۳۱۰ (دلار) است. مقایسه ایران با جمهوری کره بسیار جالب‌تر است. ایران با شاخص کیفیت زیستی برابر ۳۸ و کره برابر با ۸۰ – کم‌تر از نصف – به‌ترتیب دارای ۱۲۵۰ و ۴۸۰ دلار درآمد سرانه می‌باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدول شماره ۳ نمایشگر چگونگی وضعیت مناطق  مختلف دنیای سوم در جهان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاورمیانه با بالاترین تولید سرانه ملی از نظر شاخص کیفیت زیست عقب‌تر از جنوب و جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین می‌باشد. و فقط آفریقا از خاورمیانه پس‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}} Gadroil A: Almend and Bingham Pawell, Comparative Polotics&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}} همان کتاب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}} به‌موجب آمار سالنامه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;توازن نظامی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; عربستان سعودی و اسرائیل در سال &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱۹۷۹-۸۰&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به‌ترتیب ۱۴٫۸ و ۱٫۶۲ میلیارد دلار صرف امور نظامی خود کرده‌اند (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}} G.N.P.  Porcapita&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}  Harold Lasswell&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}  Morris David Morris&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}}  در ایران ۴۰٪ تولیدات توسط ۱۰٪ جمعیت مصرف می‌شود ۱۹۷۸ (م)&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}} M.D. Morris, Measuring the comdions of the World Spoor,&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}  P.O.L. I.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه ۲۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب جمعه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30916</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30916"/>
		<updated>2012-04-13T14:53:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به‌یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن. -&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30912</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30912"/>
		<updated>2012-04-13T14:42:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* ضرب‌المثل‌های مربوط به: آب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن. -&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30911</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30911"/>
		<updated>2012-04-13T14:35:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (۲ - آب) */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن. -&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن. –&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30910</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30910"/>
		<updated>2012-04-13T11:31:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* دو ترانهٔ خواستگاری */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. –خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد! »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. - رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30909</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30909"/>
		<updated>2012-04-13T11:30:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* دو ترانهٔ خواستگاری */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. –خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد! »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. - رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30908</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30908"/>
		<updated>2012-04-13T11:27:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* معماها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. –خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد! »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. - رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30907</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30907"/>
		<updated>2012-04-13T11:17:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. –خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد! »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. - رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی... »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد. از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار -.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Dusi zade bu … si&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;O,O, Atte, Bo&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt; این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) &amp;lt;br&amp;gt; دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) &amp;lt;br&amp;gt; آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) &amp;lt;br&amp;gt; کا (Kâ) &amp;lt;br&amp;gt; لا (Lâ) &amp;lt;br&amp;gt; چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni &amp;lt;br&amp;gt; ,Canni, Cuni, Raftâni &amp;lt;br&amp;gt; Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br,&amp;gt;ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم.&amp;lt;br&amp;gt; &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (... Ani, Uni) &amp;lt;br&amp;gt; چنی، چونی، به گفتار، (... Cani, Cuni) &amp;lt;br&amp;gt; آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &amp;lt;br&amp;gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30906</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30906"/>
		<updated>2012-04-13T11:04:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* متل‌ها: */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«- پام خورد به تنور، تنور شیکست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون .... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«- دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. –خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد! »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. - رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده» .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد.از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار! .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار - .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si/ Dusi zade bu … si / O,O, Atte, Bo / Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) / دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) / آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) / کا (Kâ) / لا (Lâ) / چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni, / Canni, Cuni, Raftâni, / Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (Ani, Uni …) / چنی، چونی، به گفتار، (Cani, Cuni …) / آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk.).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30905</id>
		<title>کتاب کوچه ۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://irpress.org/index.php?title=%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%DB%B2&amp;diff=30905"/>
		<updated>2012-04-13T10:42:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Elnaz07: /* زبان کوچه: */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[Image:KHN002P119.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۱۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P120.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P121.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P122.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۲]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P123.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۳]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P124.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۴]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P125.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۵]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P126.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۶]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P127.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۷]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P128.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۸]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P129.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۲۹]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P130.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۰]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P131.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۱]]&lt;br /&gt;
[[Image:KHN002P132.jpg|thumb|alt= کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲|کتاب هفته شماره ۲ صفحه ۱۳۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب هفته ۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب کوچه]]&lt;br /&gt;
{{در حال بازنگری}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متل‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::متل آذربایجانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گنجشگک آشی‌مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به یه دکان نونوائی، خار را داد به نونوا و به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;-میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارمو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رفت به مسجد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برگشت، نونوا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«-خارت افتاد تو تنور، سوخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;-این ور تنورت میجکم{{نشان|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور تنورت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنور نونت ور می‌جکم{{نشان|۲}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورو به هیچ کس ندی‌ها!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«-پام خورد به تنور، تنور شیکست! »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;-این ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور گابت می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گاب تورو ور می‌جکم!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;-میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو به هیچ کس ندینا! »&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«-این ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اون ور عروست می‌جکم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروستونو ور می‌جکم!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خونهٔ حاکم و به حاکم گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;-میرم مسجد نماز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیش خدا نیاز کنم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عقدهٔ دل رو واز کنم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خارم سوخت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تنورم شیکست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گابمو خوردن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;عروسو به هیچ کس ندی‌ها!»&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به اندرون .... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون.&lt;br /&gt;
حاکم به‌اش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;-گنجیشگک آشی‌مشی!{{نشان|۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;لب بون ما، مشی.{{نشان|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بارون میاد، تر میشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;برف میاد، گندله میشی{{نشان|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;می‌افتی تو حوض نقاشی! »&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به ناقاره زدن و خوندن که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;«-دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دیمبول و دیمبول ناقاره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;حاکم عرضه نداره! »&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
به روایت: حسن حاتمی&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زبان کوچه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;(۲ - آب)&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. –خرج بر داشتن. «این کار خیلی آب خواهد خورد». گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. «این مسأله برات خیلی آب می‌خورد! »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب از چیزی خوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – معلول فلان فلان چیز بودن: «کینه آن‌ها به‌شما از آنجا آب می‌خورد که با فامیلشان وصلت نکردید»؛ «ان شایعه از آنجا آب می‌خورد که...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – امید عافیت نداشتن از...؛ به‌دریافت نتیجهٔ مثبت و مفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: «چشم من از این ازدواج آب نمی‌خورد. ». «از همان اول چشم من از این کار نمی‌خورد». «از تقی چشمم آب نمی‌خورد». – مأیوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.آب چشم گرفتن از کسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را مرعوب خود کردن. از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی بر کسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: «چنان زهر چشمی از بچه‌ها گرفته که بیا و ببین. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوش از گلو پائین نرفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم‌ترین لحظه‌ئی راحت نبودن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. از آب در آمدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: «این بچه هیچی از آب در نمیاد». «آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در غربال کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بی‌نتیجه‌ئی انجام دادن. کاری بی‌ثمر انجام دادن. نظیر. «آب در هاون کوبیدن».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در هاون کوفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. - رجوع شود به «آب در غربال کردن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و هوای خوب داشتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وفور زنان و دختران زیباست در محلی: «شیراز هم آب و هوای خوبی دارد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب مرد مرده‌شوخانه دست و رو شسته بودن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده وقیح و دریده و بی‌چشم و رو بودن. بی‌حیا و پر رو بودن: «انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده‌شور خونه شسته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. زیر آب کسی را زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کسی را به حیله و تزویر از جایی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب در دل کسی تکان نخوردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی‌سر و صدا به کاری که نمی‌رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب حمام تعارف کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – در موردی گفته می‌شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش‌پا ریخته و بی‌ارزش بر کسی منت بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فحش آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فحش من در‌آوردی و بسیار رکیک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;زبان (مثلا انگلیسی یا عربی) آب نکشیده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – زبان من در‌آوردی... در مورد کسی گفته می‌شود که با چند کلمهٔ دست و پا شکسته، به خیال خود به زبان بیگانه‌ئی حرف می‌زند: «فلانی عربی آب نکشیده حرف می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سر و گوش آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. برای خبر چینی یا سر در آوردن از مسأله‌ئی در باب آن مسأله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دسته گل آب دادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. با عملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار به دست آدم نابابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی‌رود افتادن: «آب انبار دست یزید افتاده» .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دیزی را زیاد کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می‌آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را آب کشیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از وسواس فوق‌العاده داشتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گره زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فوق‌العاده ناجنس و حقه‌باز بودن: «حقه‌بازی است که آب را گره می‌زند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را روی آتش ریختن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – فتنه‌ئی را یکسره خواباندن؛ قال قضیه را کندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مثل آبی که بر آتش ریخته شود&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از تأثیر فوق‌العادهٔ حرفی یا عملی است - : «درست مثل آبی که روی آتش بریزی...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دست به آب رساندن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کنایه از مستراح رفتن است ولی اگر در مورد عمل شخص معینی گفته شود، به معنی «گند کاری کردن» است. – کار مزخرفی را انجام دادن و بدان مباهات کردن: «می‌گوید کتاب نوشته، اما در واقع دست به آب رسانده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب زیر پوست دویدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. بی‌گدار به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – نسنجیده به کاری پرداختن؛ به کار حساب ناکرده دست زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. به آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – هرچه باداباد گفتن. دل به دریا زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. در گیوه را آب زدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – تنبلی را کنار گذاشتن؛ کمر همت بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا رفتن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار دنیا وارونه شدن؛ چیزهای عجیب و غریب دیدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سفت کردن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. – کار بیهوده کردن؛ کار نشدنی انجام دادن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ضرب‌المثل‌های مربوط به: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آمد و تیمم باطل شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، آب را پیدا می‌کند؛ گاب گودال را&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب آبو پیدا می‌کنه، آدم آدمو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آب بخوره، زور ور می‌داره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب به آبادانی میره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دریا از لف‌لف سگ نجس نمی‌شه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خوردنو از خر باید یاد گرفت، راه رفتنو از گاب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب دهن هر کس به دهن خودش مزه میده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را از سرچشمه باید گرفت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را با آتش چه نسبت؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب، راه خودشو وا می‌کنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب ریخته، به کوزه جمع نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رو، آب جو نیست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب رفته به جوب بر نمی‌گرده&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش با هم جمع نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که یه جا موند، بو می‌گیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و روغن قاطی هم نمیشن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبشو بخور تا به گوشتش برسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب که سر بالا میره، قورباغه هم ابوعطا می‌خونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب را گل آلود می‌کنن تا ماهی بگیرن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب صدای خودشو نمیشنفه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب سر بالا نمیره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب گودالو می‌جوره، کور عصارو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبم است و گابم است و نوبت آسیابم است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آبی که میره به رودخونه، چه خودی خوره چه بیگونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب نمی‌بینه، وگرنه شناگر قابلیه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب خرد، ماهی خرد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب شیرین و مشک گندیده؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آب و آتش جای خودشونو وا می‌کنن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب قوت داشت، قورباغه‌ش نهنگ می‌شد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اگه آب نمیاره، کوزه هم نمیشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. آدم خسیس از آب نمی‌ترسه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا ریشه در آب است، امید ثمری هست&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. توی آب مردن بهتره، تا از قورباغه اجازه گرفتن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب میشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. خر به بوسه و پیغوم آب نمی‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاهی که از خودش آب نداره، آبم توش بریزی آبدار نمیشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چاه باید از خودش آب داشته باشه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دنیارو آب ببره، فلانی‌رو خواب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. روز بی‌آبی، از شاش موش آسیاب می‌گردونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. سبو همیشه از آب سالم در نمیاد&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شکم گرسنه و آب یخ؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزه‌گر از کوزه شیکسته آب می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. فکر نون کن که خربزه آبه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. گشنه خواب نون می‌بینه، تشنه خواب آب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قوت آب از سرچشمه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ آب، تو راه سرچشمه میشکنه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. کوزهٔ نو، آب خنک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مرغابی سرشو زیر آب می‌کنه، خیال می‌منه کسی نمی‌بیندش&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. مهمون منی به آب، آن هم لب جوب&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازه‌س&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.مورچهه رو آب می‌برد، خیال می‌کرد دنیا رو آب می‌بره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. نه آب بیار، نه کوزه بشکن!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. هر کسی آب دل خودشو می‌خوره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. همیشه آب تو جوب «آقا رفیع» نمیره، یه روزم میره تو جوب «آقا شفیع» !&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. یه چشمه آب درون، بهتر از صدتا جوب بیرونه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بازی‌های محلی:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقدمه‌ئی بر بازی‌‌های محلی:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;در بازی‌های محلی معمولا یک نفر انتخاب می‌شود که تشریفات آن را انجام بدهد و در عین‌ حال که جریان بازی را نظارت می‌کند نقش داور را نیز بر عهده داشته باشد. این شخص، اوستا نامیده می‌شود طرز انتخاب اوستا در همه‌جا یکسان نیست و طرق مختلفی دارد.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پشنگ انداختن====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرق متداول انتخاب اوستا، پشنگ انداختن است:&lt;br /&gt;
بازی‌کنان، دست‌های خود را به پشت سر برده، از یک تا ده انگشت خود، هر مقدار را که بخواهند باز نگهداشته، انگشت‌های اضافی را می‌خوابانند و آنگاه دست خود را برابر اوستای موقتی دراز می‌کنند. تعداد انگشت‌های باز عددی است که بازیکن انتخاب کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوستای موقت مجموع این اعداد را به‌دست آورده از یکی از بچه‌ها که به صورت دایره‌ئی ایستاده‌اند شروع به شمردن می‌کند تا به عدد مجموع انگشت‌ها برسد. البته خود او نیز در دایره ایستاده است و از دیگران مستثنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عدد مزبور به هر که افتاد، به‌عنوان اوستا انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترانه خوانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریقهٔ دیگر برای انتخاب اوستا، خواندن «ترانه»‌ئی است که خود غالباََ مفهوم مشخصی ندارد و ما نیز آن را در اینجا اضطراراََ «ترانه» نامیده‌ایم... بازیکنی که این ترانه را می‌خواند، در حالی که او نیز در دایرهٔ بازیکنان ایستاده، با هر «سیلاب» آن به یکی از بازیکنان اشاره می‌کند تا هنگامی که معلوم شود آخرین سیلاب به که می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ترانه در تهران چنین خوانده می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، دوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دوسی زده بوسی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ئو، ئو، اته، بو،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;رنگی، منگی، رخ.{{نشان|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::کودکان کرمانی آن را چنین می‌خوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، گفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;چنی، جونی، رفتانی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آتکو، ماتکو، فلیس، دونگ{{نشان|۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی بازی‌ها احتیاج به دو دسته دارد و هر دسته نیازمند اوستای جداگانه‌ئی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قبیل بازی‌ها پس از آنکه اوستاها معین شدند &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;یارگیری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; تعیین کسانی است که باید در دستهٔ هر اوستا بازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آنکه معلوم شود در یارگیری حق تقدم با کدام یک از دو اوستاست نیز، اوستاها &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; میاندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شیر یا خط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; سکه‌ئی را به هوا می‌اندازند، و پیش از آنکه سکه به زمین برسد، اوستائی که آن را به هوا انداخته است از اوستای دیگر می ‌پرسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::« - شیر یا خط؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::و او جواب خواهد داد: «شیر» یا می‌گوید: « - خط.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سکه مطابق جواب او بر زمین نشست، حق تقدم در انتخاب یار با او، و در غیر اینصورت با آن دیگری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تر یا خشک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; نیز به همین صورت انجام می‌شود؛ جز اینکه در اینجا به عوض سکه، از تکه‌ئی سنگ صاف یا پارهٔ سفالی که یک روی آن را با آب دهان تر کرده باشند استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طریقهٔ یارگیری در شیراز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یارگیری، در شیراز بکلی صورت دیگر دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه اوستاها انتخاب شدند، کنار یکدیگر میایستند. بازیکنان، دو تا دو تا با خود مشورت می‌کنند و هر یک یکی از دو نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خشت طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  و &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  را از برای خود بر می‌گزینند.سپس نزد اوستاها می‌آیند و این گفت و گو میان آنان و اوستائی که حق انتخاب با اوست، صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازی کن: « - علی علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - گلاب به جمال علی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;بازیکن: « - کی میخواد توپ طلارو؟ کی میخواد خونهٔ خدارو؟&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;اوستا: « - من میخوام خونهٔ خدارو (یا «سیب طلارو»).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بدین وسیله بازی کنی که نام &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سیب طلا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; و یا &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;خانهٔ خدا&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را برای خود برگزیده است، جزء دستهٔ او انتخاب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ترانه‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واسونک‌ها:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;واسونک‌ها ترانه‌هایی است که در فارس، در مراسم عروسی (خواستگاری، عقد، حنابندان و غیره) خوانده میشود و در جای خود از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است...&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو ترانهٔ خواستگاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان داماد: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیکان عروس: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; - دیگ حلقه‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- خر کره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- میش بره‌دار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- شتر با بار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار آوردیم، دختر شمارو بردیم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- تفنگ و قطار ارزونی شما، دخترمونو نمیدیم شما.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(از یادداشت‌های &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;فریدون معمار&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۲&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- سلام علیکم، جون در جونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- علیک سلام، خون در خونی!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلا آورده‌ایم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- کفش طلارو نمیخوایم.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شارو نمیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- پس بیا بریم پس در پس،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هرجا بریم دختر هس!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پس بیا بریم پیش در پیش،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;شاید شویم قوم و خویش.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::::::::::::::(س.ط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو روایت از ترانهٔ &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تو که ماه بلند در هوائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترانهٔ «تو که ماه بلند در هوائی... » که نخستین بار &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;صادق هدایت&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; روایت تهرانی آن را در دورهٔ قدیم &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مجلهٔ موسیقی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (سال اول، شماره هفتم) نشر داد، یکی از زیباترین ترانه‌های فولکلوریک ایران است که ظاهرا می ‌باید ریشه‌ئی بسیار کهن داشته باشد.از این ترانه، روایت‌های یزدی و تاجیکی نیز در دست است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا به جز روایت تهرانی این ترانه (چنانکه مرحوم هدایت ثبت کرده است) ترجمه یک متل آذربایجانی نیز به چاپ می‌رسد که ظاهرا روایت دیگری است از همین ترانهٔ «تو که ماه بلند آسمونی»...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خوانندگان علاقمند خود می‌خواهم که اگر روایت یا روایات دیگری از این ترانه و از سایر ترانه‌های قدیمی (که در این بخش از کتاب هفته به چاپ می‌رسد) در اختیار داشته باشند برای ما بفرستند و در کوشش همه جانبه‌ئی که برای پیشگیری از فراموش شدن آثار فرهنگ توده آغاز شده است عملا شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت تهرانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(به نقل از صادق هدایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ماه بلند در هوائی|منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم.{{نشان|۸}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری|منم ابر میشم روتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که ابر میشی رومو می‌گیری|منم بارون میشم تن تن می‌بارم.{{نشان|۹}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بارون میشی تن تن می‌باری|منم سبزه میشم سر در می‌آرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که سبزه میشی سر در می‌آری|منم بزی میشم سرتو می‌خورم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که بزی میشی سرمو می‌خوری|منم قصاب میشم سرتو می‌برم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که قصاب میشی سرمو می‌بری|منم پشم میشم میرم تو شیشه.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پشم میشی می‌ری تو شیشه|منم پنبه میشم درتو می‌گیرم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که پنبه میشی درمو می‌گیری|منم دشک میشم تو اتاق می‌افتم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دشک میشی تو اتاق می‌افتی|منم عروی میشم رویت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که عروس میشی رویم می‌شینی|منم دوماد میشم پهلوت می‌شینم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{ب|- تو که دوماد میشی پهلوم میشینی|منم ینگه میشم درارو می‌بندم.{{نشان|۱۰}}}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت آذربایجانی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر پادشاهی از پدر خود می‌خواهد که او را تنها به کسی شوهر دهد که بتواند به پرسش‌های منظوم او جواب بگوید. بزرگان و امیرزادگان همه از پاسخ گفتن در می‌مانند و سر خود را در این راه به باد می‌دهند تا آن که پسر کچل دلاکی به جوابگوئی پرسش‌های دختر پادشاه توفیق حاصل می‌کند:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر آهوئی شده به کوه‌ها بگریزم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سگی شده آهو را گریزاندم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر مشتی چینه شده بر زمین ریختم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر خروسی شده دانه‌ها را برچیدم جه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر گلی شدم بر کوه‌ها رستم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر باغبان خردسالی شده گل را چیدم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دختر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر سیبی شده به درون صندوقی رفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پسر&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;: - من اگر دامادی شده سیب را خوردم و بدن تو را در آغوش گرفتم چه می‌کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;همین که پسرک دلاک این جمله را بر زبان راند، دختر پادشاه فریادی کشیده می‌گوید:&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;- آی دایه‌ها! آی لـله‌ها! معمای مرا پیدا کردند و بدن سفید مرا به پسر کچل دلاک دادند!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;س.ط&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
{{پایان چپ‌چین}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معماها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===۸ معمای منظوم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{| &lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;320pt&amp;quot;|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اشیشه و مشیشه، دو روغن تو یه شیشه{{نشان|۱۱}}!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;80pt&amp;quot;|....................&lt;br /&gt;
| width=&amp;quot;120pt&amp;quot;|تخم مرغ (کازرون)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. چارتا کاکو، تو یه قوطی.{{نشان|۱۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|گردو (شیراز)‏&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. شب می‌گرده گردلک، روز می‌گرده گردلک، خستگی نداره گردلک...{{نشان|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|آسیاب (بختیاری)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. دالون دراز تنگ و تاریک، آقا خوابیده دراز و باریک!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|شمشیر در غلاف (آبادان)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، اره - اون ور کوه، اره - وسط، گوشت بره!&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|دهان (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. قد دراز و باریک، کوچهٔ تنگ و تاریک.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تفنگ (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. اومده از همدون، نه ترکی دون نه فارسی دون، خوراک او بی استخون.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|بچهٔ نوزاد (شیراز)&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
|&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;. این ور کوه، سفید پلو - اون ور کوه، سفید پلو - میوه کوه، زرد پلو.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
|....................&lt;br /&gt;
|تخم مرغ (تهران)&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دو بیتی‌ها:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نیاز و عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درختی سبز بودم کنج بیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن منو با ضرب تیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تراشیدن که تا قلیون بسازن{{نشان|۱۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که آتش بر سرم باشه همیشه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که دلسوزم تو باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چراغ و شمع و پیسوزم تو باشی{{نشان|۱۵}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواد که در شب‌های مهتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه دل افروزم تو باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل و سرخ و سفید و زرد و لاله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دنبالت کشم صد آه و ناله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دونم تو ره ور مو نمیدن{{نشان|۱۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم ساقی شوم، چشمم پیاله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا که از غمت تب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محنت، روز خود شب می‌کنم یار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون بوسی که دادی کنج دالون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم یاد اون شب می‌کنم یار{{نشان|۱۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبونت قند و دندونت نباته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهونت کوزهٔ آب حیاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا از درد دل می‌میره عاشق؟ -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوای درد دل آب نباته!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا دختر، تو شاه دخترونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انار میخوش مازندرونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زره بر گردنت، گوشواره بر گوش،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون ماه میون آسمونی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودم اینجا دلم در پیش دلبر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این سفر کی می‌رسه سر؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا کن سفر آسون به عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بینه بار دیگر روی دلبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر راهت نشینم، گل بریزم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنجر بباره باد و بارون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا رویت نبینم بر نخیزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ستاره آسمون میشمارم امشب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بالینم نیا بیمارم امشب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببالینم نیا، خواب خوشی کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تموم دشمنون بیدارن امشب!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر کوچه هوادار تویوم مو{{نشان|۱۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دری کوچه گرفتارم تویوم مو{{نشان|۱۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روزی هزار بارت ببینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنو مشتاق دیدار تویوم مو.{{نشان|۲۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::تربت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ول بالا بلند سینه چاکم! {{نشان|۲۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی مو هلاکم. {{نشان|۲۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه امشو نیائی تا خروسخون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروسخون دیگه مو زیر خاکم. {{نشان|۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو چشمونم به درد اومد به یکبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز بس که گریه کردم در غم یار،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بده دسمال ببندم روی چشمم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بلکه چاق بشه از بوی دلدار. {{نشان|۲۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنهائی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزه که یارم ناز کرده،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غصه برویم باز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قفس بشکسته و مرغم پریده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم کجا پرواز کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر دورم من از تو ای پریزاد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموشم نکن زنهار! زنهار! .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همون عهدی که با تو بست عاشق،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفادارم - اگر هستی وفادار - .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی که من فرستادم تو بو کن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون هر دو زلفونت فرو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به صحرا و بیابون که رسیدی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمی بنشین و با گل گفت‌ و گو کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسم نومه‌ئی از بلگ چائی، {{نشان|۲۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بندم پر مرغون هوائی. {{نشان|۲۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هراون ملاکه این نومه بخونه؛ {{نشان|۲۷}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه‌ش گریه، بگه: داد از جدایی! {{نشان|۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل سرخ و سفیدیم هر دو تامون،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دنیا نا‌امیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو این دنیا تو رو بر من ندادن،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون دنیا شهیدیم هر دو تامون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم که تو گلها غریبه،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه نارنج و نه لیمو و نه سیبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلی دارم به دست کس نمیدم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خریدم گوهری و پس نمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:::{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}{{تک ستاره}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه شهر شما کاغذ گرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرکب و قلم چون زعفرونه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم گر نیست، باشه چوب فلفل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه کاغذ نباشه، پردهٔ دل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
::::::::فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پاورقی‌ها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;جکیدن،&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; بر وزن و به‌معنای پریدن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ورجکیدن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پرواز دادن، پراندن&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۳}}شاید منظور «به‌رنگ آش‌ماش» باشد.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۴}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مشی&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;؛ منشین&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گندله&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم گاف) گلوله&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; Anni, Mânni, Du … si/ Dusi zade bu … si / O,O, Atte, Bo / Rangi, Mangi, Rox&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;  این «کلمات» را من در مشهد از زبان یک دسته کودکان پنج تا ده ساله که تهرانی به نظر می‌آمدند، چنین ضبط کردم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، مانی، نابارانی (Anni, Bânni, Nâbbârrâni) / دو، دو، اسکاچی (Du, Du, ESkâci) / آددا، ماددا (Addâ, Mâddâ) / کا (Kâ) / لا (Lâ) / چی (Cci).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۷}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;Anni, Unni, Goftâni, / Canni, Cuni, Raftâni, / Atku, Mâtku, Felis, Dong&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ترانهٔ کودکان کرمان را نیز من در تهران چنین شنیده و ضبط کردم. &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;آنی، اونی، به‌رفتار (Ani, Uni …) / چنی، چونی، به گفتار، (Cani, Cuni …) / آتکو، ماتکو، فیلیس، تک. (…, Filis, Takk.).&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; احمد شاملو&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۸}}در یک روایت دیگر تهرانی: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;منم ستاره میشم دورت می‌گردم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تن تن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به ضم ت) مخفف &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تند تند&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ینگه&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ، ساقدوش&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۱}}اشیشه و مشیشه، با الف و میم مفتوح&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۲}} &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;کاکو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، برادر.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۳}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;گردلک&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به دال و لام مفتوح)، چیزی که گرد است، چیزی که می‌گردد، چرخنده، گردنده&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۴}}در روایت دیگر: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;تراشیدن که قلیون بسازن&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;... همچنین: &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ز مو قلیون بسازن.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۵}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;پیسوز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، پیه‌سوز&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۶}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;ره&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; (به کسره اول و های غیر ملفوظ): را&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۷}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنوزم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز هم...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۸}}هوادار توام من...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۱۹}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;دری&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در این...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۰}}&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هنو&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، هنوز...&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۱}}ول (بر وزن دل)، معشوق دیار.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۲}}امشو (بر وزن: دل- نو)، امشب&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۳}}خروسخون، وقتی که خروس می‌خواند؛ سحر&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۴}}چاق شدن، بهبود یافتن؛ خوب شدن.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۵}}... از برگ چائی&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۶}}به پر مرغان هوائی ببندم&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۷}}ملا، باسواد؛ کسی که خواندن و نوشتن بداند.&lt;br /&gt;
#{{پاورقی|۲۸}}همه‌اش؛ بگوید «داد از جدائی!»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Elnaz07</name></author>
	</entry>
</feed>